Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سبکی تحمل ناپذیر» ثبت شده است

باران می آمد و من نمی دانستم، و وقتی که زمین خیس حیاط جلوی چشمم ظاهر شد و اولین قطره ی آب از بالا روی دماغم افتاد، یادم آمد که دستکش هایم را جا گذاشتم. و کی حوصله داشت که راهش به کنار، آن کیف درهم را بگردد به دنبال کلید

چترم را باز کردم و به این فکر کردم که چه کار کنم که چتر روی سرم بایستد و دستم هم یخ نزند.

میله ی چتر را روی شانه ام گذاشتم و بند دسته اش را به دکمه ی پالتو م گیر دادم، و فکر کردم که اگر تقریبا روی خط مستقیم حرکت کنم و باد هم نوزد، اصلا مجبور به نگه داشتن دسته‌ی چتر نیستم. و با یک‌سری معادلات تخیلی اینچنینی، دستهایم را در جیب پالتو فروکردم و به راهم ادامه دادم. جلوی خانه‌ای که در سفیدش شیشه‌ی رفلکس داشت ایستادم تا مطمئن شوم زاویه‌ی چتر طوری است که آب باران روی کوله ام نمی‌ریزد، و ویلای مسخره ای یادم آمد که ترم سوم کاردانی طراحی کرده بودم، و شیروانی اش طوری بود که مثلا آب باران را به یک نقطه هدایت می‌کرد و در استخر می‌ریخت و فکر می‌کردم که چقدددددر ایده ی خفنی است و همه کفشان می‌برد. چقدر آن روزها به نظرم دور و احمقانه می‌آید.

چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم که اگر ماشین زمانی وجود داشت به چند سالگی برمی‌گشتم.

به 15 سالگی. به همان دوران افتضاح دبیرستان، وقتی که اولین تصمیم بزرگ زندگی ام را گرفتم و به عبارت دیگر، بزرگ‌ترین اشتباه زندگی ام را تصمیم گرفتم. من انتخاب کردم به دیگران اجازه بدهم که به‌جای من انتخاب کنند و حالا باید هر روز از عمرم، نصف انرژی ام را صرف این کنم که به همان دیگران که خودم به آنها اجازه ی دخالت دادم بفهمانم که تصمیمات زندگی من به عهده‌ی خودم است. و بعد شروع کردم به تصور تک‌تک اتفاقاتی که می‌توانستم تغییرشان بدهم. که چقدر بیشتر از وقتم استفاده می‌کردم. چقدر کمتر به همه چیز بها میدادم و شادتر می‌بودم. و چه آدمهایی را به زندگی‌ام راه نمی‌دادم.

 

الان تقریبا ۱۰ سال از آن زمان گذشته است. من تمام آن اشتباهات را مرتکب شده ام و ماشین زمانی هم وجود ندارد. راستش اهمیتی هم نمی‌دهم. دست‌هایم دارند توی جیبم گرم می‌شوند و تقریبا بیست دقیقه است که چتر از روی شانه ام تکان نخورده است. آدمهایی که از روبرو آمده‌اند نگاه کنجکاوانه یا احمقانه ای نثار من و چترم کرده اند و رد شده اند. 

همچنان دارد باران می‌بارد، ملودی گاردو برای هزارمین بار همان شعر را توی گوشم می خواند و من نفس عمیق می‌کشم. بوی باران و سردی ملس هوا زیر پوستم می دود و فکر می کنم همین خودِ خنگِ مزخرفم، حتی بدون ماشین زمان هم می‌تواند خوشبخت باشد.



پ.ن: من این آهنگ را دیوانه وار دوست دارم 



 ♫ If ever I recall your face / Melody Gardot


Fa E||a
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۴ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۴ نظر
اولین چیزی که امروز بعد از باز کردن چشمانم دیدم، ساق دستم بود که کنار سرم روی بالش افتاده بود. آرام و بی حرکت.
کمی جابجا شدم، انگشت سبابه ی دست دیگرم را رویش کشیدم و به چین خوردن پوستش نگاه کردم. این کار را وقتی که یک دختربچه بودم زیاد انجام می دادم. تقریبا هروقتی که تنها بودم و حوصله ام از عروسکهایم سر می رفت، رگهای دستم را دنبال می کردم و خیال می کردم که رودخانه اند. یک جاهایی پررنگ می شدند و یک جاهایی کمرنگ، یا چند شعبه می شدند و به هم می رسیدند و از یک جایی به بعد، همه باهم محو می شدند.
به اشکهای دیشبم فکر کردم که هرچقدر تلاش کردم، هر چقدر فحش و نفرین بارشان کردم نتوانستم جلویشان را بگیرم. چندتا چندتا قل می خوردند روی صورتم، تا وقتی که چشمانم سنگین شد. خودم سنگین شدم. مثل سنگی که توی رودخانه می افتد و به ته آب می رود و آنقدر آنجا می ماند تا یک موج بزرگی بیاید و تکانش بدهد، یا که یک روزی یک نفر برش دارد و روی سطح صاف رودخانه پروازش بدهد. اما من منتظر یک موج یا یک نفر نیستم. منتظر هیچکس نیستم. من مثل میسینگ پیس عمو شلبی آنقدر قل می خورم تا گوشه هایم صاف شوند، چون می دانم که قرار نیست چیزی یا کسی بیاید. بعد به هزاران سنگ کوچک تبدیل می شوم که در رودخانه ام می چرخند، آنقدر می روند که به چشمانم برسند و از آنجا سر می خورند روی گونه هایم و من نمی توانم جلویشان را بگیرم. شاید هم نمی خواهم که بگیرم.
انگشت سبابه ام را روی ساق دستم می کشم و به چین خوردن پوست جوانش نگاه می کنم. چقدر شگفت انگیز است. چقدر بزرگ شدن شگفت انگیز است و جوان بودن شگفت انگیز تر. و چقدر کوتاه...
به خانمی از همکلاسی های خیاطی ام فکر کردم که می گفت موهای سپیدش را دوست دارد. او سی و پنج سالش بود و چهارتار موی سپید داشت. خوشحال بود که سنش دارد بالا می رود. می گفت میانسالی و پیری عزیز است. عین آرامش است.
من بیست و پنج سالم است و یک موی سپید دارم. آن تار مویی که وقتی کشفش کردم نفسم حبس شد. ترسیدم. ترسیدم از اینکه پیر شوم و همچنان بی آرامش. همچنان بی قرار، و دیوانه...


+آهنگ بیربط اما زیبا...



Fa E||a
۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۶:۲۶ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۸ نظر

این روزها خسته کننده اند. دلم می خواهد برای هر کار کوچکی نق بزنم و انجامش ندهم، و حتی دفترم هم نمی تواند به دادم برسد.

اما شبها که به گچکاری و لامپ سقف نگاه می کنم، جمله ای توی سرم می چرخد:

«هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور می‌شوی هر چه را که بدست می‌آوردی دوست داشته باشی...»


لعنت به آدمهایی که حرفشان را نصفه رها می کنند. کارشان را نصفه رها می کنند. می دانی که چه می گویم؟

خوب است... من هم بروم با این آهنگ دیوانه شوم...



Ai Giochi Addio by Natasha Marsh 


ترجمه

Fa E||a
۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۶ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

مرد بلاخره یک جایی پیدایش می شود. یا توی قاب عکس، یا قاب پنجره، یا جلد دفتر، روی دسکتاپ کامپیوتر، و حتی توی آینه. اما هیچوقت جرات نمی کند جلوتر بیاید و واقعی باشد. همیشه توی قاب است. و همیشه چشم می گرداند و چیزی را پیدا می کند که از او فرمان ببرد..

Fa E||a
۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲ نظر

ساعتی از ساعات صبح بود، سنگفرشهای پیاده روی بین خیابان و رودخانه زیر پایم سر می خوردند و من مقصدم را می دیدم که فریم به فریم نزدیکتر می شود.

به این فکر کردم که این مقصد تا چند وقت مقصدم می ماند؟ تخمین زدن زمان برای من خیلی کار سختی نیست. من آدمِ ماندن در هیچ جا نیستم. اصلا یکجا بند شدن در خون من نیست، و انگار اگر بیشتر از یک مدتی یکجا بمانم یک چیزی مثل خوره به جانم می افتد و کم کم به ذرات وجودی ام تجزیه می شوم. خواه ماندن در یک مکان باشد، یا در یک زندگی، یا هر چیز دیگر. حتی ماندن زیر نگاه آدمها و مورد توجه بودن. انگار چیزهایی در این دنیا وجود دارند که با فرو کردن چنگک هایشان توی پای آدم می خواهند بماند و هوای آنها را استنشاق کند. 

هروقت از این حرفها می زنم به یاد سخنرانی جولز و جواب وینسنت در اواخر فیلم پالپ فیکشن می افتم و خنده ام میگیرد. شاید یک وینسنتی باید پیدا شود که توی گوش من هم بزند و برایم توضیح بدهد که چرا باید ماند. کاش...


ساعت همچنان 8 صبح است و خانم نینیا پاستوری توی گوشم آهنگ محبوبم را می خواند: وقتی هیچکس من را نمی بیند، میتوانم باشم یا نباشم.

می توانم..؟ 



Niña Pastori _Cuando Nadie Me Ve 


ترجمه 

Fa E||a
۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر