Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمره» ثبت شده است

Fa E||a
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

1.

نمی دانم چرا چندوقتی است که به مرض پیشنویس کردن پستها مبتلا شدم. از آن مدلها که آدم فقط می خواهد با ملودی تق تق کیبرد، ذهنش را خالی کند. حتی با همین دست دردناک.

قضیه ی دستم این است که دیروز توی باشگاه خر بازی درآوردم و نزدیک بود مویرگش پاره شود، اما فکر کردم که چقدر دلم می خواهد به سراغ TRX بروم. در واقع، به شدت دلم می خواهد یک ورزش را به طور حرفه ای دنبال کنم و حس می کنم پتانسیل ش را دارم که به یک حد خوب هم نه، اما معمولی برسم. از یک آدمِ بدن خشک انتظار نمی رود که بخواهد برای المپیک تلاش کند، همینکه بتوانم انرژی جسمی و مخصوصا روحی ام را تخلیه کنم کافی است. حتی بیشتر از کافی. و اصلا هم مهم نیست که الان با یک دست دردناک و گردن گرفته وسط اتاق نشسته ام و حتی نمی توانم سرم را برگردانم.

این چند هفته به کتابخوانی و فیلم دیدن گذشت و همزمان به ایده هایی هم فکر کردم که می دانم مثل آن قبلیها، انقدر توی کله ام می مانند که تاریخ انقضایشان می رسد و همانجا می گندند. همیشه همینطور است. وقتی به ذهنم می آیند یک‌جا یادداشتشان می کنم و وقتی به سراغشان می روم که دیگر دیر شده است. گاهی هم زیادی رویشان فکر میکنم و با سوالات "خب که چی؟" ، "اصلا این کار لازم است؟"، "آنقدر تخصص دارم که از پسش بربیایم؟" و چیزهایی از این دست خودم و ایده ام را به جنگل می دهم و هیچوقت برای عملی کردنش اقدام نمی کنم. این کمالگرایی لعنتی همیشه فرصت تجربه کردن را از من می گیرد.


2.

یک ساعتی می شود که از فرودگاه آمده ایم. مامان و عمه را به همراه خاله ها و دایی ها فرستادیم که بپرند به سمت کربلا. مامان تمام این هفته را ذوق داشت و من نگران بودم که باز پروسه شروع شد. غذا بپز، لباسارو بشور، اینکارو بکن، اونکارو بکن (با لحن غرزدن های ناخواهری های سیندرلا ) و بدتر از همه، مهمان های حالگیر که به بهانه ی سر زدن هی روی سر آدم آوار می شوند. کاش در کشوری زندگی می کردم که "مهمان سرزده بودن" جرم محسوب می شد.

اما اینها هیچکدام مهم نیست. مهم این است که مامان احتمالا تا الان رسیده و خوشحال است و همین، همین حسِ حس کردن خوشحالی اش از فاصله ی دور است که قیافه ام را لبخندی می کند...


Fa E||a
۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۳۳ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

جالب است که هرچقدر تکنولوژی بیشتر پیشرفت می‌کند، توقعات بالاتر می‌رود و سخت‌تر می‌شود دیگران را تحت تاثیر قرار داد. آدمها زود حوصله شان سر می‌رود و هی می خواهند شگفت زده شوند. الان اگر بخواهی کاری را به روال 10 سال هم نه، 5 سال پیش انجام بدهی برچسپ معمولی و کپی می‌خوری و باید حتما چیز خیلی خاصی برای عرضه داشته باشی تا دیده شوی. تا حوصله سربر نباشی. دیده شدن هم نه در حد ستاره شدن، گاهی در حد اینکه برای یک کار نرمال انتخاب شوی. 

می‌دانی؟ آدمیزاد فکر می‌کرد که پیشرفت تکنولوژی زندگی اش را آسان می کند. اما حالا حتی توقع آدمها از بچه های کوچک هم بالاتر رفته است. مثلا قدیم بچه ها به دنیا می‌آمدند و در کوچه ها بازی می‌کردند تا بزرگ شوند. اما الان از یک بچه ی 1 ساله توقع دارند با ادب و شخصیت رفتار کند و با هر خطای کوچک بچه، مادرش به کاستی در تربیت محکوم می‌شود. بچه اصلا باید فیلسوف و نابغه به دنیا بیاید وگرنه مرتبا تحقیر می شود

حتی فکر کردن به نسل آینده هم هراسناک است...

Fa E||a
۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۵:۱۳ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

از عذاب های الهی، می توان یکی به نرم افزار پرکاربردی اشاره کرد که کلیدهای شورتکاتش اصلا کار نمی کند و برادری که قاشق دهنی اش را توی خورشت می کند.

همچنین از مفیدترین اعمال بشر در این چند سال اخیر، اختراع موس هایی بود که موس غلطکی را از دور خارج کردند. هرگز عذاب الیمی که آن لعنتی ها به من وارد می کردند فراموش نمی‌کنم.   



+It’s so loud in my head, I can barely hear myself think...

Fa E||a
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

هوایی که تازه تاریک شده بود، بوی نفت و پیف پاف می‌داد. من از در خانه بیرون آمدم و به سمت مغازه‌ای راه افتادم که یک ساعت قبل، از صاحبش قول گرفته‌بودم که می‌آیم و کفشهایم را می‌برم.

فکر می‌کنم سه،چهار ماه قبل بود که مامان دوجفت از کتونی‌هایم که خیلی دوستشان داشتم _اما به دلیل اینکه یک بلایی سرشان آمده‌بود و خراب شده‌بودند، گوشه ی کمد خاک می‌خوردند_ و یکی از کفش های چرمی‌ام را توی کیسه انداخته بود و برای تعمیر به مغازه ی آن مرد برده‌بود. مغازه اش دخمه‌ی کوچکی بود بین یک لوازم التحریری و یک آزمایشگاه، که وقتی واردش می شدی بوی رنگ و واکس تا اعماق گلویت را می‌سوزاند. مامان گفته‌بود دلش برایش می‌سوزد که در این سنِ جوانی باید ریه‌هایش با این بوها اذیت بشود و اینکه اگر کارش خوب بود به دیگران هم معرفی اش کنیم بلکه بتواند پیشرفت کند و حداقل از شر آن دخمه خلاص شود.

Fa E||a
۲۳ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۵ نظر