Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

باران می آمد و من نمی دانستم، و وقتی که زمین خیس حیاط جلوی چشمم ظاهر شد و اولین قطره ی آب از بالا روی دماغم افتاد، یادم آمد که دستکش هایم را جا گذاشتم. و کی حوصله داشت که راهش به کنار، آن کیف درهم را بگردد به دنبال کلید

چترم را باز کردم و به این فکر کردم که چه کار کنم که چتر روی سرم بایستد و دستم هم یخ نزند.

میله ی چتر را روی شانه ام گذاشتم و بند دسته اش را به دکمه ی پالتو م گیر دادم، و فکر کردم که اگر تقریبا روی خط مستقیم حرکت کنم و باد هم نوزد، اصلا مجبور به نگه داشتن دسته‌ی چتر نیستم. و با یک‌سری معادلات تخیلی اینچنینی، دستهایم را در جیب پالتو فروکردم و به راهم ادامه دادم. جلوی خانه‌ای که در سفیدش شیشه‌ی رفلکس داشت ایستادم تا مطمئن شوم زاویه‌ی چتر طوری است که آب باران روی کوله ام نمی‌ریزد، و ویلای مسخره ای یادم آمد که ترم سوم کاردانی طراحی کرده بودم، و شیروانی اش طوری بود که مثلا آب باران را به یک نقطه هدایت می‌کرد و در استخر می‌ریخت و فکر می‌کردم که چقدددددر ایده ی خفنی است و همه کفشان می‌برد. چقدر آن روزها به نظرم دور و احمقانه می‌آید.

چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم که اگر ماشین زمانی وجود داشت به چند سالگی برمی‌گشتم.

به 15 سالگی. به همان دوران افتضاح دبیرستان، وقتی که اولین تصمیم بزرگ زندگی ام را گرفتم و به عبارت دیگر، بزرگ‌ترین اشتباه زندگی ام را تصمیم گرفتم. من انتخاب کردم به دیگران اجازه بدهم که به‌جای من انتخاب کنند و حالا باید هر روز از عمرم، نصف انرژی ام را صرف این کنم که به همان دیگران که خودم به آنها اجازه ی دخالت دادم بفهمانم که تصمیمات زندگی من به عهده‌ی خودم است. و بعد شروع کردم به تصور تک‌تک اتفاقاتی که می‌توانستم تغییرشان بدهم. که چقدر بیشتر از وقتم استفاده می‌کردم. چقدر کمتر به همه چیز بها میدادم و شادتر می‌بودم. و چه آدمهایی را به زندگی‌ام راه نمی‌دادم.

 

الان تقریبا ۱۰ سال از آن زمان گذشته است. من تمام آن اشتباهات را مرتکب شده ام و ماشین زمانی هم وجود ندارد. راستش اهمیتی هم نمی‌دهم. دست‌هایم دارند توی جیبم گرم می‌شوند و تقریبا بیست دقیقه است که چتر از روی شانه ام تکان نخورده است. آدمهایی که از روبرو آمده‌اند نگاه کنجکاوانه یا احمقانه ای نثار من و چترم کرده اند و رد شده اند. 

همچنان دارد باران می‌بارد، ملودی گاردو برای هزارمین بار همان شعر را توی گوشم می خواند و من نفس عمیق می‌کشم. بوی باران و سردی ملس هوا زیر پوستم می دود و فکر می کنم همین خودِ خنگِ مزخرفم، حتی بدون ماشین زمان هم می‌تواند خوشبخت باشد.



پ.ن: من این آهنگ را دیوانه وار دوست دارم 



 ♫ If ever I recall your face / Melody Gardot


Fa E||a
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۴ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

در تمام این سال هایی که در فضای مجازی چریده ام، سعی کرده‌ام به تمام سلایق و مدل های مختلف آدمها احترام بگذارم، اما یک دسته از افراد هیچوقت برایم قابل درک نبودند:

آنهایی که به دفاع از یک مساله_مخصوصا مسائل اعتقادی_ یک نفر را به الفاظ رکیک می‌بندند.

خب ببینید، وقتی آدم از یک چیزی تا این‌حد دفاع می‌کند و قبولش دارد, به چشم بقیه یک‌جور نماینده ی خُرد از آن چیز یا آن شخص به نظر می‌رسد.

و تصور کنید کسی را، که با خطاب قرار دادن شخصی با زشت ترین کلمات، میخواهد مثلا از یک شخصیت سیاسی یا مذهبی دفاع کند و برایش تبلیغ کند.

و خب موفق باشد... 



خلاصه اگر شیوه‌ی طرفداری بلد نیستید، لطفا آبروی یک آدم خوب را نبرید.

Fa E||a
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۱۷ موافقین ۱۵ مخالفین ۰
Fa E||a
۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۷ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۰ نظر

دیدن چهره اش، من را به روزهایی برد که یک دختربچه‌ی خجالتی بودم و هنوز با صورت زمین نخورده‌بودم که جلوی دندانم بپرد؛ و این یعنی خیلی سال قبل. 

آن روز او به مدرسه مان آمده بود تا به بچه ها  نحوه ی استفاده از کپسول آتش نشانی را یاد بدهد، و از جمع یک داوطلب خواست. من طبق عادت و شاید هم نیازم برای مخفی شدن و دیده نشدن، خودم را پشت نفر جلویی مچاله کردم که چشمش به من نیوفتد، اما افتاد و صدایم کرد. می‌خواستم خودم را به نشنیدن بزنم اما وقتی تمام صورت ها و چشمهای صورت ها به طرف من برگشت، فهمیدم که هیچ راه دررویی نیست.

آرام از جایم بلند شدم، در حالی‌که نفسم حبس شده بود و صدای قلبم را می‌شنیدم به طرفش رفتم. 

کلاه زرد را روی سرم گذاشت و کپسول قرمز را به سمتم گرفت، و آن را طوری نگه داشت که من بدون اینکه سنگین و سخت باشد  بتوانم از آن استفاده کنم. قبل از آن در یک ظرف استانبولی آتشی که من می‌بایست خاموش کنم را روشن کرده‌بود. شعله‌های آتش جلوی چشمانم با پیچ و تاب دود می شدند و به هوا می رفتند و من وحشت کرده بودم. 

قلبم آنقدر محکم می‌زد که فکر می‌کنم او هم صدایش را شنید. آرام در گوشم گفت، نفس عمییق بکش. دخترا شیییرن. محکم باش...

اتفاقات بعدی را درست یادم نیست، فقط اینکه آتش را خاموش کردم و تا آخر آن روز کلمه ای با کسی حرف نزدم. انگار تجربه ای که بدست آورده بودم فراتر از سن و روحم بود و نمی توانستم هضمش کنم. حتی نمی توانستم بفهمم که چیست.

 

امروز بعد از ۱۶ سال، دوباره او را دیدم، و به این فکر کردم که شاید این اتفاق از نظر دیگران خیلی بزرگ و مهم نباشد؛ اما برای آن بچه‌ی گریزان از جمع، شاید خیلی خیلی موثر بود و حس کردم از این جهت چیزهایی را به او میدونم.


سوز سرما نوک بینی ام را گزید و وقتی به خودم آمدم متوجه شدم نیم ساعتی می‌شود که به عکس حجله‌ی جلوی ایستگاه آتش نشانی زل زده ام، و به اسم شهید....

Fa E||a
۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۴۷ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۲۱ نظر

چیزی که این روزها ندارم حرف، و چیزی که دارم احتیاج به کمک است.

تقریبا در هر وجه از زندگی ام به کمک احتیاج دارم و نمی دانم از کجا و چه کسی باید شروع کنم.

کاش می شد با صدای بلند داد زد کمک و آن کسی که باید، بیاید و کاری که باید را انجام بدهد.

البته در آن صورت، لذت پیدا کردن از بین می رفت. پیدا کردن چیزها. پیدا کردن آدمها. پیدا کردن موقعیت ها و جاها. لذتی که در ازایش، باید ساعت‌ها و روزها و سال‌های عمرت را خرج کنی. 

لذتی که احمقانه است اما در واقع خلاصه ی تمام زندگی همین است: گشتن و پیدا کردن.


*عنوان از  J.R.R. Tolkien

Fa E||a
۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۵۵ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

از عذاب های الهی، می توان یکی به نرم افزار پرکاربردی اشاره کرد که کلیدهای شورتکاتش اصلا کار نمی کند و برادری که قاشق دهنی اش را توی خورشت می کند.

همچنین از مفیدترین اعمال بشر در این چند سال اخیر، اختراع موس هایی بود که موس غلطکی را از دور خارج کردند. هرگز عذاب الیمی که آن لعنتی ها به من وارد می کردند فراموش نمی‌کنم.   



+It’s so loud in my head, I can barely hear myself think...

Fa E||a
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۱ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۵ نظر
در پست قبل، تستی در قالب یک دیالوگ ساختگی در رابطه با حواس پنجگانه منتشر شد،
از فردی خواسته می شود که بین حواس پنجگانه _که عبارتند از: بینایی، بویایی، چشایی، لامسه و شنوایی_ یکی را انتخاب کند و فرد قدرت تکلم را انتخاب می کند.

این تست بین افراد زیادی منتشر شد و هرکسی از منظر خود جوابی داد، غالبا گفتند که حس بویایی یا شنوایی را معاوضه می کنند یا جوابهای دیگری از جمله گول زدن مرد یا جواب های خیلی پیچیده ی معادله وار که فقط هضم کردنشان یک روز طول می کشد تحویل گرفتم و فقط تعداد بسیار کمی به نکته ی انحرافی قضیه اشاره کردند: مرد نمی تواند قدرت تکلم را از شما بگیرد.

طی روند تست، دلایل مختلفی برای نرسیدن به جواب درست به نظرم آمد:

-شخص دسته بندی درست حواس پنجگانه را به یاد نمی آورد یا از آن اطلاع ندارد.

-سرسری خواندن مساله، بی توجهی یا عدم تمرکز، باعث می شود که فرد به اولین جوابی که به ذهنش می رسد اکتفا کند و دنبال راه حل های بهتر نرود.

-به دلیل اینکه توجه فرد تنها روی یک قضیه معطوف می شود، مغز خیلی سخت می تواند احتمالات دیگر را بررسی کند و به دنبال راه حل های پیچیده و خاص برای پیدا کردن جواب می گردد، درحالی که ممکن است ساده ترین راه حل ممکن پیش رویش باشد.

نکته ی ناراحت قضیه این است که با فراگیر شدن شبکه های اجتماعی و نرم افزارهای اطلاع جمعی (کشتار ذهن جمعی درواقع!) درصد هشیاری مردم روز به روز پایینتر می آید و هرچه بیشتر به سرسری خواندن مطالب و رد شدن از روی آنها عادت می کنند، و دیگر کمتر کسی حوصله ی فکر کردن روی چیزهایی که می خواند یا تحقیق راجع به صحت آنها را دارد. هر روز از حجم زیاد اطلاعات مختلف تغذیه می شویم که درصد زیادشان حتی مفید هم نیستند، و می توان به آنها لقب "پفک ذهنی" داد. یعنی مغزمان آن دسته از اطلاعات را می پذیرد و گاز می زند که صرفا بیکار نباشد. و گاهی نه تنها سودی برایش ندارد، بلکه ممکن است باعث ضرر هم بشود.

خوراک مغزمان را درست اتخاب کنیم،
و همچنین یادمان باشد که:


Fa E||a
۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

-  اگر ته چاهی سقوط کنی و هیچ راهی برای بیرون اومدن نباشه، و دقیقا وقتی که به شدت مستاصل شدی مردی از راه برسه و بگه به ازای یکی از حواس پنجگانه ت، از توی چاه بیرونت میاره کدوم یکیشو انتخاب میکنی؟
-  زبان... چون فکر می کنم در طول زندگیم از بقیه کمتر استفاده ش کردم و احتمالا خواهم کرد. کلمات هیچوقت برای من جز دردسر نداشتن
-  اما اگر مرد دروغ بگه و بعد از گرفتن قدرت تکلمت اونجا رو ترک کنه، چطور می خوای فریاد بزنی و کمک بخوای؟

- ....


پیوست به اینجا
Fa E||a
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۵۱ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۱ نظر



©By Me


#تاسف
#دعا
Fa E||a
۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۲۱ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱ نظر