Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بدیهی ترین واکنش یک آدم هم در مقابل مرگ, مقاومت است. هرچقدر هم که نخواهد زندگی کند و هیچ دلیلی برای بودن نداشته باشد، اما میخواهد زنده بماند. میخواهد آن چیزهای کوچک هیجان انگیز در فضای محدود را ببیند. روزمرگی چیزها و آدمها را ببیند. یا شاید هم امتحان کردن چیزهای جدید و دوباره انجام دادن چیزهای خوشایند قدیمی، حتی اگر درحد تکه کردن نان سنگک و خوردن حاشیه های خرپ خرپی باشد. 

Fa E||a
۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۵:۵۷ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹ نظر

هیچ چیز تمیز نیست مگر اینکه بوی مواد شوینده قوی از آن ساتع شود

از خاطرات یک وسواس، جلد ۲۱ م

Fa E||a
۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۱ موافقین ۹ مخالفین ۱ ۷ نظر

آدم عجیبی بود. از آن دوست داشتنی ها.

روز آخرش، نامه هایش را نوشته و حلالیت هایش را طلبیده و حتی حلوای خودش را هم درست کرده  بود، بعد رو به قبله روی زمین دراز کشیده و چشمانش را برای همیشه بسته بود...


به گلدانی که بار آخر هدیه آورده بود نگاه می کنم.

گلدان را روی میز گذاشته بود و دستهای مرا توی دست گرفته بود. گفته بود به دستانت محبت کن. با آنها کارهای خوب انجام بده. زندگی ببخش. شاد کن.  و میتوانی از همین گلدان شروع کنی.

خودش هزارتا از این گلدانها داشت و برای دیگران هم قلمه می زد. دستانش سبز بودند. محبت دیده بودند، شادی بخشیده بودند و یاد گرفته بودند. به این فکر میکنم که این دستهای سبز الان زیر خاکند و غصه ام میگیرد، اما حضورش را همچنان حس میکنم.. آخر یک نفر چقدر می تواند "باشد"؟


یاد روزی افتادم که روی تراس خانه اش نشسته بودیم. بوی خاک و برگ خیس خورده می آمد و او داشت برایم توی یکی از کاسه های گل سرخی اش شعله زرد می ریخت. خوب می دانست چقدر شعله زرد دوست دارم. او را نگاه کردم که با ظرافت مشغول ریختن دارچین بود، انگار که میخواست  چیز خیلی مهمی بنویسد. تمام اجزای صورتش دقیق شده بودند و نسیم ملایمی با طره ی مویش که از روسری بیرون مانده بود بازی می‌کرد. همیشه برایم عجیب بود که چطور می تواند در همه حال انقدر آرامش داشته باشد، آنقدر که حتی اینجا، حتی آرامگاه ابدی اش هم آرامش بخش است. که هنوز هم گوش می دهد و تنها کسی است که می شود "واقعا" با او حرف زد.

دسته گل نرگس دوست داشتنی اش  را توی گلدان گذاشتم و غزل حافظ را زمزمه کردم: 


غلام نرگس مست تو تاجدارانند 
           خراب باده لعل تو هوشیارانند
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
            و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر

            که از یمین و یسارت چه سوگوارانند...
Fa E||a
۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۸:۱۳ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۴ نظر

ساعت 1 شب است و من درحال هضم این حقیقت غیر قابل باور، که نزدیک نیم ساعت از وقت گرانبهایم را صرف پیدا کردن بطری عرق گل گاو زبان کردم و به غرغرهای ادمِ پشت تلفن گوش دادم که معلوم نبود مشکلش چیست و واقعا چه می‌خواهد. می‌دانید، بعضی از آدمها مثل نرم افزار واتس اپ می‌مانند، که وقتی منقضی میشود مثل آدم زر ش را نمی زند. نمی گوید آپدیتم کن. گیر میدهد به تاریخ و ساعت گوشی، و باید خودت به حول قوه ی الهی بفهمی که عالیجناب چه مرگش است.

بلاخره بطری گل گاو زبان رخ نمود و درحالی که به دو سی سی باقی مانده اش نگاه می کردم طبق مراسم اختتامیه همیشگی، به این فکر کردم که اگر می توانستم آن را توی سوراخ دماغ کسی فرو کنم آن شخص چه کسی میبود، و دو نفر را برای این قضیه کاندید کردم. یکی شخص پشت خط و دیگری پسر همسایه پایینی که کلا حس می کند قرار بوده به شجریان بعدی تبدیل شود اما به دلیل کمبود مسابقات خوانندگی و the voice در سطح کشور، استعدادش دارد هدر میرود و باید قبل از روانه شدن به زباله دان تاریخ، جهانیان را با آن موهبت الهی مستفیض کند. صبح و شب هم ندارد، و گاهی در ساعات بوق شب یکهو به سرش می زند که به پیروی از جیرجیرکها و جغدها و اینها زیر آواز بزند. 

و چه رحمی به جامعه ی بشریت شده که با اینهمه مصرف عرقیجات گیاهی، قرار نیست واقعا کسی را با بطری‌هایشان مجازات کنم. آن وقت یک نفر باید دکترم را در جریان می گذاشت که برای حفظ بقای منابع کره ی زمین هم که شده، دوره ی درمان من با عرقیجات را هرچه زودتر تمام کند. وگرنه آدمهای بیشتری با سوراخ دماغهای یک وجبی به جمعیت کره ی زمین می پیوستند و مقدار زیادی اکسیژن توسط بینی این افراد بلعیده می شد و حتی ممکن بود این شمایل توسط افراد طرفدار مد دنبال شود و شاهد عقب‌نشینی غمگینانه ی نسل انسانها به Nasalis larvatus بشویم.


پ.ن 1: البته آن بینی عظیم معروف مربوط به حیوان نر است. ناسالیس های خانم هم ظاهرا از طرفداران عمل بینی اند.


پ.ن 2:به دوستان قند نباتی  که در پی پست قبل فرمودند، خب برو سه راهی بخر: ریلی؟؟؟؟؟؟ -_-
Fa E||a
۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۵:۴۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

یادش بخیر، پارسال پیارسالها، یک چالشی مد شده بود که آدم کُلُفتها یک لگن آب یخ روی سرشان خالی می کردند.

آدم نازک ها هم توی خانه می نشستند و از طریق شبکه های مجازی این پروسه و فیلمهایی که آدم کلفتها از خودشان گذاشته بودند را دنبال می کردند که کی با چه تیپی و ظاهری و چطوری لگن آب یخ را روی کله اش خالی کرده و اسم کدام آدم کلفت دیگری را گفته که او هم بیاید با استایل خاص خودش! یک لگن آب یخ روی کله اش خالی کند.

خب اینکه این کانسپت فان یا مزخرف و بی معنی بود به کنار، اما بعضی از آدم نازک ها، موقع تماشای این فیلمها به یک طور رضایت و لذت خاصی دست پیدا می کردند، وقتی که می دیدند یک آدم کلفت از سرما قرمز می شود یا یک بلایی سرش می آید که زشت می شود و گریه می کند و آزار می بیند و کلا در حالتی است که دیگر آن دلبری و زیبایی توی تلویزیون را ندارد.

در واقع، حقیقت تلخ این است که یک سری از آدمها از تماشای پایین آمدن، شکستن و نابود شدن آدمهای دیگر به هر شکلی، لذت می برند. که فقط کسانی را دوست دارند که از آنها پایینتر باشند، بیچاره تر باشند، کسانی که بتوانند به حالشان دلسوزی کنند و حس انسان دوستی نداشته شان را در قالب حرفها و کامنتهای رنگارنگ به رخ بقیه بکشند...

Fa E||a
۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۸:۵۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

اگر علاقه ی وافر من به خرمالو را 10 واحد، به انار 9 واحد و به هسته ی زدر آلو 6 واحد در نظر بگیریم، فقط هسته ی زرد آلو قابلیت این را دارد که من را شیفته ی فصلش کند. پاییز و زمستان خلافشان آنقدر سنگین است که حتی عشقیجات هم نمی توانند واسطه ی صلح شوند.

Fa E||a
۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۱:۲۷ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

فکرش را بکنید، فیلمی که موقع تماشایش سر خود را بین دستانتان گرفته بودید و فکر می کردید کدام احمقی این داستان را تبدیل به فیلم کرده؟؟ در پایان با این صحنه مواجهتان کند: 



البته داستان فیلم اقتباس از یک رمان به همین نام است، و به نظر می آید رمان موفقی هم بوده و شاید فیلم هم برای طرفداران رمان جذابیت خودش را داشته باشد، اما به عنوان یک فیلم مستقل آنقدرها هم دوست داشتنی نیست و به واقع چیز زیادی برای گفتن ندارد، و بیشتر شبیه یک کپی آپدیت شده با داستان متفاوت از فیلم متوسط Jack the Giant Slayer است. 
ولی از حق نگذریم، فیلم جذابیت های بصری فوق العاده ای دارد؛ مخصوصا در قسمت دریاچه ی رویاها صحنه های زیبایی خلق می کند و در کل فیلمی است که ارزش یک بار دیدن را دارد، از همان فیلمهایی که باید بدون هیچ انتظار خاصی فقط دید و از پیشرفت تکنولوژی در زمینه ی ساخت انیمیشن های واقع گرایانه لذت برد و به این فکر نکرد که کاش اسم برایان سینگر در تیتراژ پایانی نمایش داده میشد و هیچوقت نفهمید که استیون اسپیلبرگ بزرگ یک بلایی سرش آمده و فیلمهای این مدلی می سازد.
Fa E||a
۲۳ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

یک چیزهایی وجود دارند که با تمام حقیقت محض بودنشان، آدم هیچوقت دلش نمی خواهد آنها را بداند

 مثلا من امروز فهمیدم که وقتی آدم ها برایم کف می زنند به طور احمقانه ای ذوق می کنم. درست مثل بچه ها، و چنان لبخند گل و گشاد و دندان داری تحویل حضار می دهم که برای دختری به سن من از معاهده ی ترکمانچای هم ننگین تر است. و مسبب فهمیدن این تصویر شرم آور چیست؟ آینه ی دیواری مزخرف باشگاه. همانی که آدمها را زشت و دماغ گنده و کچل نشان می دهد. و همچنین چاق ها در آن چاقتر و لاغر ها لاغر تر هستند و کلا رفتارش طوری است که همه از آن نفرت دارند. در حدی که برای استفاده از دستگاههای آن محدوده چند نفری به آن سمت می روند که گرم صحبت شوند و چشمشان به ریخت خودشان نیوفتد. حالا همین آیینه ی بیشعور و نفرت انگیز، با تمام قوا ذوق کردن زشتم را توی فرق سرم کوبید و خوشحالی ام را درجا خشکاند.

بیخیال.

اصلا می خواستم دلیل کف زدن خانمها و ذوق کردنم را بگویم. البته آن کف زدن برای چند نفر بود اما بلاخره من هم سهمی در آن داشتم و آدمها تحسینم کرده بودند، و اگر فکر کرده اید این قضایا برای ساخت و پرداخت و پرتاب یک رنجر 6 به مریخ بوده کور خوانده اید. برایم دست زدند چون دو کیلو چاق شدم. می فهمی؟ 

البته هنوز کانسپت دست زدن برای چاق شدن و لاغر شدن آدمهای باشگاه برایم معنی خاصی ندارد، صرفا یک مراسم ماهانه است که برای تشویق آحاد آنجا برگزار می شود و در آخر هم به آدم چای و خرما می دهند که من خیلی دوست دارم. چون همانطور که شاید بدانید، ما در خانه مان چای و خرما نداریم و باید یک طوری همینطوری به نیازهای بدنم مبنی بر طلب کردن این دو عنصر پاسخ بدهم.

جز این مراسم، همانطور که قبلا در اینجا ذکر کرده بودم همچنان از باشگاه و درودیوار و آدمهایش متنفرم. مخصوصا با خانمهای میانسالی که به همه کار آدم کار دارند و از روی نشانه ها در تلاشند که بفهمند آدم کی چه کار کرده و کجا رفته و بعد سر صحبت را باز می کنند که بفهمند آدم چندساله است و پدر و مادرش چه کاره اند و خانه شان چند متر است و بعد تلاش می کنند که پسر فلان کس‌شان را به زور با آدم آشنا کنند و تعدادشان هم اصلا کم نیست رابطه ی خوبی ندارم. مخصوصا وقتی زیر چشمی نگاه خریدارانه به سرتا پای آدم می اندازند و گاهی هم سهوا دستشان به ادم می خورد که یک چیزهایی را آزمایش کنند. می دانید که چه می گویم. اگر نمی دانید خیلی خوشبختید. به این خوشبخت بودن ادامه بدهید و سعی کنید تا جایی که می شود قربانی نشوید چون رهایتان نمی کنند.

باید امروز می بود و قیافه ی ذوق زده ی من را می دید، و بعد به یک گوشه می کشاندمش و برایش توضیح میدادم که فکر کن که من با پسر فامیلتان ازدواج کردم و او یک حلقه ی الماس برایم خرید، آیا این قیافه ای است که دلت می خواهد او ببیند؟ و یحتمل بعد از سه هفته و سه روز از شر سوال "با بابات حرف زدی؟" در باشگاه و میوه فروشی و تلگرام راحت می شدم و سر سبک به بالین می گذاشتم. و هُپفولی، بلاخره اسم بابای از همه جا بی خبر من هم از لیست سیاه در می آمد.


Fa E||a
۲۲ آذر ۹۵ ، ۰۳:۲۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

بعضی آدمها را فقط وقتی که خوابند می شود دوست داشت. چون فقط در آن حالت قابل تحملند.

 در سکوت.

Fa E||a
۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۶ نظر

آن روزی که داشتم در آشپزخانه شان پارچ آب را پر می کردم و کله‌گی شیر ظرفشویی تالاپی توی پارچ آب افتاد، همه با هم ختدیدیم؛ اما امروز که آن سوراخ روی سقف را دیدم که مثل همان شیر بدون کلگی شرشر آب راه انداخته بود به نظرم حتی افتادنش توی پارچ آب هم خنده دار نبود.

و الان از فرط نگرانی که نکند یک وقت خانه روی سرشان خراب شود خوابم نمی برد؛ توی ذهنم هوای سردی می چرخدو برای اولین بار در زندگی ام به این فکر می کنم که باران هم ممکن است دوست نداشتنی و بی رحم باشد..

Fa E||a
۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۳:۳۴ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲ نظر