Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۱ Ritual

در پی مباحث اخیر، ذهنم درگیر این شد که اگر اجنه از جنس آتش و ما از جنس خاک باشیم، می‌شود دو عنصر از چهار عنصر اصلی؛ و یعنی ممکن است موجوداتی هم از جنس باد و آب وجود داشته باشند و ما کاملا از وجودشان بی‌خبر باشیم. شاید فرشتگان و ارواح از جنس باد باشند، اما هیچ موجودی که در جایی به آن اشاره شده باشد که ذاتش آب است را نمی شناسم؛ فقط فیلم شکل آب را به ذهنم آمد که موجود آن هم "از جنس آب" نبود و این یادآوری، صرفا به دلیل تشابه اسمی بود.

این چیزها را علم نتوانسته ثابت کند و شاید هرگز هم نتواند؛ اما فکرش را بکنید، وقتی شما در اتاق یا خانه تان تنها هستید، درواقع تنها نیستید و موجوداتی از عناصر مختلف در همان لحظه با شما زندگی می‌کنند. شاید کمی ترسناک به نظر بیاید، اما به بطن موضوع که فکر کنیم، می‌تواند حتی هیجان‌انگیز باشد.

البته از نظر من انصاف نیست که این موجودات بتوانند انسانها را ببینند و انسان‌ها حتی از وجودشان مطمئن نباشند، اما در بین عناصر چهارگانه، خاک از همه محدودتر و منفعل‌تر است، و شاید به همین دلیل است که ما محدود به بعد هستیم.

چینیان باستان، آهن و چوب را هم جزو عناصر اصلی (Wu Xing) می‌دانستند و تصور کنید موجوداتی هم از این جنس وجود داشته باشند. شاید آن موجودات صرفا محدود به عناصر چندگانه نبوده و از هرجنسی باشند، در آن صورت ممکن است میلیونها موجود از جنسهای مختلف در کنار ما در حال زندگی باشند. به هرحال به نظر نمی‌آید این زمین پهناور با این‌همه زیبایی، فقط مختص انسانها باشد. حتی ممکن است آنها روی سیارات اطرافمان، مثلا همین ماه که هرشب به آن نگاه می‌کنیم زندگی کنند. اگر واقعا موجودات ساکن ماه وجود داشته باشند، قطعا لیلا در آن قبیله مجنونی دارد :)

Faella
۲۹ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۸ نظر

و دلم می‌خواهد از یکی از کارهای مورد علاقه‌ام بنویسم.

شستن تخم مرغ. 

لمس آن حجم بیضی بین انگشتانم، و فکر اینکه این می‌توانسته آغاز یک زندگی باشد. یک توده‌ی قبل از بیگ‌بنگ. تمام این 20- 30 تا تخم مرغ می‌توانستند یک زندگی باشند و حالا ما این زندگی‌ها را درون غذاهایمان می‌ریزیم یا همان‌طور خالی با نان می‌خوریم. و تازه رویمان هم می‌شود که بعد از بلعیدن یک زندگی، به این فکر کنیم که چقدر همه چیز مسخره است. 

واقعا چطور می‌توانیم چیزی را که جانش به خاطر ما گرفته شده بخوریم و بی‌مصرف باشیم؟ چطور این حق را به خودمان می‌دهیم؟ یعنی به نظر من این یک احساس مسئولیتی ایجاد می کند که حتی در حد تفکر، حواسمان باشد. حالا می‌خواهد یک گیاه باشد یا یک حیوان؛ ما آن را خورده‌ایم پس باید یک حرکتی انجام بدهیم که گرفتن زندگی‌اش بیهوده نبوده‌باشد. چون به هرحال شاهی‌های سبزی خوردن هم یک نقش کوچکی در تصویه‌ی هوا و خاک داشته‌اند.

Faella
۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۷ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۳۶ نظر

اگر کاری یا انجام کاری تو را می‌ترساند یا نگران می‌کند و به هر نحوی استرس به جانت می اندازد، آن را اول از همه انجام بده.

اگر با سر در شکم ترس نروی و آن را رد نکنی، بزرگ و بزرگتر می شود و یک لحظه به خودت می آیی و میبینی کاملا تو را احاطه کرده است. 

Faella
۲۶ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۱ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۵ نظر

از نظر من، عنوان وبلاگ چیزی شبیه عنوان کتاب و آلبوم موسیقی  است که می تواند صاحبش را معرفی کند. از همان دوران قدیم که با وبلاگستان آشنا شدم، انتخاب عنوان وبلاگ یکی از درگیریهایم بوده و مدام درحال تعویضش بوده ام. از آنجایی که من مثل خانه به دوشها، هرازچندگاهی وبلاگ عوض می کردم، عنوان هرکدامشان را هم چند باری عوض کردم دیگر خودتان تصور کنید حکایت من و عنوان را. 

عموماً هم در پی عنوانهای عجیب غریب بودم، چیزی که هم وبلاگ را توصیف کند و هم یک چیز معمولی نباشد، هرگز برایم قابل درک نبودند کسانی که عناوینی مانند"روزانه های یک فلان (شغل شریفشان)" یا "مادر/همسر فلانی" را برای "عنوان" برمی گزینند، که چه طور خودشان را صرفا در یک کلمه یا یک نقش در عنوان جای می دهند، توضیحات وبلاگ جای بهتری برای اینگونه معرفی هاست. گرچه بهرحال این امر کاملا بسته به سلیقه ی آدمها دارد و آنها هم این تیپ معرفی را می پسندند. 

خودم را می گفتم. از بین تمام عناوینی که عوض کردم، فقط یکی را خیلی دوست داشتم: "فیلهایی که من هوا می کنم"

 و حتی وسوسه شدم نام اینجا را هم به همان تغییر بدهم.

 یک وبلاگی هم با نام "زیرزمین" داشتم که با نام "گنجه" در آن می نوشتم، و آدمهای دیگر را هم با وسایلی که در زیرزمین یافت می شوند نامگذاری می کردم. مثلا یادم است دوست صمیمی ام در آن زمان را "کوزه ی فیروزه ای" نامگذاری کرده بودم و یکی از اساتیدمان آقای م، "جارو" بود.

"یادداشت های خانم پروانه" و "و خداوند یک عدد "من" آفرید..." جزو اولین عناوین ساخته شده بودند که بعدتر، بین چند وبلاگ روزانه چرخیدند و در آخر هم نابود شدند.

از وبلاگهای اسبق، فقط دوتا باقی مانده اند و این دوست عزیز، که با امروز دوسالی می شود من را همراهی میکند. صادقانه بگویم، هیچوقت نتوانستم عنوان باب دلی برایش پیدا کنم و فکر می کنم این برای من اتفاق خوشایندیست، چون عموما زمانی که با عنوان و قالب وبلاگ دچار تفاهم می شوم و حس می کنم دیگر همه چیز در آن وبلاگ درست است، چندی بعد رهایش می کنم. 

البته "امروز"ی که در بالا ذکر شد، روزی است که شما این مطلب را می خوانید، وگرنه که من در یکی از روزهای اواسط مرداد، عرق ریزان و دشنام دهان! دارم این متن را می نویسم و هنوز فکر می کنم عنوان و قالب را به همان فیلها تغییر بدهم یا نه، چون احتمالا روز 25 مرداد درگیر یک سفر باشم و شاید حتی به مقصد هم نرسیده باشم و شما در حالی که حلوا و خرمای گردویی  پودر نارگیل پاچیده شده ی من را به دهان می گذارید، این متن را بخوانید. 

خلاصه اگر کسی حواسش نبود، یکی از شما حواسش باشد که حتما روی سنگ قبرم بنویسند: "مرحوم آرام و قرار نداشت هیچ کجا بیشتر از یک مدت بند نمیشد، باشد که در اینجا آرام بگیرد."

بعد بگویید با رنگ نارنجی یا آلبالویی یا آبی کاربنی  پر ش کنند، مرحوم این سه رنگ را بسیار خوش می داشت. 


+تولدش مبارک

Faella
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۸ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۸ نظر

چند روز پیش مطلبی درمورد یک قهرمان رالی استرالیایی به نام  will power  (کلمه‌ی willpower در زبان انگلیسی، به معنی قدرت اراده و عزم است) دیدم و فکر کردم اگر آدم چنین اسمی داشته باشد، اصلا رویش می‌شود قهرمان نشود؟

بعد به اسم خودم فکر کردم که معنی "رستگار شده" می‌دهد. و این‌که احتمالا می‌شود. 



Faella
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۱ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۵ نظر
Faella
۲۲ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۸ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۸ نظر

در پی خواندن کامنتهای پست قبل، و یادآوری چیزهایی که مخاطبین عموما پس از شنیدن این قضیه تعریف می‌کنند، به یاد شخصی افتادم  که حتی به خدا هم اعتقاد ندارد، اما هربار قبل از شروع غذا بسم الله می‌گوید چون اعتقاد دارد نمی‌شود همین‌جوری شروع به غذا خوردن کرد. باید یک چیزی گفت. و همین‌طور این درباره‌ی به خواب رفتن، از خانه بیرون رفتن، غذا پختن، حمام کردن و غیره توسط افراد مختلف اجرا می‌شود؛ چون اعتقاد دارند که نمی‌شود‌ همینجوری آن کار را انجام داد، شاید حتی دلیلش را هم ندانند، اما تا انجامش ندهند دلشان آرام نمی‌گیرد و در مواردی، خودشان را توجیه می کنند که اگر فلان کار را انجام ندهم اتفاق بدی برایم می‌افتد.

برای افراد مذهبی، این قضیه حل شده‌تر است، چون به توصیه‌ی دین، اعمالی را انجام می دهند و به آنها اعتقاد دارند، اما عموما برای افراد غیر مذهبی قابل درک نیست که چرا دلشان می‌خواهد در حین کارهایشان یک "مراسم" به جا بیاورند. شاید چون این چیزها صرفا محدود به مذهب نیست، آدمیزاد کلا اجرای "مراسم" را دوست دارد، اینکه کاری که انجام می‌دهد، شروع و پایانی داشته باشد، یا در حین‌ش چیزی را زمزمه کند. این ذاتی‌تر و درونی‌تر از چیزهایی است که می‌شناسیم، شاید از نیاز فطری انسان به "متصل بودن" سرچشمه می‌گیرد؛ یا چیز دیگری که آن را نمی‌دانم، فقط حس می‌کنم که هست.

خلاصه اینکه اجرای مراسمات شخصی هیچ اشکالی ندارد، حتی می‌شود گفت که هر آدمی _مذهبی و غیر مذهبی_ به آن نیاز دارد و شخصا فکر می‌کنم آن آدم باید از خودش بابت وقتی که برای خودش می گذارد تا حس بهتری داشته باشد، ممنون باشد.

Faella
۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۱ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

بسیار سال پیش _به قول خانم کیتی پری، crazy years ago_ زمانی در حال خالی کردن آب جوش در سینک ظرفشویی بودم که مادر بزرگم من را خطاب قرار داد که: "وقتی می‌خواهی توی چاه آب جوش بریزی بسم الله بگو، وگرنه اجنه از سوراخ چاه بالا می آیند."

سالها از این ماجرا می گذرد، من هنوز هم  کاملا اتوماتیک وار و بدون اینکه اصلا حواسم باشد، در حین آب جوش ریختن بسم الله می‌گویم و بعد به خودم می‌آیم و فکر می‌کنم چرا؟ یعنی من واقعا اینطور فکر می کنم؟ 

یک چیزهایی در پس ضمیر ناخوآدگاه آدم گیر می‌کند و انجامشان می‌دهد، بدون اینکه برایشان دلیلی داشته باشد یا حتی خودش بخواهد. این یکی از دلایلی است که من را از تمسخر افراد خرافاتی که در زمان قدیم اعتقادات خنده‌دار _نظیر برهم زدن قیچی و امثالهم_ داشتند باز می‌دارد

Faella
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

در ادامه.... 

Faella
۱۷ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۲۸ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۵ نظر

... کمیت بسیار قدرتمند است.  گاهی توانایی این را دارد که آدم را بالا ببرد یا به زمین بکوباند. به موجودی حساب بانکی تان و تاثیر صفرهایش بر زندگیتان فکر کنید. به سلبریتی ها و تعداد آدمهایی که آنها را می شناسند. به موهای سرتان که یک بخش سفید را کاملا یک رنگ دیگر کرده اند. به بیابان سراسر پوشیده از دانه های 2 تا 4 میلیمتری شن. به گله ی مورچه ها. به دانه های برنج غذایی که سیرتان می کند. به فالوئر هایی که تعدادشان برای یک نفر اعتبار می سازد. 

خلاصه اینکه نباید کمیت را دست کم گرفت و گاهی باید از آن ترسید؛ حتی اگر تو را بالا ببرد. بیشتراز همه  زمانی که تو را بالا می برد..

Faella
۱۵ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۰ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

دو سال پیش همین موقع ها بود که داشتم با ذوق و شوق حساب می‌کردم که این ماه، پول کارم که واریز شود، یک پیانوی دیجیتال برای خودم می‌خرم. 

دستمزد آن کار، چندروز پیش (بله بعد از دوسال!) واریز شد و آن پیانو الان به چهار برابر قیمت آن زمانش رسیده است؛ و آنقدر خرجهای با اولویت بالاتر جلویش صف کشیده اند که دیگر دارد کم کم محو می شود. 

آرزوها همینطوری می میرند.

Faella
۱۳ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۰۳ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

هوا گرم بود. هوا چند وقتی است که کلا گرم است و تقریبا این یکی از معدود چیزهاییست که طی این چند ماه، در این کشور ثابت مانده است. یک مسیر طولانی را پیاده گز کرده بودم و بی رمق شده بودم، و فکر کردم برای کمی خنک شدن و جان گرفتن، اولین مغازه ای را که ببینم ورود می کنم. 

یک مغازه ی ابزار فروشی بود و بسیار خنک. اول تصمیم داشتم صرفا نگاهی به اجناس بیاندازم و از مغازه خارج شوم، اما دلم خواست کمی بیشتر آنجا بمانم. به چیزهایی که ممکن بود از اینجا نیاز داشته باشم فکر کردم و یادم افتاد دم باریک لوله ای نیاز دارم و سیم چینم درست کار نمی کند. چند وقتی است که ایده هایی من باب استفاده از مهره های آهنی توی ذهنم است و شاید این فروشنده بداند از کجا می توانم رزین اپوکسی گیر بیاورم. همینطور چیزهایی یادم آمد و چیزهایی از بینشان گلچین کردم و به فروشنده گفتم. طی زمانی که فروشنده برای آوردن سفارشات من به انبار رفته بود، سنگینی نگاه خانمی که همزمان با من وارد شده بود را روی خودم حس کردم. نگاهش کردم و به من لبخند زد: "اینها را برای خودتان می خواهید؟"

من هم لبخند زدم و سرم را به نشان تایید تکان دادم.  

کمی مکث کرد و باز پرسید:"خانواده تان با اینکه کار مردانه میکنید مشکلی ندارند؟"

با تعجب نگاهش کردم: "کار مردانه؟ منظورتان چیست؟"

به دیوار روبرو که ابزار آلات از آن آویزان بود اشاره کرد:"همینها دیگر...."

چشمانم گرد شد. ابزار مگر زنانه مردانه دارد؟ نکند  ابزار آلت دراورده اند و ما خبر نداریم و نکند باید جلوشان حجاب هم داشته باشیم؟


همان موقع، فروشنده به همراه جارویی که او خواسته بود و اقلامی که من خواسته بودم از انبار بیرون آمد. خانم دیگر منتظر جواب من نشد، پولش را داد و از مغازه بیرون رفت. من همچنان بهت زده و با دهان باز به همه چیز نگاه می کردم و متوجه شدم فروشنده چیزی گفته است. پرسیده بود چیز دیگری نمی خواهم؟ و من چند دقیقه بعد با خریدهایم از مغازه بیرون آمدم. باد گرمی به صورتم خورد و فکر کردم... در واقع هیچ فکری نکردم. مغزم طی شوک وارده خالی شده بود و نه تنها تا مقصد، بلکه تا انتهای روز هم خالی ماند و فقط یک "چرا؟" ی بزرگ در منتهی الیه ش غوطه ور بود. به راستی چرا؟

Faella
۱۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۱۵ نظر

1.  من همیشه به مرضی که در من وجود دارد و باعث دانلود دیوانه وار آهنگ می شود واقف بودم، اما دیگر دارد برایم غیر قابل درک می شود. امروز بیش از 500 مگ آهنگ اکراینی دانلود کردم، از خوانندگانی که نمیشناسم و حتی صدایشان را نشنیده بودم. به اینکه یک کلمه از زبانشان را هم نمی فهمم اشاره‌ای نمیکنم.


2.  آه اینستاگرام! چرا نصبت کردم؟ چه جنبه ای در خودم دیدم که نصبت کردم؟ کاش بتوانم بر خودم فائق بیایم و باز حذفت کنم، که ما اصلا جفت خوبی نیستیم. 


3.  به راستی چطور در حضور انبه، گلابی می تواند شاه میوه باشد؟ 


4.  یکی از آشنایان قرار بود یک دفتر کار بخرد و آنقدر ذوق داشت که فردای روزی که آپارتمان را دید، ابعاد و عکسهایش را برای من فرستاد تا فضای داخلی اش را طراحی و شبیه سازی کنم. امروز بعد از ظهر زنگ زد و گفت نکن... نتوانستم پولش را جور کنم. 

غم صدایش... 


5.  Khay tvoyi syly ne skinchayutʹsya,.... Lety lety lety lety…

نمیدانم یعنی چه. این آدمه می خواند (از کشفیات مورد 1 است.)

[جواب گوگل ترنزلیت: Let it all drown, choke..... And you're flying flying fly fly]


6. خمیازه


Faella
۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۰ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

یک اصطلاح اقتصادی وجود دارد با عنوان "جهش گربه مرده"؛ با این مضمون که وقتی قیمت  چیزی مانند سهام درحال سقوط است، ناگهان یک جهش رو به بالا  ایجاد شده، و در کل به بهبود وضع بازار بعد از یک رکود شدید اطلاق می شود. البته عموما وضع آن طور نمی ماند و  نمودار باز سقوط می کند و گاهی حتی بدتر از قبل... اما فکر می‌کردم که ما در همین حد هم جای نفس کشیدن نداریم.. ظاهرا حتی دیگر به پشم دم گربه‌ی مرده هم نیستیم... -_-

Faella
۰۹ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۰۰ موافقین ۱۱ مخالفین ۰

من از زبان پرتغالی متنفرم؛ از صدای پابلو لوپز هم خوشم نمی آید. اما الان نزدیک دو ساعت است که دارم بی وقفه آهنگی گوش می دهم که پابلو لوپز درش می خواند و یک خواننده ی دیگر به زبان پرتغالی همراهی اش می کند. بارها و در موارد و مقاطع مختلف به من ثابت شده که هیچ چیزی قطعیت ندارد. چیزهای احساسی بیشتر قطعیت ندارند و به قولی، مرز بین عشق و نفرت، یک تار مو است؛ دیگر از احساساتِ میانه تر، توقعی نمی رود. 

نام آهنگ "دو کلمه" است و آدمهای آهنگ، تمام مدت از دو کلمه حرف می زنند؛ احساس می کنم خودشان را به کلمه تشبیه کرده اند که در زمانها و مکانهای مختلف می تواند معانی مختلف داشته باشد. البته متنی که می خوانند این معنی را نمی دهد، اما من دلم می خواهد این طور برداشت کنم. دلیل خاصی هم ندارد و صرفا چون زورم می رسد، چون پست خودم در وبلاگ خودم است و به قول دیگری، چهاردیواری اختیاری.  


حالا در باره ی آن کلمه حرف بزنیم. اینکه آدم می تواند یک کلمه ی واحد باشد، یا نه؛  مثل انیمیشن inside out، احساسات و عواطف پیچیده تر از آنند که با یک کلمه تعریف شود و خود آدم هم که مجموعه ای از احساسات و عواطف است. یعنی اگر بخواهیم یک آدم را روی صفحه رسم کنیم، شاید {} های تو در توی بینهایتی باشد که زیرمجموعه هایشان، اعداد و علائمی هستند که فقط برای آن آدم قابل درک است. یا رنگهایی که درهم مخلوط می شوند و باز هم در هم مخلوط می شوند. یعنی یک کلمه یا یک منشور یا هرچیزی که خروجی آن، یک تعریف واحد دارد نمی تواند یک چیز غیر واحد مثل آدمیزاد را تعریف کند. اصلا همینکه توانسته اند آدمیزاد را در یک جسم گوشتی و استخوانی بچپانند خودش مرحبا دارد.مرحبایش را هم خود پروردگار منان و فرشته هایش گفته اند. اصلا آدم یاد ابعاد چراغ جادو می افتد و ابعاد غولی که از آن بیرون می آید...


ساعت 4:20 دقیقه ی صبح است و خوانندگان آهنگ همچنان اعتقاد دارند که آدمیزاد در لحظه می تواند کلمه ی "ترس" باشد، "گناه" باشد، و یادم بیوفتد که اینها برداشت من است. خوانندگان احتمالا در مورد یک چیز دو کلمه ای دیگر مانند "te quiero"( به معنی دوستت دارم) حرف می زنند و اینکه طرف ترسو تر از آن است که به زبانش بیاورد و همه اش فرار می کند؛ که خب من زیاد از اینطور مضامین خوشم نمی آید و دلم می خواهد به تفسیر خودم برگردم.

حتی می شود گفت که دارم متنبه می شوم و به این باور می رسم که آدمیزاد می تواند یک کلمه ی واحد هم باشد. مثل کسی که حرفش را در همان پاراگراف اول پست زده و دلش می خواهد باقی متن را بک اسپیس بگیرد اما این کار را نمی کند. اگر زبان آلمانی بود، یحتمل کلمات موجود در جمله به هم چسبانده شده، و کلمه ای جدید و طولانی ساخته میشد؛ اما نیست و ما در زبان فارسی، کلمات بهتر و شایسته تری برای توصیف چنین اشخاصی در چنین موقعیتهایی داریم. 

اما خب چون وبلاگ خودم است و می توانم علاوه بر برداشت های بی ربط از چیزها، هر پستی را هم تا ثریا ادامه بدهم، به مقدار دلخواه کشش می دهم و حتی تاریخ انتشارش را یک هفته ی بعد می زنم. هر کسی هم که فکر میکند من عقده ای هستم، خودش است. 



+آهنگ مذکور 


+عنوان، جمله ای از متن آهنگ است. به این معنی که: "گاهی به یاد می آورم که دنیا جدی است"

Faella
۰۸ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۴۰ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۷ نظر