Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

پول، قدرت است. 

هیچکس نمیتواند این را انکار کند.

حتی اگر آن قدرت، در حد حس "افزایش اعتماد به نفس در حین قدم زدن در راهروهای فروشگاه" باشد. 

Fa E||a
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۵ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۹ نظر

نقش وکیل در سایر کشورها: فردی که توسط شخصی حقیقی یا حقوقی استخدام می شود تا  با در نظر گرفتن منافع آن شخص به او مشاوره بدهد و به عنوان نماینده ی او، در موارد لزوم به مشکلاتش رسیدگی کرده، و از منافعش دفاع کند.


نقش وکیل در ایران: فردی که شخص حقیقی یا نماینده ی شخص حقوقی، بعد از بالا آوردن یک گند تمام و کمال با یک کاسه ی چه کنمِ بزرگ، در همسایگی به دنبالش می گردد و در پارکینگ خانه/محل کار او را خفت کرده و می خواهد به هر نحوی مشاوره ی رایگان بگیرد؛ و تمام حواسش را هم جمع می کند که یک وقت کلاه سرش نرود. بعد به سراغ پسر صغری خانوم که دانشجوی ترم 2 ی حقوق است می رود و از او می خواهد باقی مسائل را در قالب سوال درسی با اساتیدش مطرح کند.

در آخر هم آن کاری که از اول دلش خواسته را انجام داده و عموماً بدبخت شده یا راهی زندان می شود.

Fa E||a
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۰۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

این روزها مد شده که در اینستا و کانالها و وبلاگهایمان و کلا هرجا دستمان می‌رسد شوآف راه بیندازیم، اما بیایید هر چند وقت یک بار جلوی آینه برویم و ببینیم واقعا چی هستیم؟ 

خودِ خودمان، بدون در نظر گرفتن ریخت و قیافه و هیکلمان، بدون در نظر گرفتن اینکه پدر و مادرمان کی هستند و چه کاره اند و چقدر پول دارند، بدون در نظر گرفتن ارتباطات و تمام فرصتهایی که دیگران برایمان ایجاد کردند، و کلا بدون درنظر گرفتن هرچیزی که ما در انتخابش نقشی نداشته ایم. چه خوب و چه بد.


بیایید حداقل با شخص خودمان روراست باشیم، ما بدون تمام اینها، واقعا چی هستیم؟ 

و سوال دیگر اینکه آیا حق داریم چیزهایی که برایشان تلاشی نکرده ایم را به هر نحوی در حلق دیگران فرو کنیم؟ 

Fa E||a
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۶ موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

اعتراف می کنم از اینکه تمام جمعه و شنبه را صرف کشیدن و پاک کردن کردم اصلا پشیمان نیستم و واقعا به هیچ جایم نیست که کف اتاق تازه جارو شده ام را چرک پاککن فراگرفته، در حدی که ممکن است برای یک ایالت جدا اعلام استقلال کنند و فردا که بیدار می‌شوم، مثل کارتون گالیور خودم را به بند کشیده توسط چرک های پاککن بیابم.

امروز، وقتی که داشتم خیابان را گز میکردم به این فکر کردم که آدمی مثل من که نقاشی تنها چیزی است که آرامش می کند، خیلی غلط می خورد که نه تنها دیگر کلاس نمی رود، بلکه همان تمرین خانگی را هم کنار گذاشته و کلا معلوم نیست چه غلطی می کند.

این چند روز به معنای واقعی فهمیدم که وقتی یک نفر میگوید چند روز بکوب روی یک اثر بوده و وقتی تمام شده حالت ارگاسم پیدا کرده واقعا یعنی چه. البته کار من نقاشی هم نبود ، یک تصویرسازی چسکی بود که در نهایت تبدیل به کامیک شد و به نتیجه ی پیشرفته تری رسیدم مبنی بر اینکه چیزی که من را ارضا می کند نقاشی های مدل دار هم نیست، و حتما باید یک چیزی از مخ نداشته ی خودم روی کاغذ بپاچم تا حالم بهتر بشود.

کامیک ها را به ن هم نشان دادم و نسبت به زمانی که ایده را برایش گفته بودم ذوق کمتری نشان داد. اما خب حس می کنم همان هم از سرم زیاد بود. حتی وقتی صاحب کار هم که خوشش آمده بود پیشنهاد کارهای دیگر را داد، من به پای تعارف و احترام به زحمت کشیده ام گذاشتم و جدی نگرفتم، اما از نظر خودم اگر تمرین زیادی داشته باشم ممکن است در این قضیه پیشرفت زیادی کنم. آن هم نه بخاطر استعداد یا هرچرت دیگری، فقط چون موقع انجامش به معنای واقعی لذت میبرم.



*گالیور+پیکاسو

Fa E||a
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۸ نظر

کاش رباتی اختراع می شد با این فانکشن که سر ساعت قرص، با یک لیوان آب کنار آدم ظاهر شده و بعد از چپاندن قرص توی دهان و ریختن آب توی حلقش، باز غیب شود و حتی شده دورتادور خانه دنبال آدم بدود و وظیفه ی خود را تمام و کمال به جا آورد. 


+نام سرخپوستی در این لحظه: فراموش کننده ی ساعات قرص و شربت 

Fa E||a
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر

"امروز سالگرد روزی است که بعد از تعطیلی وب قبلی و چند هفته حال مزخرف، تصمیم به ساختن اینجا گرفتم...."



حدود پنج بار متنی در ادامه ی این جمله نوشتم و پاک کردم. من حرفی ندارم. اگر شما حرفی، حدیثی، ناگفته ای دارید می شنوم. شناس یا ناشناس، خصوصی یا عمومی. 

اگر هم ندارید، لطفا یک چیزی برایم بنویسید. جمله ای شعری،...

Fa E||a
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

اسکات فیتسجرالد، کتاب گتسبی بزرگ را اینطور آغاز می کند:

" در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:

« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همه‎ی مردم مزایای تو را نداشته اند. »



کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم...

Fa E||a
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۵ موافقین ۱۷ مخالفین ۱ ۱۱ نظر

راز، هندوانه نیست که اگر سنگین بود برای حملش از کسی کمک بگیری... وقتی خودت توانایی نگهداری راز خودت را نداری، از دیگران توقع نداشته باش که از آن مراقبت کنند، آن را برایت به دوش بکشند و به همان اندازه برایشان عزیز باشد .

Fa E||a
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۴۷ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۹ نظر

باز هم برق خانه رفته. نمیدانم این بار چندم در این هفته است. از پنجره به حیاط نگاه می‌کنم که چراغش روشن است. چراغهای آپارتمان روبرویی و کل کوچه هم. حتما باز فیوز پرانده‌ایم.

به آشپزخانه می‌روم و جهت سویچ‌های جعبه فیوز را عوض می‌کنم، اما اتفاقی نمی‌افتد. به اتاقم برمی‌گردم و پرده را کنار می‌زنم. نورپردازی  نمای آپارتمان روبرویی اتاق من را به اندازه ی یک لامپ ۱۰۰ واتی روشن میکند، اول به این فکر می‌کنم که این ساختمان ماهی چقدر هزینه‌ی نورپردازی در قالب قسمتی از شارژ ماهانه از ساکنینش می‌گیرد؟ و چرا انقدددر به ساختمان ما نزدیک است؟

قدیمترها خیابان های۱۲ متری واقعا ۱۲ متر بودند. 

صدای قارقار کلاغ، فقط یک کلاغ آن‌هم ساعت ۲ و نیم شب یکی از عجیب ترین صداهاست و کمی می ترساندم.من به ندرت شبها صدای کلاغ یا گنجشک را شنیده ام، فرض را بر این میگیرم که با تاریک شدن هوا می خوابند.

فقط یک مورد بود، چندین سال پیش که جای دیگری زندگی می کردیم، تقریبا هرشب حوالی ساعت ۱۲ صدایی می آمد شبیه جیرجیر تاب، که هرگز نفهمیدم که آیا واقعا صدای تاب بوده یا پرنده ای که مثل من شبها دلتنگ می‌شود. اما دست از کاری که درلحظه انجام میدادم می‌کشیدم و بی‌حرکت محو صدا می شدم. دلم می‌خواست فکر کنم که واقعا پرنده است. گاهی اوقات که روی تخت دراز کشیده بودم و تمام نورهای اطراف خاموش بودند، به صدایش گوش میدادم و الان با شنیدن صدای کلاغ در تاریکی، حسی شبیه همان شبها تداعی شد. حسی که توضیح دادنی نیست، فقط می توانم بگویم که مکمل شب بود. 

باز صدای تق‌تق سویچ های جعبه فیوز بلند می شود. احتمالا کسی می خواهد به دستشویی برود و بسیار هم عصبانی است. یادخانه‌ی یکی از اقوام افتادم و دستشویی ذوزنقه ای قدیمی گوشه ی حیاطشان، و آن شبی که مهمانشان بودیم و برق رفت. من در حالت عادی هم از آن دستشویی خوفناک می ترسیدم، اما آن موقع واقعا عجله داشتم. خانم خانه با شمعی در دست من را تا دستشویی همراهی کرد و شمع را داخل گذاشت، اما به محض اینکه من در را پشت سرم بستم؛ هیبت یک سوسک را دیدم در قالب سایه، که تماما دیوار روبرو را پوشانده بود. صحنه ی بعدی را یادم نیست، اما بنابر ریلیشنشیپ من و سوسک حدس می زنم که کلا بیخیال قضیه شده و با همان حالت به جمع آشنایان پیوسته باشم.

و بعد کلبه ی عمو کورس به یادم آمد... آن کلبه ی عجیب وسط جنگل و مه، که شاید زیباترین صبح زندگی ام را در آنجا گذراندم البته منهای قسمت دستشویی، که از بلوک سیمانی ساخته شده بود و از هر سوراخش می توانستی انتظار ورود یک هیولا را داشته باشی. نمی دانم چرا اصلا از کلبه ی عمو کورس عکس ندارم. آنهم در مسافرتی که هر لحظه اش از چند زاویه ی مختلف ثبت و ضبط شده... نکند واقعی نبوده باشد؟ نکند خواب دیده ام؟ آن کلبه را و آن پرنده را و حالا هم این کلاغ و نور مصنوعی ریخته شده کف اتاقم را؟ نکند من قسمتی از خواب یک دیگ نفر دیگر باشم؟ کاش نباشم... 



*موجودی کیهانی که در مرکز جهان خفته و این جهان در حقیقت رؤیای اوست.

Fa E||a
۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۲۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۸ نظر

"خستگی" واژه ی تن است و جگر،

روح می"فرسا"ید، عشق هم... 

Fa E||a
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

تازه زبان باز کرده بود، من را نی‌نی صدا می‌زد. سر ناهار یک قاشق پر آش را روی لباسش خالی کرده بود و مادرش مجبور شد او را ببرد داخل اتاق و لباسش را عوض کند. با یک بلوز شلوار زرد از اتاق به سمت من آمد: "نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم. "


دیگر او را ندیدم، تا چند وقت پیش خبر آمد که با ماشین یک نفر را زیر گرفته و فرار کرده؛ خانواده ی مقتول هم هیچ جوره رضایت نمی دهند و قصاص می خواهند...

چند وقت است که شبها توی خواب او را می‌بینم درحالی که طناب دور گردنش است و با پارچه ای چشمانش پوشانده اند؛ بعد رو می‌کند به من و می‌گوید :نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم... 


Fa E||a
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۸ موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۱۴ نظر

۷ ساله بودم. روزی که عمل کردم و به هوش آمدم، گفتند چون دختر خوبی بودی و گریه نکردی برایت یک عروسک باربی که همیشه آرزویش را داشتی جایزه خریدیم . چشمانم بسته بود و حالا حالاها نمی‌توانستم بازشان کنم؛ همینطور در حسرت دیدن عروسک باربی سوختم و سعی کردم با لمس، قیافه اش را تصور کنم. یک بسته ی پلاستیکی همراهش بود که مامان میگفت مهره های رنگی گردنبندش است و وقتی خوب شدی باید خودت نخ کنی و دور گردنش بیندازی. من هم مهره های داخل پلاستیک را لمس می‌کردم ،و توی ذهنم گردنبند نخ شده را دور گردن زیباترین عروسک دنیا می بستم.


فردای آن روز، با صدای مامان از خواب بیدار شدم. برایم صبحانه آورده بود و گفت بعد از ظهر قرار است برایم از آن شیرینی ها که خیلی دوست دارم درست کند. اما من دلم شیرینی نمی خواست. بعد از به هوش آمدنم، انگار دیگر حس خاصی به چیز خاصی نداشتم و تنها چیزی که حالم را خوب میکرد بغل کردن آن عروسک بود. مامان برایم شیرینی می پخت، کتاب می خواند و موهایم را نوازش می کرد؛ و من در مقابل فقط می پرسیدم کی می توانم چشمانم را باز کنم. فکر می کنم فردای همان روز بود که دیگر دلم تاب نیاورد و پانسمانی که روی چشمم گذاشته بودند را کندم. کلافه توی اتاق نشسته بودم و صدای مامان که داشت با تلفن حرف می زد از جای دوری شنیده می‌شد. جای پانسمان کمی سوخت و تلاشم برای باز کردن چشمها، باکمی درد همراه بود. عروسک را جلوی صورتم گرفتم، اما همه چیز تار بود.چشمانم را چندبار باز و بسته کردم، اما تنها چیزی که دیدم تصویر محوی از موهای بلوند عروسک بود. با همان دید ضعیف، سعی کردم بسته ی گردنبند را پیدا کنم؛ تصویر ذهنی ام در همان لحظه باید واقعیت می یافت. 

اما بسته ی گردنبند آنجا نبود. آخرین باری که آن را توی دستم لمس کرده بودم، شب قبل بود که من را توی نشیمن نشانده بودند تا یکی از سریالهای پرطرفدار آن زمان را گوش کنم. 


طراحی خانه ی ما طوری بود که نشیمن، پذیرایی و آشپزخانه، با چند پله ی مرمر به اتاقهای خواب در ارتفاع بالاتر راه پیدا می کردند و یکی از تفریحات من این بود که روی پله ها بنشینم و خودم را به پایین سر بدهم یا یک پشتی روی پله ها بگذارم و از آن انتظار داشته باشم که نقش سرسره را ایفا کند. لحظه ای که می خواستم خودم را به بسته ی مهره ها روی میز نشیمن برسانم، به پله ها فکر کردم و اینکه چطور باید این مرحله را به سلامت بگذرانم. سرگیجه ی احمقانه ای داشتم و نمی توانستم راه بروم، یک پا را جلوتر میکشیدم که شیار پله را لمس کند و دو پله را به همین منوال با موفقیت پایین آمدم؛ اما در مورد پله ی سوم، شانس خیلی با من یار نبود. سرم گیج رفت و از همانجا سقوط کردم.

صحنه‌ی بعدی که در یادم است، بانداژی دور سرم و روی چشمانم بسته بودند، جایی که یحتمل تختم بود دراز کشیده بودم و آفتاب نرمی روی گونه‌ام افتاده بود. روی تخت دست کشیدم تا عروسک را بردارم. نبود. از جایم بلند شدم و روی تمام تخت، کناره‌های تخت و حتی زیر تخت را تا جایی که می‌شد دست کشیدم. عروسک را برده‌بودند. خواستم گریه کنم، اما هر قطره اشکی که می‌جوشید چشمانم را آتش می‌زد و دلم می‌خواست داد بزنم. داد زدم. جیغ زدم. عروسکم را خواستم. اما جواب شنیدم که تا وقتی به حرف گوش نکن بودن ادامه بدهم از عروسک خبری نیست. چند روز بعد که چشمانم خوب شدند و بینایی‌ام را کامل به دست آوردم، عروسک را جلوی صورتم گرفتم و نگاهش کردم. آنقدرها هم زیبا نبود...


در طول دوران مختلف،  عروسک‌های مختلف در قالبها و فرمهای مختلف خواسته‌ام و برایشان تلاش کردم. بعضی هایشان به‌من داده شد، بعضی را فقط لمس کردم و بعضی‌را صرفا تماشا. اما دردناک تر از همه، آنهایی بودند که ارزش تلاش را نداشتند، و آنهایی که وقتی به دستشان آوردم که دیگر برایم هیچ معنایی نداشته اند. گاهی‌چیزی که آرزوی دست نیافتنی سالها قبلم بوده را توی دستم نگاه می‌کنم و فکر میکنم چرا برایم صرفا یک وسیله است و آنقدرها از داشتنش ذوق و هیجان ندارم؟ و دلم به حال خود پر ذوق و شوق قدیمم که آرزوی فقط یک لحظه لمسش را داشته می سوزد..

Fa E||a
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۶ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

به طور عمومی ترسناک ترین ویزیت های پزشکی از نظر من، دکترهای طب فیزیکی و زنان هستند. 

ظاهرا هیچوقت نباید بدون یک همراه که انرژی مثبت بدهد و هوای آدم را داشته باشد در این مطب ها را زد. و من وقتی به این نتیجه رسیدم که در مطب را پشت سرم بستم، درحالی که در پی افاضات سرکارشان، تک تک سلولهای بدنم در حال ارتعاش بود.


Fa E||a
۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۲ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۶ نظر
Fa E||a
۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹ نظر