Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
عکسهای مسکن مهر تخریب شده همچنان دست به دست می‌شود؛ همه به دنبال مقصر می‌گردند و پیمانکار را متهم می‌کنند، رییس جمهور را متهم می‌کنند و انگشت اشاره‌شان همینطور به سوی آدمهای مختلف نشانه می‌رود.

اما بیایید به عکس این ساختمانها دقیقتر نگاه کنیم. 
این ساختمان نوساز کاغذی، دقیقا همان فرهنگ ماست. فرهنگ ظاهربینی، دورویی و تظاهر و دروغ. فرهنگی که در آن تا وقتی ظاهرت را حفظ کنی می توانی جایگاهی برای خودت دست و پا کنی، با مردمانی که به راحتی به اسم مقدسات دروغ می گویند و برای پذیرفته شدن در اجتماع، نقاب به چهره می زنند. ظاهرشان را می‌آرایند تا باطن پوچشان آشکار نشود، و وعده هایی می‌دهند که هیچگاه محقق نمی‌شوند.
آدمهایی که از دل این فرهنگ بیرون می‌آیند، محصولی شبیه خودشان، با همان دیدگاه و خصوصیات خودشان تولید می کنند و وقتی مچشان گرفته می شود همدیگر را متهم می کنند. 
مسکن مهر تجسم فیزیکی فرهنگ ماست.
مسکن مهر ماییم...
Fa E||a
۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۱:۳۵ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

پیامی آمده:  

"آلت قتاله که همیشه اسلحه و چاقو نیست، بعضی وقتا خودکاریه که مهندسها باهاش جایی امضا میزنن که نباید..."


یک لحظه به کتابهایی که برای آمادگی آزمون نظام مهندسی در ردیف جلوی کتابخانه گذاشتم نگاه کردم و به خودم لرزیدم...

مدت زیادی درگیر تهیه‌ی این کتابها و منابع آزمون بودم و عزمم را برای قبولی جزم کرده بودم، اما... مسئولیت جان آدمهاست. من آنقدر با دانش و با مسئولیت هستم؟ حواسم هست که حواسم باشد؟ که مسئول یکی از خانه هایی که در آینده چند خانواده را از هم جدا و عزادار می کند من نباشم؟ 

این فاجعه و اتفاقات مشابه باید تلنگری باشد برای من و امثال من، که نگذاریم هیچ چیزی در دنیا وجدانمان را بی حس کند؛ و آنقدر شهوت پول و قدرت کورمان کند که یادمان برود مسئولیم. که قسم خوردیم. که خودکارمان روی هر صفحه ای سهواً بلغزد. که سقف خاکستری روی سر کسی بنا کنیم. که...

Fa E||a
۲۳ آبان ۹۶ ، ۲۱:۱۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

پنجره را باز می‌کنم تا نور صبحگاهی توی اتاق بپاشد و مطالعه را شروع کنم، اما ذهنم آرام ندارد.  

از جای دوری صدای آهنگ می‌آید. زنی می‌خواند؛ اما نه موسیقی زمینه مفهوم است و نه صدای زن. این روزها در بین صداهای تراشکاری سنگ، خیلی سخت می‌شود صداهای دیگر را تشخیص داد؛ حتی نمیتوانی پنجره را باز کنی، صدای دستگاه و گرد سنگ خفه ات می‌کند و اینها همه اش تقصیر این نماهای رومی سراسر سنگ تراشکاری شده است.

اوایل که آقای فرزاد دلیری این نوع نما را طراحی کرد شاید فکرش را هم نمی‌کرد که انقدر فراگیر شود؛ الان از هر دوخانه، نمای سه تایشان رومی است و آپارتمانهای نئوکلاسیک مثل زامبی ها دارند شهر را تسخیر می‌کنند. چندروز پیش 4 خانه درست در کنار هم با نمای رومی دیدم و یک لحظه شهر را تصور کردم با خانه هایی تماما از سنگ سفید و کرم تراش خورده. آنقدرها هم بد نیست. زشتی در اکثریث کمتر به چشم می آید و حتی زیبا می‌شود. حتی شاید اگر ساختمان‌های بتنی یک‌شکل اثر شهرسازی سوسیالیستی شوروی سابق را هم عمیق نگاه کنیم برایمان زیبا شود چون به هرحال این ما هستیم که تصمیم می گیریم چه چیزی به چشممان زیبا بیاید و چه چیزی زشت؛ و اگر فکر میکنیم یک چیزی واقعا زشت است باید برویم دماغمان را عمل کنیم چون این ماییم که زشتیم.

کلا تمام زشتی های عالم بعد از عمل دماغ و ازدواج زیبا می شوند، چون اگر کسی دماغ بزرگی داشته باشد یا زشت باشد یا شوهر نکرده باشد عقده ای است و همه چیز را زشت می بیند و هرچیزی که می گوید از حسادت است، حق غر زدن ندارد و اگر سرما هم بخورد دلیلش همان شوهر نکردن است. 


صدای زن خواننده واضح‌تر می‌شود، و من به این فکر میکنم که روزانه چند نفر با دماغ و بدن عملی در آپارتمان نما رومی شان را باز میکنند، قهوه ساز را روشن میکنند و بعد از تعویض لباس، روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو میشوند؛ چند نفر دلشان میخواهد جای آنها باشند و چند نفر فکر می کنند برای دوست داشته شدن نیازی به این چیزها ندارند، و این چقدر واقعی است؟ آدمها می آیند و در فضای مجازی می‌نویسند که فیک بودن را دوست ندارند و می‌خواهند خودشان باشند. اما واقعیت این است که آدمها دماغ عملی و ابروی تتو و لبهای پروتز و ته لهجه ی انگلیسی و نمای رومی را دوست دارند. داشتن و دیدنش را دوست دارند. آدمها دائما به خودشان و دیگران دروغ می گویند و همیشه طوری رفتار می کنند که انتخاب هایشان را اجبار جلوه دهد، و همیشه انگشت اتهام به سمت کسی اشاره می‌رود. تقصیر همسرش است، تقصیر مادرش است، تقصیر دوست پسرش است، تقصیر فرزاد دلیری است و کلا همیشه باید "تقصیر" کسی باشد. این چیزی است که ما در طول زندگی مان با خود حمل می کنیم و به ارث می گذاریم و حتی همین را هم به خودمان دروغ می گوییم، که ما مثل آنها نیستیم.

این دروغها بالا می‌رود و ابر میشود و یک روز، درست زمانی که روی کاناپه در آپارتمانمان لمیده ایم، رگبار آتش بر سرمان میریزد و همراه با خانه های رومی مان خاکستر میشویم؛ و دیگر حتی نرونی هم برای مقصر دانستن وجود ندارد..

Fa E||a
۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۳ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

#کور_نباشیم یا #ببینیم

Fa E||a
۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۴:۳۷ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

همیشه یک چیزی پیدا می‌شود که یک صبح زیبای پاییزی، و کلا یک صبح زیبا را خراب کند: اتاقم بوی کاچی می‌داد. هرکسی من را بشناسد می‌داند که همیشه از کاچی متنفر بودم؛ اما سرنوشت من همیشه یک جایی به چیزهایی که از آنها متنفرم گره خورده است، و دست گره زننده می‌تواند متعلق به دکتری باشد که در نسخه ام مصرف روزی یک کاسه کاچی را مینویسد، یا دست خودم وقتی که دو سال پیش با تنفر در برنامه ام نوشتم که باید آلمانی یاد بگیرم. اول از آن دستها بدم می امد، اما بعدتر فهمیدم که دست‌ها گناهی ندارند و اگر دچار سندرم دکتر استرنجلاو نباشند، معمولا تن به اجبار می‌دهند چون به‌هرحال دست تحت فرمان مغز است و مغز از هزارتوهایی تشکیل شده که هیچکس نمی داند در آنها چه خبر است؛ و شاید یک جایی در یک نقطه‌ی کور علاقه یا انگیزه ای برای انجام آن کار باشد که چون آن را نمی شناسیم اول می جنگیم و مقاومت می‌کنیم و به مرور زمان کم‌کم کشف و پررنگ می‌شود. آنقدر که یک لحظه به خودت می‌آیی و می‌بینی عاشقانه مشغول کاری هستی که سابقاً ازآن متنفر بودی.

به نظر من یکی از دلایل دیگر این اتفاق این است که آدم به چیزی که از آن متنفر است "فکر" می کند. مثلا به این فکر می کند که چه بخشی از آن چیز یا شخص آنقدر منزجر کننده است که حس تنفر یا گاهی ترحمش را بر می‌انگیزد، در مواردی آن را واکاوی می کند و وقتی به خودش می آید می بیند گرفتارش شده است.  درست همان بلایی که سر هارلی کوئین آمد که خب، ما او را از بابت این قضیه سرزنش نمی کنیم، چون می توان به جرات گفت که خیل عشاق جوکر از تمام سوپر ویلن های دنیا بیشتر است.

از چیزهای دیگری که یک صبح زیبا را خراب می کند، می‌شود به ربط دادن کاچی و جوکر و سندرم آلیس در سرزمین عجایب یا هر سندرم دیگری که نامش ذکر شد اشاره کرد و به هفته ی پیش فکر کرد که یکی از همکلاسی های همکلاسی های کلاس سفال، در تلاش بود تا عکس هارلی کوئین را که اذعان داشت شخصیت مورد علاقه اش است روی گِل پیاده کند و خانم مربی هم با دقت موهای دمب خرگوشی را چسباند و درکل زحمات زیادی برای آن نقش برجسته کشیده شد، اما درنهایت سرنوشتش این شد که کف سطل آب خوابانده و گِلش مچاله و توسط شخص دیگری تبدیل به یک انار شود. 

چون ما وقتی چیزی را دوست داریم راجع به آن سختگیری می کنیم و هرچیزی را لیاقتش نمی دانیم، در پستوهای فیزیکی و ذهنی می‌ماند و خاک می خورد برای روز مبادا، روزی که چیزی در شان ش پیدا شود و به جای آن ناخدآگاه به سمت چیزهایی کشش پیدا می کنیم که فکر می کنیم دوستشان نداریم. و روزی می رسد که آنقدر از آن چیز مورد علاقه دور می شویم که برایمان خاطره می شود و آنقدر به چیزهای مورد نفرتمان نزدیک، که جزئی از ما می شوند. باعث تعجب است که گاهی روی چیزی تعصب نشان می دهیم، که فراموش می کنیم که ما چیزی بیشتر از یک تکه گِل نیستیم و حتی یک قطره آب هم می تواند تغییرمان بدهد... 

Fa E||a
۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۷:۵۲ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۷ نظر

پول، قدرت است. 

هیچکس نمیتواند این را انکار کند.

حتی اگر آن قدرت، در حد حس "افزایش اعتماد به نفس در حین قدم زدن در راهروهای فروشگاه" باشد. 

Fa E||a
۲۶ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۰۵ موافقین ۲۴ مخالفین ۰ ۱۴ نظر

نقش وکیل در سایر کشورها: فردی که توسط شخصی حقیقی یا حقوقی استخدام می شود تا  با در نظر گرفتن منافع آن شخص به او مشاوره بدهد و به عنوان نماینده ی او، در موارد لزوم به مشکلاتش رسیدگی کرده، و از منافعش دفاع کند.


نقش وکیل در ایران: فردی که شخص حقیقی یا نماینده ی شخص حقوقی، بعد از بالا آوردن یک گند تمام و کمال با یک کاسه ی چه کنمِ بزرگ، در همسایگی به دنبالش می گردد و در پارکینگ خانه/محل کار او را خفت کرده و می خواهد به هر نحوی مشاوره ی رایگان بگیرد؛ و تمام حواسش را هم جمع می کند که یک وقت کلاه سرش نرود. بعد به سراغ پسر صغری خانوم که دانشجوی ترم 2 ی حقوق است می رود و از او می خواهد باقی مسائل را در قالب سوال درسی با اساتیدش مطرح کند.

در آخر هم آن کاری که از اول دلش خواسته را انجام داده و عموماً بدبخت شده یا راهی زندان می شود.

Fa E||a
۱۹ شهریور ۹۶ ، ۰۵:۰۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

این روزها مد شده که در اینستا و کانالها و وبلاگهایمان و کلا هرجا دستمان می‌رسد شوآف راه بیندازیم، اما بیایید هر چند وقت یک بار جلوی آینه برویم و ببینیم واقعا چی هستیم؟ 

خودِ خودمان، بدون در نظر گرفتن ریخت و قیافه و هیکلمان، بدون در نظر گرفتن اینکه پدر و مادرمان کی هستند و چه کاره اند و چقدر پول دارند، بدون در نظر گرفتن ارتباطات و تمام فرصتهایی که دیگران برایمان ایجاد کردند، و کلا بدون درنظر گرفتن هرچیزی که ما در انتخابش نقشی نداشته ایم. چه خوب و چه بد.


بیایید حداقل با شخص خودمان روراست باشیم، ما بدون تمام اینها، واقعا چی هستیم؟ 

و سوال دیگر اینکه آیا حق داریم چیزهایی که برایشان تلاشی نکرده ایم را به هر نحوی در حلق دیگران فرو کنیم؟ 

Fa E||a
۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۶ موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

اعتراف می کنم از اینکه تمام جمعه و شنبه را صرف کشیدن و پاک کردن کردم اصلا پشیمان نیستم و واقعا به هیچ جایم نیست که کف اتاق تازه جارو شده ام را چرک پاککن فراگرفته، در حدی که ممکن است برای یک ایالت جدا اعلام استقلال کنند و فردا که بیدار می‌شوم، مثل کارتون گالیور خودم را به بند کشیده توسط چرک های پاککن بیابم.

امروز، وقتی که داشتم خیابان را گز میکردم به این فکر کردم که آدمی مثل من که نقاشی تنها چیزی است که آرامش می کند، خیلی غلط می خورد که نه تنها دیگر کلاس نمی رود، بلکه همان تمرین خانگی را هم کنار گذاشته و کلا معلوم نیست چه غلطی می کند.

این چند روز به معنای واقعی فهمیدم که وقتی یک نفر میگوید چند روز بکوب روی یک اثر بوده و وقتی تمام شده حالت ارگاسم پیدا کرده واقعا یعنی چه. البته کار من نقاشی هم نبود ، یک تصویرسازی چسکی بود که در نهایت تبدیل به کامیک شد و به نتیجه ی پیشرفته تری رسیدم مبنی بر اینکه چیزی که من را ارضا می کند نقاشی های مدل دار هم نیست، و حتما باید یک چیزی از مخ نداشته ی خودم روی کاغذ بپاچم تا حالم بهتر بشود.

کامیک ها را به ن هم نشان دادم و نسبت به زمانی که ایده را برایش گفته بودم ذوق کمتری نشان داد. اما خب حس می کنم همان هم از سرم زیاد بود. حتی وقتی صاحب کار هم که خوشش آمده بود پیشنهاد کارهای دیگر را داد، من به پای تعارف و احترام به زحمت کشیده ام گذاشتم و جدی نگرفتم، اما از نظر خودم اگر تمرین زیادی داشته باشم ممکن است در این قضیه پیشرفت زیادی کنم. آن هم نه بخاطر استعداد یا هرچرت دیگری، فقط چون موقع انجامش به معنای واقعی لذت میبرم.



*گالیور+پیکاسو

Fa E||a
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۸ نظر

کاش رباتی اختراع می شد با این فانکشن که سر ساعت قرص، با یک لیوان آب کنار آدم ظاهر شده و بعد از چپاندن قرص توی دهان و ریختن آب توی حلقش، باز غیب شود و حتی شده دورتادور خانه دنبال آدم بدود و وظیفه ی خود را تمام و کمال به جا آورد. 


+نام سرخپوستی در این لحظه: فراموش کننده ی ساعات قرص و شربت 

Fa E||a
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر

"امروز سالگرد روزی است که بعد از تعطیلی وب قبلی و چند هفته حال مزخرف، تصمیم به ساختن اینجا گرفتم...."



حدود پنج بار متنی در ادامه ی این جمله نوشتم و پاک کردم. من حرفی ندارم. اگر شما حرفی، حدیثی، ناگفته ای دارید می شنوم. شناس یا ناشناس، خصوصی یا عمومی. 

اگر هم ندارید، لطفا یک چیزی برایم بنویسید. جمله ای شعری،...

Fa E||a
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

اسکات فیتسجرالد، کتاب گتسبی بزرگ را اینطور آغاز می کند:

" در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:

« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همه‎ی مردم مزایای تو را نداشته اند. »



کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم...

Fa E||a
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۵ موافقین ۱۹ مخالفین ۱ ۱۱ نظر

راز، هندوانه نیست که اگر سنگین بود برای حملش از کسی کمک بگیری... وقتی خودت توانایی نگهداری راز خودت را نداری، از دیگران توقع نداشته باش که از آن مراقبت کنند، آن را برایت به دوش بکشند و به همان اندازه برایشان عزیز باشد .

Fa E||a
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۴۷ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

باز هم برق خانه رفته. نمیدانم این بار چندم در این هفته است. از پنجره به حیاط نگاه می‌کنم که چراغش روشن است. چراغهای آپارتمان روبرویی و کل کوچه هم. حتما باز فیوز پرانده‌ایم.

به آشپزخانه می‌روم و جهت سویچ‌های جعبه فیوز را عوض می‌کنم، اما اتفاقی نمی‌افتد. به اتاقم برمی‌گردم و پرده را کنار می‌زنم. نورپردازی  نمای آپارتمان روبرویی اتاق من را به اندازه ی یک لامپ ۱۰۰ واتی روشن میکند، اول به این فکر می‌کنم که این ساختمان ماهی چقدر هزینه‌ی نورپردازی در قالب قسمتی از شارژ ماهانه از ساکنینش می‌گیرد؟ و چرا انقدددر به ساختمان ما نزدیک است؟

قدیمترها خیابان های۱۲ متری واقعا ۱۲ متر بودند. 

صدای قارقار کلاغ، فقط یک کلاغ آن‌هم ساعت ۲ و نیم شب یکی از عجیب ترین صداهاست و کمی می ترساندم.من به ندرت شبها صدای کلاغ یا گنجشک را شنیده ام، فرض را بر این میگیرم که با تاریک شدن هوا می خوابند.

فقط یک مورد بود، چندین سال پیش که جای دیگری زندگی می کردیم، تقریبا هرشب حوالی ساعت ۱۲ صدایی می آمد شبیه جیرجیر تاب، که هرگز نفهمیدم که آیا واقعا صدای تاب بوده یا پرنده ای که مثل من شبها دلتنگ می‌شود. اما دست از کاری که درلحظه انجام میدادم می‌کشیدم و بی‌حرکت محو صدا می شدم. دلم می‌خواست فکر کنم که واقعا پرنده است. گاهی اوقات که روی تخت دراز کشیده بودم و تمام نورهای اطراف خاموش بودند، به صدایش گوش میدادم و الان با شنیدن صدای کلاغ در تاریکی، حسی شبیه همان شبها تداعی شد. حسی که توضیح دادنی نیست، فقط می توانم بگویم که مکمل شب بود. 

باز صدای تق‌تق سویچ های جعبه فیوز بلند می شود. احتمالا کسی می خواهد به دستشویی برود و بسیار هم عصبانی است. یادخانه‌ی یکی از اقوام افتادم و دستشویی ذوزنقه ای قدیمی گوشه ی حیاطشان، و آن شبی که مهمانشان بودیم و برق رفت. من در حالت عادی هم از آن دستشویی خوفناک می ترسیدم، اما آن موقع واقعا عجله داشتم. خانم خانه با شمعی در دست من را تا دستشویی همراهی کرد و شمع را داخل گذاشت، اما به محض اینکه من در را پشت سرم بستم؛ هیبت یک سوسک را دیدم در قالب سایه، که تماما دیوار روبرو را پوشانده بود. صحنه ی بعدی را یادم نیست، اما بنابر ریلیشنشیپ من و سوسک حدس می زنم که کلا بیخیال قضیه شده و با همان حالت به جمع آشنایان پیوسته باشم.

و بعد کلبه ی عمو کورس به یادم آمد... آن کلبه ی عجیب وسط جنگل و مه، که شاید زیباترین صبح زندگی ام را در آنجا گذراندم البته منهای قسمت دستشویی، که از بلوک سیمانی ساخته شده بود و از هر سوراخش می توانستی انتظار ورود یک هیولا را داشته باشی. نمی دانم چرا اصلا از کلبه ی عمو کورس عکس ندارم. آنهم در مسافرتی که هر لحظه اش از چند زاویه ی مختلف ثبت و ضبط شده... نکند واقعی نبوده باشد؟ نکند خواب دیده ام؟ آن کلبه را و آن پرنده را و حالا هم این کلاغ و نور مصنوعی ریخته شده کف اتاقم را؟ نکند من قسمتی از خواب یک دیگ نفر دیگر باشم؟ کاش نباشم... 



*موجودی کیهانی که در مرکز جهان خفته و این جهان در حقیقت رؤیای اوست.

Fa E||a
۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۲۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹ نظر

"خستگی" واژه ی تن است و جگر،

روح می"فرسا"ید، عشق هم... 

Fa E||a
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۴ نظر