Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲ لایک!

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «resolution» ثبت شده است

سال 97 دیشب تمام شد؛ و ما در حالی سال جدید را شروع کردیم که پدر بزرگ و مادربزرگ پدری و عمه‌ها در کنارمان بودند. فکر می‌کنم اولین سالی بود که در کنار اقوام تحویلش کردیم و تا جایی که ذهنم یاری می‌کند، هرسال در خانۀ خودمان بودیم چون والدین معتقدند که آدم باید لحظۀ سال تحویل، یا در خانه‌اش باشد و یا یک مکان مذهبی مانند حرم امامان و امام‌زادگان؛ بنابراین گاهی پیش می‌آمد که ما در خانه می‌ماندیم و پدر تنها به پابوس فلان امامزاده می‌رفت و من ته دلم ناراحت می‌شدم و دلم می‌خواست ماندن کنار ما را ترجیح می‌داد.
دیشب ما همگی در کنار هم بودیم؛ یک خانوادۀ بزرگ و خوشحال،  و من باز هم ته دلم می‌خواستم آنجا نباشم. نق می‌زدم و جفتک می‌انداختم و هر یک ساعت یک‌بار در گوش بابا می‌گفتم: «یعنی واقعا می‌خواهیم تا ساعت یک و بیست و هشت دقیقه اینجا بمانیم؟؟» 
هرچقدر هم به ساعت تحویل سال نزدیکتر می‌شدیم، من عنق‌تر می‌شدم. یار هم بیدار مانده بود به انتظار تحویل سال، و ناچاراً داشت غرهای من را بابت به هیچ‌جا نرسیدن و موفقیت کسب نکردن و مزخرف بودن سالی که گذشت و مشکلات کشور که آرزوهایم را پرپر کرده‌اند تحمل می‌کرد. طفلی نمی‌دانست که باید در این شرایط چه کار کند. اعتراف می‌کنم که حتی خودم هم نمی‌دانم. شعری فرستاد با این مضمون که باید تلاش کرد و صبر پیشه کرد و همان، ضامن انفجار نارنجک من را کشید. عذر خواستم و گفتم حالم خوب نیست، و سعی کردم تا لحظۀ سال تحویل دیگر با کسی حرف نزنم. فکر کردم این کنار هم بودن، یک موهبتی است که شاید دیگر نصیبم نشود، شاید زبانم لال...اما انقدر غم بیخ گلویم را چسبیده بود که تاب تحمل هیچ جمعی را نداشتم.

 
سال 97، سال عجیبی بود. نمی‌توانم بگویم دوستش داشتم. شاید تنها اتفاق خوبش، آشنا شدن با سایه بود و یار، و چند تا دوست گرانقدر و شروع زبان فرانسوی و دورانی که چیزهای بتنی می‌ساختم. راستش را بخواهید، به جز اینها، دیگر نقطۀ روشنی در این سال نمی‌بینم. همچنان کار ثابت و درستی پیدا نکردم و همچنان به هیچکدام از آرزوهایم نرسیدم، همچنان ساده و بی‌سیاستم و خیلی راحت مغلوب زبان‌بازی‌های افراد می‌شوم، همچنان هیچ ورزشی را به طور حرفه‌ای دنبال نمی‌کنم و همچنان هیچ قدمی برای به تحقق رساندن رویایم برنداشته‌ام. علاوه بر اینکه برای کنکور و نظام مهندسی هم درس نخواندم و قبولی‌ام خیلی بعید است، فیلمهایی که دیده‌ام و کتاب‌هایی که خوانده‌ام تعدادشان شاید به انگشتان دست نرسد، سفر نرفتم و عمدۀ وقتم را صرف آدمهای اشتباه کردم. 
سال 97، به هیچ عنوان سال خوشایندی برایم نبود؛ و حتی وقتی فکرش را می‌کنم که یک سال از عمرم با"تقریبا هیچ" معاوضه شده است، عصبانی می‌شوم.حتی چند عادت بد به من اضافه کرد که تمام تلاشهایی که تا الان برای ترکشان کرده‌ام، بی‌نتیجه مانده است. 

 

من از سال 98 توقع زیادی ندارم، همینکه آزارم ندهد، آدم‌های اشتباه سر راهم قرار ندهد، و خودم و عزیزانم آرامش و سلامتی داشته باشیم، برایم بس است . رسیدن به آرزوها و پول و باقی چیزها هم بخورد توی سرم.
اما می‌دانید، آدمیزاد به امید زنده است. تمام اینها را می‌گویم، ولی هر روز ته دلم امید و آرزوهایی جوانه می‌زنند و مثل کرم شبتاب روشن می‌شوند. دلم می‌خواهد به اتفاقاتی که دوست دارم بیوفتند فکر کنم، حتی اگر امکان رخ دادنشان متمایل به 0 باشد. دوست دارم لباس‌های شاد و رنگی بپوشم و رژ زرشکی محبوبم را بزنم. با کاغذ کادوهای خط نوشته، اریگامی درست کنم و شب‌ها با صدای موسیقی‌های شاد محبوبم برقصم و ایده‌هایی که برای انیمیشن دارم در دفترم بنویسم، حتی وقتی می‌دانم ممکن است هرگز عملی نشوند. دوست دارم استرس روز و روزهای بعد را داشته باشم، در خانه و خیابان، انتظار رسیدن عزیزانم را بکشم و روزی یک نفر را بخندانم. دوست دارم حس زنده بودن کنم. 
کاری ندارم که سال 98، وحشی و خونخوار است یا نرم و مهربان، اجازه نمی‌دهم این چیزهای کوچک را از من بگیرد...

Faella
۰۲ فروردين ۹۸ ، ۰۴:۲۹ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

...شورتکات‌ها در واقع "عادات" یک نرم‌افزار به شمار می‌آیند، و اولین چیزی هستند که کاربر باید بعد از شناخت کلی نرم‌افزار، آنها را بیاموزد؛ چون کلیات آن نرم‌افزار را مشخص می‌کنند و ساده‌ترین راهی هستند که برای پیشبرد هدفش می‌تواند استفاده کند. اگر ما راه‌های سخت را برای استفاده از آن پی بگیریم، ممکن است به نرم افزار و بعد به سیستم فشار بیاید و نهایتا خودمان هم خسته و عصبی شویم.

من گاهی به این فکر می‌کنم که شورتکات‌های خود من چه چیزهایی هستند؟ دیگران با توجه به آنها چه ذهنیتی از شخصیت من دارند و چه طور از من می‌خواهند که کاری برایشان انجام دهم، و چند درصدشان موفق به راضی کردنم می‌شوند؟ شورتکات‌های اطرافیان و دوستانم چطور؟ 

 

Faella
۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۰:۴۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

امسال، دیگر حوصله ی مراسم "رزولوشن نوشتن روز تولد" را ندارم.

علاوه بر اینکه از آخرینشان که در شب سال نو اینجا نوشته بودم تغییرات زیادی رخ نداده؛ به هرکدامشان که نگاه میکنم _ چه آنهایی که در وبلاگ مکتوب شده اند (مثل این و این ) و چه آنهایی که خصوصی برای خودم یادداشت کرده ام_ تقریبا هیچ کدامشان تیک انجام/دستیابی نخورده اند. به هیچ کدام از آرزوهایم نرسیده ام، به هیچ جایگاهی که دلم می خواسته دست پیدا نکرده ام و حتی همچنان گواهینامه و آیلتس هم ندارم. در عوض اتفاقات کاملا متفاوت و دیوانه واری رخ داده که مانند آواز عشق، هر نفس میرسند از چپُّ راست، و مسیر زندگی ام را مرتباً عوض می کنند. البته امسال با تمام سالهای زندگی ام فرق دارد، اتفاق بسیار بزرگی در راه است که با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست؛اتفاقی که اصلا فکرش راه هم نمی کردم 27 سالگی ام بستر آن باشد. 

به هرحال، با اینکه قصد نوشتن برنامه برای یک سال آتی را ندارم، اما آرزو می کنم اتفاقات خوبی برایم بیوفتد و محض دلخوشی هم که شده، یکی از اتفاقاتی که برایش بال بال میزنم به واقعیت بپیوندد.

البته یکی از دوستان معتقد است که دلیل اصلی نرسیدن من به خواسته هایم، این است که آنها را می نویسم. چون خواسته ها و ایده ها تا وقتی توی سر آدم باشند برایش خواب راحت نمی گذارند، آنقدر عصبی اش می کنند که مجبور شود برایشان اقدام کند. گرچه من زیاد با این حرف موافق نبودم و اعتقادم این بود که ایده ها و خواسته ها، وقتی روی کاغذ بیایند و بررسی شوند تازه می شود به چشم یک چیز جدی به آنها نگاه کرد و دنبالشان رفت. اما متاسفانه خروجی این قضیه طوری است که تئوری دوست عزیزمان کم کم دارد به اثبات می رسد. 

خلاصه قرار شد چیزی ننویسم که سال بعد این موقع، حس دلقکی را پیدا کنم که کرایه خانه اش عقب افتاده؛ و صرفا چیزها را در پس ذهنم نگاه دارم و برایشان تلاش کنم.  


اما فارغ از تمام این صحبتها، این یکی را باید ثبت کنم:

همین روزها کلید ساخت انیمیشنم را می زنم. جزو بایدهاست. این یک سالی که همه چیز را پشت گوش انداختم هیچ کمکی به پیشروی ایده نکرده و با اینکه در این مدت با نرم افزارهای جدیدی آشنا شده ام که کارم را راحتتر و حرفه ای تر می کنند، باز از دست خودم عصبانی ام. 

باید به طور کلی بیشتر تلاش کنم... حس می کنم وقتم دارد ته میکشد..

Faella
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۱۸ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

سوزان بویل، اسبهای وحشی را می خواند و من لباسم را که پر از گرد خاک رس است، توی سفره می تکانم. حس خوبی ندارم، انگار که چیز ارزشمندی در دستهایم پودر شده و فقط همین گرد از آن بافی مانده است.

هر سال دوبار، حس خاص ناخوشایندی وجودم را میگیرد. یک بار وقتی به پایان سال نزدیک می شویم، یک بار هم شب تولدم. طی این حس ناخوشایند، از خودم و چیزی که هستم متنفر می شوم و تمام فرصتهایی که از دست داده ام از جلوی چشمم رد می شوند و گاهی اشکم را در می آورند. در روزهای پایانی سال، میشود خود را با خانه تکانی و تخم مرغ رنگ کردن و کارهایی ازین دست سرگرم کرد، اما برای شب تولد واقعا درمانی نیست، و تازه کسانی هم از چپُّ راست این روز فرخنده را تبریک می گویند و تو باید خودت را خوشحال نشان بدهی که مثلا عین خیالت نیست که مثل ریچل در روز تولد ۳۰ سالگی اش عزا گرفته ای و دلت نمی خواهد کسی تولدت را به روی خودش بیاورد.

گرچه فعلا در مرحله ی اول به سر می بریم، و هروقت به تولد نزدیک شدم یک فکری به حالش می کنم.

فعلا چهارزانو روی سفره نشسته ام و مدال بزرگ سفالی ام را سنباده می زنم، همانی که قرار بود برای شب یلدا آماده باشد و هنوز تمام نشده، قرار بود شبیه حضرت حافظ شود و شبیه جناب زئوس شد، و بدتر از همه اینکه احتمالا داخل کوره هم نرود لذا از شاپان کاری هم خبری نیست.

سنباده می زنم و به دستاوردهای امسالم فکر میکنم. به چیزهایی که دادم تا چیزهای دیگری بگیرم. به زمانم. به چیزهایی که باید به دست می آوردم و بی خیالشان شدم.

پارسال این موقع توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم به جمع کردن پورتفولیو و اپلای فکر می کردم و سعی می کردم کلمات دراز آلمانی را توی جمله حفظ کنم، و الان؟ 


لباسم را که پر از گرد خاک رس است، توی سفره می تکانم و به چیزهای خوب فکر می کنم. درست است که به چیزهایی که توقعشان را داشتم نرسیدم، اما با چیزهایی آشنا شدم و تجربه کردم که توقعشان را نداشتم. دوره ی فیلمسازی و تدوین، دوره ی دکوراسیون، دوره ی سنگتراشی و گوهرشناسی، پیلاتس، تجربه ی کار مرمتی در جایی از شهر که حتی دیدنش هم از مخیله ام نمی گذشت، دیدن شهرهایی از ایران که فقط از روی نقشه و عکسهای اینترنت میشناختمشان، و اگر امسال کمی کش می آمد، احتمالا اولین تجربه ی تنها سفر کردنم هم در آن رقم میخورد، که به سال بعد منتقل می شود اما در زمره ی کارهاییست که قبل از تولدم باید انجام شود.

برنامه ی سال جدید، به طور حتم تمام کردن چیزهایی است که شروعشان کردم. شاید اگر شرایطش پیش بیاید، کار با چوب و رزین اپوکسی را هم شروع کنم، اما بهتر است تمرکزم روی "تمام کردن"ها باشد و تا آخر سال، کارهای بیشتری را عملی کنم و چند کار ساخته شده _در زمینه ای که بلاخره انتخاب می کنم_ داشته باشم..


زئوسحافظ مذکور  -__- 

Faella
۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۳ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۸ نظر