Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

سوزان بویل، اسبهای وحشی را می خواند و من لباسم را که پر از گرد خاک رس است، توی سفره می تکانم. حس خوبی ندارم، انگار که چیز ارزشمندی در دستهایم پودر شده و فقط همین گرد از آن بافی مانده است.

هر سال دوبار، حس خاص ناخوشایندی وجودم را میگیرد. یک بار وقتی به پایان سال نزدیک می شویم، یک بار هم شب تولدم. طی این حس ناخوشایند، از خودم و چیزی که هستم متنفر می شوم و تمام فرصتهایی که از دست داده ام از جلوی چشمم رد می شوند و گاهی اشکم را در می آورند. در روزهای پایانی سال، میشود خود را با خانه تکانی و تخم مرغ رنگ کردن و کارهایی ازین دست سرگرم کرد، اما برای شب تولد واقعا درمانی نیست، و تازه کسانی هم از چپُّ راست این روز فرخنده را تبریک می گویند و تو باید خودت را خوشحال نشان بدهی که مثلا عین خیالت نیست که مثل ریچل در روز تولد ۳۰ سالگی اش عزا گرفته ای و دلت نمی خواهد کسی تولدت را به روی خودش بیاورد.

گرچه فعلا در مرحله ی اول به سر می بریم، و هروقت به تولد نزدیک شدم یک فکری به حالش می کنم.

فعلا چهارزانو روی سفره نشسته ام و مدال بزرگ سفالی ام را سنباده می زنم، همانی که قرار بود برای شب یلدا آماده باشد و هنوز تمام نشده، قرار بود شبیه حضرت حافظ شود و شبیه جناب زئوس شد، و بدتر از همه اینکه احتمالا داخل کوره هم نرود لذا از شاپان کاری هم خبری نیست.

سنباده می زنم و به دستاوردهای امسالم فکر میکنم. به چیزهایی که دادم تا چیزهای دیگری بگیرم. به زمانم. به چیزهایی که باید به دست می آوردم و بی خیالشان شدم.

پارسال این موقع توی اتوبوس نشسته بودم و داشتم به جمع کردن پورتفولیو و اپلای فکر می کردم و سعی می کردم کلمات دراز آلمانی را توی جمله حفظ کنم، و الان؟ 


لباسم را که پر از گرد خاک رس است، توی سفره می تکانم و به چیزهای خوب فکر می کنم. درست است که به چیزهایی که توقعشان را داشتم نرسیدم، اما با چیزهایی آشنا شدم و تجربه کردم که توقعشان را نداشتم. دوره ی فیلمسازی و تدوین، دوره ی دکوراسیون، دوره ی سنگتراشی و گوهرشناسی، پیلاتس، تجربه ی کار مرمتی در جایی از شهر که حتی دیدنش هم از مخیله ام نمی گذشت، دیدن شهرهایی از ایران که فقط از روی نقشه و عکسهای اینترنت میشناختمشان، و اگر امسال کمی کش می آمد، احتمالا اولین تجربه ی تنها سفر کردنم هم در آن رقم میخورد، که به سال بعد منتقل می شود اما در زمره ی کارهاییست که قبل از تولدم باید انجام شود.

برنامه ی سال جدید، به طور حتم تمام کردن چیزهایی است که شروعشان کردم. شاید اگر شرایطش پیش بیاید، کار با چوب و رزین اپوکسی را هم شروع کنم، اما بهتر است تمرکزم روی "تمام کردن"ها باشد و تا آخر سال، کارهای بیشتری را عملی کنم و چند کار ساخته شده _در زمینه ای که بلاخره انتخاب می کنم_ داشته باشم..


زئوسحافظ مذکور  -__- 

Faella
۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۲۳ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۸ نظر

به نظر شما، صدای میانسالی چیه؟

یعنی اگر بخواید با صدا دوره ی میانسالی رو توصیف کنید، از چه صدایی استفاده می کنید؟

یه صدایی که هرکسی میشنوه تصویر یه آدم 40، 50 ساله بیاد تو ذهنش

Faella
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۴۷ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ نظر

چندین ساعت است که دارم به این آهنگ عجیب گوش می‌دهم و حس می کنم ذهنم در فضایی غوطه‌ور است، با یونیورس یکپارچه شده و انگار احدیت ندارد. یکی از دلایلی که عاشق شب هستم همین است. از معدود زمانهایی است که می شود در چیزها غرق شد. در یک آهنگ، در یک متن، و حتی در یک تصویر؛ آنقدر که حتی متوجه گذر زمان هم نشوی. انگار دیگر تو، با این جسم و این نام و نام خانوادگی و شماره ی ملی و هویت نیستی که با این چشمها و این گوشها با این آهنگ یا متن یا تصویر ارتباط برقرار می کنی، و یک چیزی فراتر از توست. 

این صرف غرق شدن، قطره در اقیانوس بودن، پیکسل در اکستریم لانگ شات بودن، ذره در جهان بودن، و به عبارتی "حس تعلق" و "قسمتی از چیزی بودن" گاهی تنها چیزی است که آدم واقعا احتیاج دارد و می تواند از دریای منیّت روزمره به آن پناه ببرد. 


 چشمم می افتد به انار سفالی ام که روی میز شیشه ای جاخوش کرده، و قرار است برای عید رنگ آمیزی شود. چندماهی می شود که آنجاست؛ تقریبا از قبل شب یلدا که می خواستم به عنوان جای عود به زندایی که معمولا مراسم یلدا را اجرا می کند هدیه اش بدهم، که مراسم به دلایلی اجرا نشد و انار گِلی هم ماند بی رنگ و لعاب. روی همان میز و نقطه ای که آخرین بار رهایش کردم. حتی شاید می توانم بگویم همین انار، اِلمانی است که من را به دنیای خاکی برمی‌گرداند، و "کثرت در وحدت" را یادآور می شود. اصلا شاید بهتر باشد آنجا بماند، و انار های دیگری برای هدیه دادن بسازم. به هرحال گاهی وقتها پیش می آید که آدم بالا می رود، و دیگر به سادگی پایین نمی آید... 

Faella
۲۲ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۱۹ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰ نظر


یعنی باورم بشود که عمو ویکوی نازنین را می توانم از نزدیک ببینم؟ یعنی میشود..؟

 

بلیط 

Faella
۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۶ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۴ نظر

شرط می بندم نسل بعدی موسیقی، آهنگهایی خواهند بود که با هر بار پلی کردن، یک تغییر جزئی یا بزرگ درشان به وجود می آید؛ مثلا خواننده یک قسمت از شعر را جابجا می کند، یا با کلمات متفاوتی روی آهنگ می خواند، یا حتی می تواند در جایی که قبلا می خوانده سکوت کند و کلا باعث غافلگیری شنونده شود. 

گرچه من شخصاً وقتی یک آهنگ را آنقدر گوش بدهم تا تمام زیر و بمش را خوب بشناسم، بیشتر دوستش خواهم داشت؛ و ترجیح می دهم اگر قرار است همچین سبکی مد شود، برای آنهایی که قدیمی پسندند هم آپشنی وجود داشته باشد... 

Faella
۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۰۷ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۹ نظر

در را پشت سرم بستم و رفتم. 

فکر نمی کردم به این راحتی تمام شود. از شب قبل، لحظه لحظه ی آن روز را برای خودم تصور میکردم و اینکه چقدر قرار است سخت باشد. چقدر دل کندن از آنجا و خداحافظی کردن با آن میز و گلدان و قابهای روی دیوار اشکم را دربیاورد و آن لحظه که قرار است تصمیمم را به زبان بیاورم...

فردای آن روز، قبل از ساعت ناهار، در اتاق مدیر را زدم و گفتم که دیگر نمی توانم با او همکاری کنم. کمی به زمین خیره شد و چیزی گفت که به خودی خود آزار دهنده نبود، اما این حس را القا میکرد که مدتی از عمرت را در اینجا تلف کرده ای. 


 بعد از آن مکالمه ی ناخوشایند، خیلی عادی کشوی میزم را خالی کردم، خوراکی ها را خوردم و هرچیزی که متعلق به خودم بود را توی کیفم گذاشتم و سرکارم برگشتم. چند ساعت بعد هم، خیلی عادی با مدیر خداحافظی کردم و او هم برایم آرزوی موفقیت کرد و گفت نمی شود چند روز دیگر بمانید تا....

نفرتم داشت لحظه به لحظه بیشتر می شد. باز آن جمله را به زبان آورده بود و من توی ذهنم گفته بودم: چه رویی!!

با لبخندی مصنوعی، کلمه ی "متاسفم" را از زبان خودم شنیدم و بعد در را پشت سرم بستم. بدون لحظه ای پشیمانی و حتی با کمی غرور از اینکه انقدر راحت موفق به انجام کاری شدم که چند روز نگرانش بودم. حس می کردم واقعا دلم برای اینجا تنگ نخواهد شد. برای هیچ چیزش. نه برای آن میز و گلدان و قابهای روی دیوار و نه برای آدمهایش، فقط و فقط برای یک دختر که روبرویم مینشست و با انرژی وصف ناپذیری، عادی ترین اتفاقات روزمره و خاطراتش را تعریف می کرد و از ایده هایش می گفت. درست از همان آدمهایی که باید در زندگی هرکسی باشد و روزش را بسازد. 

اصلا شاید همه چیز از همانجا شروع شد که آن دختر با چشمان قرمز و قیافه ی عصبانی از آنجا رفت و دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد. 


 چیزهایی هستند که پرده می شوند جلوی چشم آدم؛ و نمی گذارند مکانها، آدمها، اتفاقات و چیزهای دیگر را آن طور که واقعا هست ببینند. ما فیلتر یا نقاب صدایشان می کنیم و بنا به عملکردشان، اسامی مختلفی دارند. مانند فیلتر رنگ (مثل یک لامپ یا پرده ی رنگی که نور محیط را تغییر میدهد)، فیلتر عشق (که نمی گذارد آدم چهره ی واقعی معشوق را ببیند)، فیلتر طعم (مانند مقدار زیادی سس کچاپ که مزه ی اصلی غذا را تحت الشعاع قرار می دهد)، فیلتر صورت (همان لوازم آرایش به واقع) و تمام چیزهایی که حقیقت را به نوعی پوشش می دهند. یا مثل ساختمان هایی که تمام زیباییشان را مدیون نورپردازی زیبایشان باشند و در طول روز، با تابش آفتاب بر چهره ی فاقد جذابیت و سردشان روبرو می شوی. 

حضور آن دختر هم در آن محیط مثل نوعی فیلتر بود. صدای خنده هایش، انرژی اش و صرفا حجم حضورش فضا را پر می کرد و وقتی آن فیلتر از بین رفت، محیط چهره ی واقعی سرد و بی روحش را نشان داد.  چیزی که هیچ آدمیزادی را دلتنگ نمی کند و حتی واژه ی "عادت" در برابرش مغلوب می شود، و آدم باور نمی کند این همان میز و گلدان و قابهای روی دیوار است؛ مثل آدمی که به جسدی نگاه می کند و باور نمی کند تا چند ساعت پیش، همین جسم بی جان راه می رفت و نفس می کشید. 

شاید یکی از ترسناکترین وجوه زندگی همین باشد، که هیچ چیز و هیچ کس درست آنطور که به نظر می آید نیست. کاش برای حقیقت هم خورشیدی تعبیه کرده بودند... 

Faella
۱۴ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۲۷ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

به اشخاصی علاقمند به بازیگری و دارای دوربین با کیفیت مناسب برای تهیه ی فیلم کوتاه غیر رسمی نیازمندیم.


Faella
۱۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۱۹ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۸ نظر