Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اعترافات» ثبت شده است

می‌دانید، به نظر من یکی از نیازهای بشر این است که یک چیزی برای خودش داشته باشد؛ یک چیزی که خودش خالق آن باشد و جوانه زدن و رشدش را با چشم خود ببیند. برای ارضای این حس، یک نفر بچه دار می‌شود، یک نفر دیگر شرکت تاسیس می‌کند یا مغازه می‌خرد و پرورش گیاه راه می‌اندازد و بلاخره یک طوری یک راهی پیدا می‌کند. 

 

این یکی از سوالاتی است که من هر روز خدا دارم از خودم می‌پرسم: آن چیز خاص که من دلم می خواهد داشته باشم چیست؟

سالهاست که چیزهای مختلفی را امتحان کرده‌ام و هربار با نگاه that's it! تا جایی پیش رفته‌ام و به دلیلی رهایش کرده‌ام.

حالا چند ماهی است که یک کار جدید را شروع کردم،  اما این روزها دوباره با همان مساله‌ی تهوع آور همیشگی روبرو هستم: پروژه‌ای را با ذوق و شوق شروع می‌کنم، کلی وقت و تلاش و هزینه پای آن صرف می‌کنم و درست در یک قدمی لانچ پروژه یا به موفقیت رسیدنش، یک حس حماقت بی‌انتها برم مستولی می‌شود که: "خب که چی اصلا؟"

در ابتدای کار، فکر می‌کردم این بار فرق می‌کند. یعنی هر بار فکر می‌کردم که این بار فرق می‌کند، اما خب...

دارم فکر می‌کنم که این چیزی که من برداشت دیگری از آن دارم، در واقع "ترس" است. بیشتر آدمها، در آستانه‌ی باز کردن یک در که به جایی ناشناخته راه دارد، دچار ترس و وحشت می‌شوند و خب برای من که تا چند سال پیش حتی تلفن غریبه را هم جواب نمی‌دادم این حالات خیلی غافلگیر کننده نیست. 

گرچه من همیشه آن را با نقاب "نا امیدی" و "کافی نبودن" می‌دیدم و ماهیت اصلی‌اش برایم روشن نبود، اما دیروز که داشتم به زمان‌بندی نگاه می‌کردم و صدای "خب که چی؟" در سرم می‌چرخید، به آن صدا جواب دادم: "خب که هیچی! مگر همه چیز باید ته داشته باشد؟ حتی اگر کل این قضیه با شکست هم مواجه شود، اتفاق خاصی نمی‌افتد."

البته این حرف بسیار بزرگتر از من است، چون خودم را می‌شناسم و می‌دانم که گاهی فقط با یک تمسخر کوچک از یک شخص خاص، چقدر غصه خورده‌ام و می‌خواسته‌ام همه چیز را بی‌خیال شوم. 

متاسفانه من در مورد چیزهایی که خلق می‌کنم بسیار حساسم. خواه یک کارِ دستی باشد، یا یک غذا. با اینکه از آشپزی تقریبا متنفرم و دستپختم [تعارف که نداریم] افتضاح است، اما کسی در خانه جرات ندارد از غذایی که من می‌پزم ایراد بگیرد. البته خود همین هم جای بحث دارد، چون حس می‌کنم آدم وقتی در یک زمینه به خودش مطمئن باشد و اعتماد به نفس داشته باشد، کمتر از تمسخر دیگران ناراحت می‌شود و وقتی فکرش را می‌کنم می بینم وقتی که در زمینه‌هایی که به آنها تسلط دارم از من نقد می‌شود، راحتتر می‌پذیرم تا وقتی که کسی از دستپختم یا فیلمی که ساخته‌ام ایراد می‌گیرد.

خب این کاری که قصد شروعش را دارم هم برایم جدید است و آنقدرها درش اعتماد به نفس ندارم، برای همین احساس ترس و اضطراب در قالب "خب که چی؟" رهایم نمی‌کنند. احساس می‌کنم یک چیزهایی را نمی‌بینم یا از دستم در می‌روند یا اطلاعات کافی درباره‌شان ندارم. به سراغ کسب اطلاعات می‌روم و چیزهایی که پیدا می‌کنم عموما من را بیش از پیش می‌ترسانند و فکر می‌کنم در حد و اندازه‌ی فلان کار نیستم یا کاش همانطور در بی‌اطلاعی و حماقت خودم غلت می‌زدم و خوشحال بودم. 

خلاصه این روزها به کسی احتیاج دارم که لوله‌ی تفنگ را پس سرم بگذارد و بگوید: "راه بیوفت. اگر برگردی شلیک می‌کنم"

Faella
۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۵:۲۸ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

آن روز را خیلی واضح یادم است. 

ساعت 7 صبح جمعه بود، به شکم روی تخت دراز کشیده بودم و با چشمان بسته، داشتم به سروصدای گنجشک‌ها گوش می‌کردم. از شب قبل هنوز خوابم نبرده بود و تمایلی هم به خوابیدن نداشتم. یک چیزی در درونم بود که نمی‌گذاشت. یک چیز ناشناخته. از جایم بلند شدم و به سمت کامی تراکتور (کامپیوتر بزرگ پر سروصدا و ابهت‌م) رفتم. 

چند روز پیش از آن، زمانی که برای تحقیق مدرسه به کافی‌نت رفته بودم، سر از یک وبلاگی درآوردم که راجع‌به مکان‌های باستانی و افسانه‌هایشان مطلب می‌گذاشت، و وبلاگی که خاطرات روزانه‌اش را منتشر می‌کرد. مطالبشان را روی فلاپی ذخیره کردم که در خانه بخوانم، و چند روز بعد به دنبال مطالب بیشتر، باز به کافی نت سر زدم. روزهایی بود که بعد از مدرسه، فقط به عشق اینکه مطالب جدیدی گذاشته باشند به آنجا می‌رفتم و مدام صفحه را رفرش می‌کردم و حتی گاهی، ناامیدانه به خانه باز می‌گشتم. تا اینکه یک  روز وسط زنگ علوم فکر کردم، اگر خودم هم یک وبلاگ داشته باشم؟ 

و اینچنین شد که آن روز بعد از ظهر، گزینه‌ی ثبت نام را فشردم و یک وبلاگ ساختم. وارد مدیریت شدم و روی گزینه‌ی "نوشته جدید" کلیک کردم. صفحه‌ی سفیدی روبرویم باز شد. دستم را روی حروف کیبرد گذاشتم و تایپ کردم : سلام 

گزینه‌ی "ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ" را زدم و جمله‌ی "نوشته ارسالی به ثبت رسید و وبلاگ بازسازی شد" جایش را به صفحه‌ی سفید داد. با تردید روی اسم وبلاگ کلیک کردم و باز شد. آنجا بود. کلمه‌ای که من نوشته بودم آنجا بود. در فضای اینترنت.

 حس می‌کردم قلبم دارد توی دهانم می تپد. صفحه را بستم و به خانه رفتم؛ کامی تراکتور را روشن کردم و یک فولدر ساختم با نام "من".آن زمان تازه نرم افزار word را یاد گرفته بودم، هر روز یک فایل می‌ساختم و چیزهایی که توی سرم بود روی صفحات سفیدش خالی می‌شد و هر چند روز یکبار،فایل‌ها را روی فلاپی به کافی نت می‌بردم و در وبلاگم کپی می‌کردم. چندبار به این فکر کردم که اصلا چرا باید کلمات کله‌ام را با کسی شریک شوم؟ برای کسی چه اهمیتی دارد؟  نمی‌دانستم چرا این کار را می‌کنم.  درواقع هنوز هم نمی‌دانم چرا این کار را می کنم. حس خاصی است که کلمه‌ای برای توصیفش وجود ندارد و فقط می دانم کاری است که باید انجام بدهم. هنوز هم بعد 12 سال، وقتی کلماتم را جایی منتشر شده می‌بینم، یک طوری می‌شوم و فکر می‌کنم این‌ها کلمات کله‌ی من هستند. بدون هیچ حفاظی، آن هم در فضایی که هیچ‌گونه مرزی ندارد. کمی وحشت می‌کنم اما باز هم انجامش می دهم. بعد از 12 سال. بعد از 35 وبلاگ، هر بار رهایش می‌کنم حس می کنم یک چیزی کم است. انگار که از رفیق قدیمی‌ات دور افتاده باشی. حرف‌هایت روی دلت بماند و سنگین شود. اما  وبلاگ همیشه آنجا بوده و بدون هیچگونه قهر و نق و نوق و پشت چشم نازک کردنی، پذیرای مزخرفات کله‌ی من است. چرا از این محکم‌تر؟ 


در پی این پست

از آنجایی که این پست بسیار لحظه‌ی آخری نوشته شد (به واقع قصد داشتم به جای یک نفر بنویسم و خب... نشد) نمی‌شود کسی را دعوت کنم. حتی معلوم نیست خودم را هم راه بدهند، و باید به دنبال یه کارتن نو که مدتی دست خانم دکتری بوده بگردم. 

Faella
۱۲ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۰ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

شب بود، نمی‌دانم چه وقت سال بود اما هوا خنک بود. 

مثل همیشه روی تاب نشسته بودیم و من آهنگ‌هایی را که با گوشی کلنگم با کیفیت 64 kbps دانلود کرده بودم برای او پلی کردم. آن زمانها برنامه این بود؛ ما در خانه ADSL نداشتیم و دورانی بود که ایرانسل به تازگی اینترنت همراه را ارائه می‌داد؛ ما هم چاره ای نداشتیم جز اینکه با همان گوشی‌های نابودمان، چیزهایی که می‌خواستیم با حجم کم دانلود کنیم و برای هم بفرستیم. 

آن شب، روی تاب نشسته بودیم، آهنگ‌ها پخش می‌شدند و ما صحبت می‌کردیم تا نوبت به con tu nombre ر سید. نایا ساکت شد و تا پایان آهنگ ساکت ماند، بعد گوشی را از دست من گرفت و آهنگ را باز پخش کرد. دو بار، سه بار و شاید پنج بار همان آهنگ پخش شد و من چند قطره اشک روی گونه‌اش دیدم و دلم خواست در آغوشش بگیرم. بعد به سمت من برگشت و پرسید:  همین؟

Faella
۱۱ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۰۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

چند روز پیش مطلبی درمورد یک قهرمان رالی استرالیایی به نام  will power  (کلمه‌ی willpower در زبان انگلیسی، به معنی قدرت اراده و عزم است) دیدم و فکر کردم اگر آدم چنین اسمی داشته باشد، اصلا رویش می‌شود قهرمان نشود؟

بعد به اسم خودم فکر کردم که معنی "رستگار شده" می‌دهد. و این‌که احتمالا می‌شود. 



Faella
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۱ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

بسیار سال پیش _به قول خانم کیتی پری، crazy years ago_ زمانی در حال خالی کردن آب جوش در سینک ظرفشویی بودم که مادر بزرگم من را خطاب قرار داد که: "وقتی می‌خواهی توی چاه آب جوش بریزی بسم الله بگو، وگرنه اجنه از سوراخ چاه بالا می آیند."

سالها از این ماجرا می گذرد، من هنوز هم  کاملا اتوماتیک وار و بدون اینکه اصلا حواسم باشد، در حین آب جوش ریختن بسم الله می‌گویم و بعد به خودم می‌آیم و فکر می‌کنم چرا؟ یعنی من واقعا اینطور فکر می کنم؟ 

یک چیزهایی در پس ضمیر ناخوآدگاه آدم گیر می‌کند و انجامشان می‌دهد، بدون اینکه برایشان دلیلی داشته باشد یا حتی خودش بخواهد. این یکی از دلایلی است که من را از تمسخر افراد خرافاتی که در زمان قدیم اعتقادات خنده‌دار _نظیر برهم زدن قیچی و امثالهم_ داشتند باز می‌دارد

Faella
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۳ نظر

در سال  1959، آقای ژاک برل ترانه ای می‌خواند به نام "Ne me quitte pas" یا "رهایم نکن"،  این ترانه آنقدر زیبا و احساسی است که توسط بسیاری از خواننده ها در سراسر دنیا به زبانهای مختلف بازخوانی یا ساخته شده [ویکی] و حتی ورژن آلمانی آن که به عقیده ی برخی، جزو زبانهای خشن دنیاست، حسابی دل آدم را می سوزاند [گوش بدهید]

اما نسخه ی مورد علاقه ی من، نسخه ی عربی آهنگ است که توسط یکی از گروه های مورد علاقه ام، مشروع لیلا با نام "ما تترکنی هیک" در یکی از فستیوالها اجرا شده است. 

به طور کلی، زبان عربی جزو زبانهای مورد علاقه ی من است؛ از نظرم "روح" دارد و اگر خواننده قصدش را بکند، میتواند جگر آدم را آتش بزند. به گویشهای کردی و زبان ترکی استانبولی و اسپانیایی هم همین حس را دارم، با اینکه به جز اندکی اسپانیایی و همان عربی دوران مدرسه، هیچکدامشان را آنقدرها بلد نیستم و عموما متوجه نمی شوم خواننده حرف حسابش چیست؛ اما لحنش یک چیزی در دلم می لرزاند. یک چیز مشترک، که نیازی نیست برای فهمیدنش "معنی کلمات" را بلد باشی؛ درست مثل خود موسیقی زبان مشترک است.


امشب در حین مرتب کردن فولدر این آهنگ، به این چیزها فکر کردم، و به اینکه کاش تمام زبانهای دنیا را بلد بودم و می توانستم به تک تکشان فریاد بزنم آنچه ژاک برل و خیلی های دیگر در ادوار مختلف فریاد زدند... و کاش آنقدر دور نبودی که صدایم را نشنوی... کاش و هزاران کاش...

Faella
۰۴ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۲ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

صدای کلید و بعد صدای در و صدای خش خش کیسه های خرید می ‌آید و صدای او: " فافا؟"

با لحن اعتراض آمیز و نق‌نقویی داد می زنم: مگه من لواشکم؟؟

چانه ام را بین دو انگشتش میگیرد: تو آلوچه ای. کلوچه ای .

توی کیسه های خرید کله می کنم که شاید چیزی هم برای من انجا باشد. بعد آبنبات یا پاستیل را برمیداشتم و به سمت اتاق می دویدم تا نقاشی ام را بیاورم. کاغذ را به دستش می دادم و حد فاصل بین در ورودی و اتاق را تفسیر کنان، پا به پایش می رفتم. او هم هر چند قدم یکبار، "خب" ای میگفت و سری تکان می‌داد. 

بعد پرت می شوم به 20 سال بعد. پلانهایم توی دستش است و من حد فاصل بین در ورودی و اتاق را تفسیر کنان، پا به پایش می روم. او هم "خب" گویان سرش را تکان می دهد و وقتی به اتاق می رسیم، نفس عمیقی می کشد و می گوید "بارک الله" و پلانها را برمی‌گرداند؛ و با نگاه، من را با یک لبخند گشاد به آشپزخانه می روم  تا میز شام را آماده کنم دنبال می کند.


چندسال بعد، باز صدای کلید و در و خش‌خش کیسه های خرید است، اما من کم انرژی تر از آنم که به استقبالش بروم. صدای بعدی تقه ای است که به در اتاقم می خورد: "فافا؟ خوابیدی؟"

Faella
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

فکر می‌کنم عالم و آدم از ترس مرض گونه (فوبیا)ی من به سوسک خبر دارند؛ روشهایی هم برای مقابله با آن از طریق دوستان و آشنایان و آدمهای اینترنت پیشنهاد شده، اما هربار که راهم با یکی از این موجودات تلاقی پیدا میکند، رنگم میپرد و ضربان قلبم طوری بالا می‌رود که هر لحظه حس میکنم ممکن است قیرپاژ کند؛ تا یک روز روشی به ذهنم رسید: این که بعد از مواجه شدن با سوسک، اولین کاری که انجام بدهم این باشد که عینکم را بردارم. چون متوجه شدم این خود سوسک نیست که از نظر من وحشتناک و چندش ناک است، بلکه جزئیات اوست. کله و بالهایش، پاهای تیغ تیغی اش، و تمام جزئیات سازنده اش که آدم با دیدنشان مورمورش میشود. اما با برداشتن عینکم _که شماره اش هم کم نیست_ سوسک صرفا یک حجم کوچک قهوه ای متحرک است که اگر از وسط خانه ی آدم سردرنیاورد، می‌شود به حال خودش رهایش کرد. حتی فکر بال زدن و پرواز کردنش هم از فکر همین نزدیک شدن نشات می‌گیرد، که نکند یک وقت هوس کند روی آدم یا وسایلش بنشیند.

البته هنوز این روش را امتحان نکرده ام و شاید مانند روش های دیگر، به صورت تئوریک خیلی خوب به نظر بیاید، اما در عمل..... در عمل همیشه یک نفر باید آن حوالی باشد تا فشار افتاده ی من را از کف زمین جمع کرده، و سرجایش برگرداند. 

البته فقط قضیه ی سوسک نیست، من عادت به تصور شرایط و چیدن راه حل برای آن شرایط خیالی دارم و عموماً وقتی با مقیاس واقعی قضیه روبرو میشوم، تمام معادلاتم به هم می‌ریزد. 

فکر می کنم استفاده از روش "تصور کردن راه حل" به جای روش "آزمون و خطا" یکی از مشکلاتی باشد که امثال من با آن دست به گریبانیم. درواقع برای استفاده از روش اول، باید به قدر کافی مهارت و شناخت روی قضیه داشت که آن هم با روش دوم و کسب اطلاعات به دست می آید. گرچه این برای همه چیز صدق نمی کند و مسلما بستگی به مشکل و مساله دارد، اما عموما راه حل هایی که با قرار گرفتن در شرایط واقعی به دست می آیند بهتر و قابل اتکا ترند. برای جلوگیری از قرار گرفتن در شرایط "تصور راه حل"، جدیدا از روشی به نام Last Minute Panicاستفاده می کنم که بسیار روش ریسکی و غیر قابل توصیه ای است، اما فرصت هرگونه خیالبافی را از آدم می گیرد، و او را مجبور می کند که در لحظه تصمیم گیری و عمل کند و ممکن است اطرافیان را به شدت عصبانی کند؛ آخرین سوغاتی که من از این ترکیب دارم، لیوان صورتی دو نیم شده ای است که توسط یکی از اعضای خانواده _که هنوز جرات فاش کردن هویتش را پیدا نکرده_ به طرف در اتاقم پرتاب شده است. خلاصه اینکه در مواقع استفاده از این روش، تمام ظروف و چیزهای شکستنی و حساس را از دسترس افراد خارج کرده، سپس مقداری پنبه در گوشتان بگذارید و با خیال راحت در لجنزار استرس و وحشت ناشی از کمبود زمان فرو بروید :) 


Faella
۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۴ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۸ نظر

اعتراف می کنم از اینکه تمام جمعه و شنبه را صرف کشیدن و پاک کردن کردم اصلا پشیمان نیستم و واقعا به هیچ جایم نیست که کف اتاق تازه جارو شده ام را چرک پاککن فراگرفته، در حدی که ممکن است برای یک ایالت جدا اعلام استقلال کنند و فردا که بیدار می‌شوم، مثل کارتون گالیور خودم را به بند کشیده توسط چرک های پاککن بیابم.

امروز، وقتی که داشتم خیابان را گز میکردم به این فکر کردم که آدمی مثل من که نقاشی تنها چیزی است که آرامش می کند، خیلی غلط می خورد که نه تنها دیگر کلاس نمی رود، بلکه همان تمرین خانگی را هم کنار گذاشته و کلا معلوم نیست چه غلطی می کند.

این چند روز به معنای واقعی فهمیدم که وقتی یک نفر میگوید چند روز بکوب روی یک اثر بوده و وقتی تمام شده حالت ارگاسم پیدا کرده واقعا یعنی چه. البته کار من نقاشی هم نبود ، یک تصویرسازی چسکی بود که در نهایت تبدیل به کامیک شد و به نتیجه ی پیشرفته تری رسیدم مبنی بر اینکه چیزی که من را ارضا می کند نقاشی های مدل دار هم نیست، و حتما باید یک چیزی از مخ نداشته ی خودم روی کاغذ بپاچم تا حالم بهتر بشود.

کامیک ها را به ن هم نشان دادم و نسبت به زمانی که ایده را برایش گفته بودم ذوق کمتری نشان داد. اما خب حس می کنم همان هم از سرم زیاد بود. حتی وقتی صاحب کار هم که خوشش آمده بود پیشنهاد کارهای دیگر را داد، من به پای تعارف و احترام به زحمت کشیده ام گذاشتم و جدی نگرفتم، اما از نظر خودم اگر تمرین زیادی داشته باشم ممکن است در این قضیه پیشرفت زیادی کنم. آن هم نه بخاطر استعداد یا هرچرت دیگری، فقط چون موقع انجامش به معنای واقعی لذت میبرم.



*گالیور+پیکاسو

Faella
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۸ نظر

۷ ساله بودم. روزی که عمل کردم و به هوش آمدم، گفتند چون دختر خوبی بودی و گریه نکردی برایت یک عروسک باربی که همیشه آرزویش را داشتی جایزه خریدیم . چشمانم بسته بود و حالا حالاها نمی‌توانستم بازشان کنم؛ همینطور در حسرت دیدن عروسک باربی سوختم و سعی کردم با لمس، قیافه اش را تصور کنم. یک بسته ی پلاستیکی همراهش بود که مامان میگفت مهره های رنگی گردنبندش است و وقتی خوب شدی باید خودت نخ کنی و دور گردنش بیندازی. من هم مهره های داخل پلاستیک را لمس می‌کردم ،و توی ذهنم گردنبند نخ شده را دور گردن زیباترین عروسک دنیا می بستم.


فردای آن روز، با صدای مامان از خواب بیدار شدم. برایم صبحانه آورده بود و گفت بعد از ظهر قرار است برایم از آن شیرینی ها که خیلی دوست دارم درست کند. اما من دلم شیرینی نمی خواست. بعد از به هوش آمدنم، انگار دیگر حس خاصی به چیز خاصی نداشتم و تنها چیزی که حالم را خوب میکرد بغل کردن آن عروسک بود. مامان برایم شیرینی می پخت، کتاب می خواند و موهایم را نوازش می کرد؛ و من در مقابل فقط می پرسیدم کی می توانم چشمانم را باز کنم. فکر می کنم فردای همان روز بود که دیگر دلم تاب نیاورد و پانسمانی که روی چشمم گذاشته بودند را کندم. کلافه توی اتاق نشسته بودم و صدای مامان که داشت با تلفن حرف می زد از جای دوری شنیده می‌شد. جای پانسمان کمی سوخت و تلاشم برای باز کردن چشمها، باکمی درد همراه بود. عروسک را جلوی صورتم گرفتم، اما همه چیز تار بود.چشمانم را چندبار باز و بسته کردم، اما تنها چیزی که دیدم تصویر محوی از موهای بلوند عروسک بود. با همان دید ضعیف، سعی کردم بسته ی گردنبند را پیدا کنم؛ تصویر ذهنی ام در همان لحظه باید واقعیت می یافت. 

اما بسته ی گردنبند آنجا نبود. آخرین باری که آن را توی دستم لمس کرده بودم، شب قبل بود که من را توی نشیمن نشانده بودند تا یکی از سریالهای پرطرفدار آن زمان را گوش کنم. 


طراحی خانه ی ما طوری بود که نشیمن، پذیرایی و آشپزخانه، با چند پله ی مرمر به اتاقهای خواب در ارتفاع بالاتر راه پیدا می کردند و یکی از تفریحات من این بود که روی پله ها بنشینم و خودم را به پایین سر بدهم یا یک پشتی روی پله ها بگذارم و از آن انتظار داشته باشم که نقش سرسره را ایفا کند. لحظه ای که می خواستم خودم را به بسته ی مهره ها روی میز نشیمن برسانم، به پله ها فکر کردم و اینکه چطور باید این مرحله را به سلامت بگذرانم. سرگیجه ی احمقانه ای داشتم و نمی توانستم راه بروم، یک پا را جلوتر میکشیدم که شیار پله را لمس کند و دو پله را به همین منوال با موفقیت پایین آمدم؛ اما در مورد پله ی سوم، شانس خیلی با من یار نبود. سرم گیج رفت و از همانجا سقوط کردم.

صحنه‌ی بعدی که در یادم است، بانداژی دور سرم و روی چشمانم بسته بودند، جایی که یحتمل تختم بود دراز کشیده بودم و آفتاب نرمی روی گونه‌ام افتاده بود. روی تخت دست کشیدم تا عروسک را بردارم. نبود. از جایم بلند شدم و روی تمام تخت، کناره‌های تخت و حتی زیر تخت را تا جایی که می‌شد دست کشیدم. عروسک را برده‌بودند. خواستم گریه کنم، اما هر قطره اشکی که می‌جوشید چشمانم را آتش می‌زد و دلم می‌خواست داد بزنم. داد زدم. جیغ زدم. عروسکم را خواستم. اما جواب شنیدم که تا وقتی به حرف گوش نکن بودن ادامه بدهم از عروسک خبری نیست. چند روز بعد که چشمانم خوب شدند و بینایی‌ام را کامل به دست آوردم، عروسک را جلوی صورتم گرفتم و نگاهش کردم. آنقدرها هم زیبا نبود...


در طول دوران مختلف،  عروسک‌های مختلف در قالبها و فرمهای مختلف خواسته‌ام و برایشان تلاش کردم. بعضی هایشان به‌من داده شد، بعضی را فقط لمس کردم و بعضی‌را صرفا تماشا. اما دردناک تر از همه، آنهایی بودند که ارزش تلاش را نداشتند، و آنهایی که وقتی به دستشان آوردم که دیگر برایم هیچ معنایی نداشته اند. گاهی‌چیزی که آرزوی دست نیافتنی سالها قبلم بوده را توی دستم نگاه می‌کنم و فکر میکنم چرا برایم صرفا یک وسیله است و آنقدرها از داشتنش ذوق و هیجان ندارم؟ و دلم به حال خود پر ذوق و شوق قدیمم که آرزوی فقط یک لحظه لمسش را داشته می سوزد..

Faella
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۶ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۰ نظر