Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

۲۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

جلوتر از من  راه می‌رفت، آرام آرام.  دقایقی ایستاد تا چادرش را صاف کند. از کنارش رد شدم و تقریبا باهم جلوی در خانه رسیدیم. تا من بخواهم فکر کنم که دلم چای می‌خواهد یا نه، او از در وارد شده بود. حیاط را تا پارکینگ موکت کرده بودند، که اگر ظرفیت خانه و پارکینگ تکمیل شد، باقی مهمانان همانجا توی حیاط بنشینند. تصمیم گرفتم: دلم چای نمی‌خواست. کفش‌هایم را درآوردم، او هم کفش‌هایش را درآورد و "یا الله"گویان قدم روی موکت گذاشت. آرام آرام راه می‌رفت. پرسیدم کمک نمی‌خواهد؟  دستش را گرفتم و به طرف خانه بردم. در مجلس کنار من نشست. برایش آب آوردم و برایم دعای خیر کرد. چشم گرداندم به دنبال مامان، اما او را پیدا نکردم. تا آخر مجلس، همانجا ماندگار شدم و زمزمه‌های پیرزن، دلم را آتش زد..

مدتی بعد که عزاداری تمام شد، گفتم اگر عجله ندارد، بمانیم تا کمی خلوت‌تر شود. گفت :"برایم فرقی ندارد. کسی در خانه منتظرم نیست".

کمی که گذشت، از در خانه بیرون رفتیم. قدم‌هایش سریع‌تر شده بودند؛ انگار که چیز خوشایندی جلوی در منتظرمان باشد. مامان که مدتی پیش من را پیدا کرده بود و به ما ملحق شده بود، گفت که می‌رود جلوی در تا من برسم. هنوز افرادی توی حیاط نشسته بودند و احتمالا منتظر کسی بودند. از کنارشان رد شدیم و حدود 15 قدمی در، ناگهان پیرزن لرزید و روی زمین افتاد....

نفسم بند آمده بود، نفهمیدم چطور داد زدم کمکککک! 

نمی‌دانستم باید چه کار کنم، صرفا با بهت به پیرزن بیهوش نگاه می‌کردم. مردم دوره‌مان کرده بودند که صدای دختری که جمعیت را می‌شکافت، به گوش رسید:" اجازه بدهید. من پرستارم".

دختر بالای سر پیرزن رسید و نبضش را گرفت. نفس عمیقی کشید و به سمت من برگشت:"شما دخترش هستید؟ نوه اش؟" 

سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم و با صدایی که برای خودم هم غریبه بود، گفتم او را نمی‌شناسم. 

از جایش بلند شد و گفت:" مرده. الان برای آمبولانس تماس می‌گیرم".

کسی از میان جمعیت گفت:" ببینید توی کیفش نام و نشانی از خانواده اش نیست؟"

آدم‌های اطرافم در تکاپو بودند اما من خشکم زده بود. به پیرزن زل زده بودم و صدای دختر در سرم تکرار می‌شد: "مرده"

به دست‌هایم نگاه کردم که تا دقایقی پیش، در دست او بود. تابه حال در عمرم یک جنازه ندیده بودم. چقدر آرام بود. انگار به چیزی که برای رسیدن به آن عجله داشت، رسیده بود. دستی که مال مامان بود، منِ بهت‌زده را از میان جمعیت بیرون کشید و با خودش از در بیرون برد. با لحن اعتراض آمیز چیزهایی می‌گفت که نمی‌شنیدم. احتمالا داشت من را بابت ایستادن بی‌مورد بالای سر یک جنازه ملامت می‌کرد؛ چون به هرحال مادرم است و می‌داند که من در مواجهه با چنین موقعیتهایی، چه بلایی سرم می‌آید. 

به خانه که رسیدیم، تا چندساعت حرف نمی‌زدم. فقط به دست‌هایم نگاه می‌کردم و صدای دختر در سرم تکرار می‌شد: "مرده... مرده...  به خانواده‌اش زنگ بزنید... خانواده‌اش...."

مامان اما از وقتی که از در آن خانه بیرون رفتیم، مدام داشت حرف می‌زد. می‌گفت :"حتما آدم خیلی خوبی بوده که در مجلس عزای امام حسین مرده. آن هم در چنین روزی. خوش به حالش. خوش به حالش...." دلم می‌خواست مامان حرف نزند، دلم سکوت می‌خواست، اما زبانم اصلا تکان نمی‌خورد. شاید هم کلمه‌ی مناسبی در مغزم نبود که بر آن جاری کنم. فقط یک کلمه: "مرده".

به خودم فشار آوردم که حرف بزنم، اما هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، احساس عجز بیشتری پیدا می‌کردم. یک لحظه حس کردم صورتم داغ شده و لحظه‌ای بعد، داشتم بلند بلند گریه می‌کردم و چیزهایی می‌گفتم. "مگر می‌شود آدم به این راحتی بمیرد؟ داشت در کنارم راه می‌رفت. دست من را گرفته بود و داشت در کنارم راه می‌رفت. مگر می‌شود..."

مامان همچنان چیزهایی می‌گفت که نمی‌شنیدم. یاد روزی افتادم که خبر تصادف مریم را آوردند: "دندان پزشکی آن سمت خیابان بود.می‌خواسته ازخیابان رد شود..."   

مامان یک لیوان حاوی یک نوشیدنی شیرین برایم آورد که نتوانستم بیشتر از یک قلپ از آن بخورم. صداهای توی سرم راحتم نمی‌گذاشتند :"مرده... مگر می‌شود آدم انقدر راحت بمیرد؟... چند دقیقه پیش دستش توی دستم بود...."

دلم می‌خواست دراز بکشم. همانجا وسط هال دراز کشیدم و به سقف چشم دوختم؛ به این فکر کردم که جلوی آن در، چه در انتظار من خواهد بود؟ آیا برای رسیدن به آن، به قدم‌هایم سرعت می‌دهم یا پاهایم را به زمین می‌کشم و آرزو می‌کنم که هرگز به آنجا نرسم؟ 

این را فقط خدا می‌داند...

Faella
۳۰ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۰۱ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

 

It was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of Light, it was the season of Darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair, we had everything before us, we had nothing before us, we were all going direct to Heaven, we were all going direct the other way—in short, the period was so far like the present period, that some of its noisiest authorities insisted on its being received, for good or for evil, in the superlative degree of comparison only.

A Tale of Two Cities
Tales serial.jpg
Author Charles Dickens

Faella
۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۵ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰ نظر

#Bullshit_Alert

Faella
۲۸ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۳۳ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۸ نظر

حضور تربچه وسط سبد سبزی خوردن، یحتمل یکی از بزرگترین تضادهای دم دستی است که آدم شاید هر روزآن‌ را می‌بیند و رد می‌شود و گاهی هم توجهش را جلب می‌کند. اگر از نظر رنگ بررسی کنیم، تربچه و سبزی‌های دیگر رنگهای متضاد و در عین حال مکمل دارند و اوج جلوه و سرزندگی‌شان وقتی است که در کنار هم باشند. سبزیهای خوردنی عموما با شکل ظاهری درخت که تقریباً عمودی و رو به بالاست رشد می‌کنند و رشد تربچه دقیقا به صورت عکس آنها است. 

اما تضاد واقعی در سبد سبزی که به چشم نمی آید، وجود نعناست. 
نعنا یک گیاه  علفی و ریزوم‌دار است که ریشه اش به صورت افقی رشد کرده،ساقه اش در خاک قرار می‌گیرد و برگهایش خارج از خاک است. ریزوم ریشه‌های فرعی گیاه است و در فاصله‌های میانی ریشه اصلی گیاه می‌روید. برخلاف ریشه اصلی درخت که رو به زمین در دل خاک در یک جهت خاص سیر می‌کند، ریزوم به هر سو سَرک می‌کشد و روی خاک در جهات گوناگون پیش می‌رود. ژیل دلوز فیلسوف فرانسوی این اصطلاح را از زیست شناسی وارد فلسفه می‌کند و یک مفهوم فلسفی با آن می‌سازد:

،، با توجه به اینکه شکل ظاهری درخت (که تقریباً عمودی و رو به بالا است) و ریزوم (که افقی و دراز کشیده روی خاک به هرسو پیش می‌رود)،ما دو جور نحوه تفکر داریم. تفکر ریزومی و تفکر درختی و این دو با هم بکلی متفاوتند. تفکر ریزومی، فضاها و ارتباطات افقی و چندگانه و همه جانبه را تداعی می‌کند اما تفکر درختی با ارتباطات خطی و عمودی و گوش به فرمان سر و کار دارد.
درخت، انتساب است؛ اما ریزوم ارتباط است، فقط ارتباط..
تفکر درختی نمایانگر فلسفهِ ی بودن (و درجازدن) است حال آنکه تفکر ریزومی، پویا و متکثر بوده و در آن از مرزبندی‌های تفکر خطی خبری نیست.
نگاه ریزومی ضد تمرکز و نظم معمول است و زندگی ایلیاتی و کوچ دائمی کولیان را که با محدودیت و سکون نمی‌سازند، تداعی می‌کند.
ریزوم فاقد مرکز و رده بندی، عاری از دلالت و بدون راهبر است و برخلاف درخت به طور نامحدود گسترش می‌یابد و قادر است فعل بودن را به چالش گرفته و «شدن» را به نمایش بگذارد.

درخت تحمیل کننده فعل «بودن» است، اما بافت ریزوم، سمبل «شدن» و عطف و ربط است...،،


پس شاید یک دسته نعنا در ظاهر فرق زیادی با یک دسته جعفری نداشته باشد، اما در زیر خاک، ریشه ی عمودی و هویج مانند جعفری با ریشه‌ی ریزوم‌دار نعنا به شدت در تضاد است. چند روز پیش که مصاحبه‌ای از یک آدم موفق می‌دیدم، به این فکر کردم که من و او شاید در ظاهر شباهت‌هایی داشته باشیم _هردومان انسان باشیم مثلا_ اما در عمق... در زیر خاک... من چه هستم و او چه...

Faella
۲۵ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۰۱ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

نرگس رو می‌گم.

رفیقمه. 


پست صبا

Faella
۲۴ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۰ موافقین ۶ مخالفین ۰

یک لطف کوچک و بسیااار مهمی که می‌توانی در حق خودت بکنی، این است که غذایی که می‌خوری را خوب بجوی.

این کار علاوه بر اینکه باعث سهولت مراحل گوارش می‌شود، به آدم حس مهمتر بودن می‌دهد. حس اینکه برای خودت آنقدر ارزش قائل هستی که چند دقیقه بیشتر برای سلامت بدنت وقت بگذاری و به جای صرفا سیر شدن، از تمام مراحل غذا خوردن لذت ببری. 

Faella
۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۵ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۷ نظر

دوستان من می‌خوام یه طرحی رو شروع کنم برای کسایی که هنرهای دستی بلدن اما ایده ندارن.

واقعیتش رو هم بهتون بگم از صفر هم می‌خوایم شروع کنیم، یعنی اسپانسر و اینا در کار نیست و غرض فعلا اینه که انگیزه‌ای برامون باشه که شروع به کار کنیم، و به خاطر بی‌هدفی و بی‌انگیزگی استعدادهامون هدر نره. روش کار هم به این صورته که طرح رو با هم هماهنگ می کنیم و پرورش می‌دیم، بعد هرکی با هر هنری که داره چندتا نمونه  کوچیک و کم خرج می‌سازه و بعد که تونستیم طرح رو جا بندازیم و بازارش رو پیدا کردیم، می‌تونیم طرح‌های بیشتری بسازیم و سفارش بگیریم. 

چون به هر حال کار تیمی خیلی بهتر از تکی کار کردنه، بزرگترین مزیتش هم اینه که راحت‌تر می‌شه طرح رو گسترش داد.

دوستانی که در هر زمینه‌ای خلاقن، تصویرسازی یا هر هنر دستی ای بلدن، لطفا بهم پیام بدن. 

اگر اطلاع رسانی کنید هم واقعا ممنون می‌شم. تو این اوضاع اقتصادی واقعا حیفه که چیزی بلد باشیم و ازش استفاده نبریم.

Faella
۲۱ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۵۳ موافقین ۱۶ مخالفین ۰

یک حرفی دارم که نمی‌دانم چطور بنویسم. اصلا نمی‌دانم چه هست. فقط اینکه وادارم کرده این صفحه را باز کنم و دست به کیبرد ببرم. البته این خیلی چیز غریبی نیست، بیشتر پست‌های این وبلاگ همین‌طور نوشته می‌شوند و بعد ویرایش می‌شوند. حتی گاهی ویرایش هم نمی‌شوند و صرفا منتشر می‌شوند. گاهی "احترام به مخاطب" طور وسواس به خرج می‌دهم و گاهی "ما که این حرف‌ها را با هم نداریم" طور رهایش می‌کنم. 

مثلا بخواهم از الان بگویم که زیر کولر نشسته‌ام و خمیازه می‌کشم. چند فایل ورد حاوی ترجمه‌های نصفه و یک سریال نصفه دیده شده از چهار روز پیش در پس‌زمینه در حال اجرا هستند و صدای ماشین بتن‌ریزی می‌آید. گفتم بتن. چند وقتی است که تصمیم گرفته‌ام در خانه بتن درست کنم و چیزهایی بسازم، اما هربار که آن را با خانواده مطرح کردم، با داد و فغان مواجه شدم که مگر خانه جای عمله بنا بازی است و من در پاسخ گفتم که خود خانه، حاصل عمله بنا بازی است و نمی‌تواند چیزی از جنس خودش را پس بزند، بعد در اینجا عموما دعوا بالا می‌گیرد و من به اتاق می‌روم و فکر می‌کنم که خانه جای ساز زدن نیست، جای چوب بریدن نیست، جای سفالگری نیست، جای ورزش کردن نیست، جای رزین ساختن نیست، جای...  پس مردم این کارهایشان را دقیقا کجا انجام می‌دهند؟ یعنی تمام این‌هایی که از این چیزها می‌سازند، همه‌ی‌ همه‌شان، کارگاه دارند؟

بعد به این فکر می‌کنم خیلی از این افراد قبل از شروع کارشان به اطرافیان توضیحی نمی‌دهند، نمی‌روند بگویند می‌خواهم ملات ساروج بسازم مثلا. چون بلاخره ذهنیتی که یک فرد عادی از "بتن" دارد، ماشین میکسر و ستون‌های غول‌پیکر بنتی است، نه آن چیزی که مد نظر من نوعی است. خب چنین کارهایی، کثیف کاری‌ها و ریسک‌هایی هم دارد، و بهتر است حداقل در حیاط یا تراس انجام شود، اما کسی که از این نعمات بی‌بهره است، باید به همان لنگه‌کفش بیابان اکتفا کند.

یک چیز دیگر اینکه، من در حالت عادی، خیلی شخص مثبت نگری نیستم، اما بعضی آدم‌ها خیلی مهربانند. خیلی زیاد. باور اینکه یک نفر حاضر باشد در یک شهر دیگر "برای من" به زحمت بیوفتد و یک ساز بخرد و یک آدم دیگر آن ساز را از او بگیرد و برای من بیاورد و تمام مدت سفر اذیت شود، خیلی آسان نیست. بهرحال جاسویچی نیست که در جیبت بگذاری و با خودت این‌طرف و آن‌طرف ببری. یک ساز دراز بدبار سوسول است که باید تمام مدت چشمت درگیرش باشد. امیدوارم لایق این همه محبت آدم‌ها باشم. 

یک چیز غریبی هم از این روزها بگویم. فکر کنم به چیزی مبتلا شده‌ام. دقیقا نمی‌دانم چه چیزی، اما گاهی در بدترین شرایط، در شرایطی که حجم زیادی از کارها روی سرم خراب شده، درد امانم را بریده، پس‌اندازم هر روز بیشتر از دیروز ته می‌کشد و تک‌تک آرزوهایم جلوی چشمانم پر‌پر می‌شوند، در اعماق وجودم یک ذوق داشتن دارم. شاید رد داده‌ام. شاید دیوانه شدم و شاید مرضی دارم که از این همه سختی و درد لذت می‌برم. تولستوی جمله‌ای با این مضمون در کتاب آنا کارنینا می‌گوید که : "تمام خانواده‌های خوشبخت شبیه همند، اما هر خانواده‌ی بدبختی، به شکل خاص خود بدبخت است"

فکر می‌کنم این را بشود به خود رنج و درد هم تعمیم داد. خوشی‌ها و افراد خوشحال عموما شبیه همند، اما هر رنجی شکل خاص خودش را دارد، و به شکل خاصی روح آدم را می‌تراشد. سال‌ها پیش دوستی به من گفت: "درد آدم را عمیق می‌کند. برای همین است که ما دردهایمان را دوست داریم اما متوجهش نیستیم و یا به روی خودمان نمی‌آوریم. حتی کسانی که در حین رنج کشیدن در کنارمان هستند را هم بیشتر از دیگران دوست داریم. انگار که حضورشان، شیارهایی که آن رنج در روحمان ایجاد می‌کنند را پر می‌کند."

آن دوست چند سالی می‌شود که از من فاصله گرفته است، اما جملاتی که برای من به یادگار گذاشته، هر بار که تن یک جسم سفالی یا سنگی را می‌تراشم در ذهنم تکرار می‌شود. تراشیده شدن درد دارد. تراشیده شدن روح بیشتر. کاش اگر از من بر می‌آید، اسفنج مرطوبی باشم که حجم تراشیده شده را التیام می‌دهم...

Faella
۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۱۸ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۷ نظر

از اتاق بیرون می‌روم و به مامان سلام می‌دهم. جوابم را نمی‌دهد. ظاهرا قهر است. مامان از 7 روز هفته، 8 روزش را با من قهر است و عمدتاً دلیلش شب بیداری‌ها و روز خوابی‌های من است. می‌گوید داری خودت را از بین می‌بری و حالی‌ت نیست. تمام این درد و مرض‌هایی که داری به مرور بهشان دچار می‌شوی از همین شب بیداری‌ها نشات می‌گیرد.

و من هربار جواب می‌دهم که من مدلم همین است. روز نمی‌توانم زندگی کنم. نفسم می‌گیرد. کسلم. و به محض اینکه خورشید غروب می‌کند، تازه مغز من به کار می‌افتد و می‌توانم به 4 تا کارم برسم. البته یکی از مضرات روز خوابی این است که آدم نمی‌تواند به کارهای بیرون برسد. نمی‌تواند باشگاه و دکتر برود و لشش را ببرد و مدرکش را بگیرد و برای گواهینامه _برای بار هزارم_ اقدام کند.

 

کاش واقعا یک سیاره‌ برای ما آدم‌هایی که با انرژی ماه زنده‌ایم وجود داشت، که کلا می‌توانستیم در آنجا به راحتی بزی‌ایم و کسی کارمان نداشته باشد. حتی درک شویم و دوستانی مانند خودمان داشته باشیم.

پیشرفت تکنولوژی، تا وقتی که به طور فیزیکی و عینی به همچین جایی نقل مکان نکنم، برایم بی‌معنی است. 

Faella
۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۳ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

الکساندر (از آلمان) پیام داد: راست است که در ایران فقط با 2 یورو می‌توانی یک غذای درست حسابی بخوری؟ و با یک میلیون یورو زندگی شاهانه داشته باشی؟

کاش می‌شد تکذیب کرد... کاش آنقدر واقعی نبود که حتی با فکر کردن به آن، قلب آدم بشکند..

  

 

+در پی این اوضاع گهربار کشور، برخی اصناف و اقشار دارند از آن سود می‌برند و بدون ذره‌ای عذاب وجدان، کیفش را می‌کنند. 

از بین اینها، دو دسته عموما بیشتر از همه سو استفاده می‌کنند: افرادی که در زمینه‌ی "دارو" فعالیت دارند و شرکت‌هایی که اینترنت ارائه می‌کنند. 

چون کاربران این دو مورد مجبورند آنها را تهیه کنند و هرقیمتی که باشد می‌پردازند. چون سلامتشان در خطر است. چون کارشان گیر است و عده ای از قبال همین "اضطرار"، نان می‌خورند. کاش وجدان نمی‌مرد...

Faella
۱۶ شهریور ۹۷ ، ۱۳:۱۳ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر