Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

دو بلاگر در یک تاکسی

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۸ ب.ظ

سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم و پال نوبل سعی میکرد در گوشم یادآوری کند که بیشتر کلماتی که به en ختم میشوند آخر جمله می آیند.

Ich möchte hier gehen 

صلا هم اینطور نیست. واقعا دلم نمیخواست در آن هوای سرد وسط آن همه آلودگی پیاده روی کنم.


 فایل را پاز کردم و نگاهی به ترافیک مرگبار همیشگی خیابان شریعتی انداختم، و بر خودم لعنت فرستادم که اصلا چرا این راه مسخره را انتخاب کرده ام. 

همانطور که مشغول داد و ستد کرایه با راننده بودم، ناخداگاه چشمم به صفحه ی گوشی دختری که جلو نشسته بود افتاد و به لوگوی قلم پر پنل مدیریت بیان.

نگاهم را دزدیدم و باز سرم را به شیشه تکیه دادم، و به این فکر کردم که چقدر دنیا کوچک است. کسی که جلوی من نشسته ممکن است کسی باشد که غمها و شادیهایش را شریک بوده ام اما نه اسمش را میدانم و نه قیافه اش را می شناسم.

و به اینکه چندبار ما در طول روز از کنار کسانی که با اشتیاق نوشته هایشان را میخوانیم,  رد می شویم؟

بعدتر این قضیه را برای دوستی تعریف کردم و او گفت کاش روی شانه اش میزدی و چیزی می‌گفتی.اما من بعید می دانم این کار به مذاقش خوش می آمد. 

ما همانهایی هستیم که بیشترمان روزگاری سردر وبلاگمان نوشته ایم: اگر نگارنده را میشناسید، هیچوقت به رویش نیاورید...


۹۵/۱۰/۰۵ موافقین ۲۱ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۲۴)

عه پاول!!!
ولی حس عجیبیه دیدن یه بلاگر! چه آشنایی بدیم چه نه..
پاسخ:
آره بیچاره مجبوره با من سوار تاکسیها و اتوبوس شه :))

+خیلی :/
یادمه یه  بلاگر که نمیدونم کدوم اون بالاش نوشته بود:
خوشا گمنامی...

+ولی اگه من بودم حتمن یه چیزی میگفتم
پاسخ:
نمیدونم....
من حتی تلاش نکردم قیافشو ببینم 
من تو اتوبوس و مترو همش به این فکر میکنم ، که کدومشون ممکنه بلاگر باشن ، کدومشون ممکنه دوستی باشه که نمیشناسم ولی حرفاشو بلدم... قصه ی جالبیه!

منم یه زمانی دوست نداشتم اصلا، حتی یادمه یه بار شبش درمورد یه مسئله ای تو وبلاگم نوشتم ، صبحش تو مترو وقتی داشتم همونو واسه دوستم میگفتم خیلی استرس داشتم یکی بفهمه منم :)) نمیدونم چرا
ولی الان از بین رفته، حتی دوست دارم خیلیاشونو ببینم
پاسخ:
آره خب منم دوس دارم یسریا رو ببینم، از جمله تورو :))
اما ترجیح میدم خودخواسته باشه، با توافق طرفین.
نه اینکه یکی ک اصن نمیشناسیس بیاد بگه هیییی تو فلانی هستی؟
۰۵ دی ۹۵ ، ۱۹:۳۱ سولانژ ...
خیلی عااالی بود ... برای من این ماجرا یه بار پیش اومد ولی اون طرف خود واقعیمو شناخت ... صدام کرد و حتا با هم یه قهوه هم خوریدم ... خیلی لذتبخش بود :) ... واقعا دنیا با همه بزرگیش خیلی کوچیکه ... نکته ای که خیلی خوب بهش اشاره کردی ... بیان رو خیلی دوست می دارم ... عشقه :)
پاسخ:
آره خب اگه ارتباط نزدیکی باشه کیف میده حتی
با جمله آخری موافقم
شاید طرف مقابل احساس ناامنی بکنه از اینکه شناخته شده و بعدش نتونه راحت بنویسه
فکر کنم زمانی آشنایی دادن خوبه که هر دو طرف احساس خطر نکنن :)))))
پاسخ:
دقیقا -_-
۰۵ دی ۹۵ ، ۲۰:۱۲ خانومی ...
آهان ...
اره خب ، الان که خوب فکر میکنم میبینم اگه منم بودم خوشم نمیومد یکی منو توی دنیا واقعی پیدا کنه ...
پاسخ:
اونم کسی ک ممکنه نشناسی اصلا
من هم از شریعتی زیاد رد میشم.دانشکده ام‌اونجاعه.
اگر من بودم‌به مذاقم‌خوش میومد:)
پاسخ:
عه نکنه خودت بودی :دی
حوالی ساعت شیش، مانتو یا سویشرت کرم؟
فکر می کنم اگر من هم جای تو بودم همین کار رو می کردم و اگر جای دختر صندلی جلو بودم هم ترجیح می دادم بهم آشنایی ندی...تلخه ولی ما به همین ارتباط مجازی اعتماد کردیم و بدون نقاب نوشتن، برامون سخته...
پاسخ:
آره من خودمو گذاشتم جاش،
و حس کردم اگه یه نفر رو اصلا نشناسم و یهو اینکارو کنه یجوریم میشه :/
پس اونهایی که قرار وبلاگی میگذارن چی
پاسخ:
اون قضیه ش فرق داره.
طرف با پای خودش میاد کسایی که میدونه کی ن رو ببینه
۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۴ .: جیرجیرک :.
بهش که فکر می کنم به نظرم جالب و خوشاینده یه همچین مواجهه هایی. ولی کمی که می گذره با خودم میگم چقدر ممکنه بعدش بازم مثل قبل آزاد و رها بنویسیم؟ انگار این ناشناخته موندن، حس امنیت میده به ما بلاگرا...
پاسخ:
حرفات دقیقا چیزاییه که اون لحظه از ذهنم گذشت...
چه دنیای کوچیکی :دی
منم بودم چیزی نمی‌گفتم منتها نه به خاطر اینکه از رضایت طرف مطمئن نیستم به خاطر اینکه من کلا خیلی تو روابط اجتماعی با غریبه‌ها  وآدم‌های تازه و جدید ضعیییییییفم و استرس می‌گیرم کلا واسه همین همون سکوت در پیش می‌گرفتم :دی
ولی خوب از فضولی هم جا داره بگم می‌مردم :دی

پاسخ:
منم کمی کنجکاو شدم البته، ولی خب گفتم خب که چی.
مثلا اگه کسی باشه که من نشناسم، زشت تر می شه که :|
۰۶ دی ۹۵ ، ۰۹:۴۴ بانوچـ ـه
منم همیشه میگم وقتی یه بلاگر رو جایی میبینیم باید آروم از کنارش بگذریم تا خلوت مجازیشو به هم نزنیم... اما همیشه با وارد شدن تو این موقعیت چنان ذوق میکنم که نه تنها خلوت مجازیشو به هم میزنم که حتی سیگنالهای مغزش هم از حرکتی که میزنم تا چند ساعت بندری میرقصن.
پاسخ:
:)))
ببین اگه بدونی طرف کیه و اونم کول باشه با قضیه، بنظرم هیجان انگیزم هس
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۰۰ محمدرضا عاشوری
نمیدونم چرا وبلاگ نویس های ایرانی دوست ندارند هویتشون فاش بشه. انگار دارن جرم میکنن.
پاسخ:
اینجوری هم نیست که صرفا بلاگرای ایرانی اینطور باشن یا همه ی بلاگرای ایرانی اینطور باشن

اتفاقا اونهایی که با اسم واقعی مینویسن بیشترن.
اما بعضیا اینجوری بیشتر حس امنیت دارن، مخصوصا توی این دوره که با یه سرچ ساده کل زندگی یه نفر درمیاد
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۹ آرزوهای نجیب (:
چه بامزه 
از این مدل اتفاق ها برا من چرا نمی افته خو:s
من بودم اینقدر کولی بازی در می آوردم که طرف می رفت تو افق محو می شد((:
پاسخ:
:))))))
من حاضرم اتفاقه رو بندازما :دی  
واسه منم خیلی جالبه دیدار با بلاگرهایی که میشناسم. 
پاسخ:
اگه دو طرفه باشه جالبه  
خیلی سخته آدم آشنایی بده، مخصوصا برای من :)

تجربه جالبی بود :)
پاسخ:
آخه مثلا وقتی آدم اصن نمیدونه طرف کیه، بگه چی :))
من کی ام، تو کی ای؟ :)) 
۰۶ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۳ معلوم الحال
دنیا خیلی کوچیکه
خیل از مجازی ها رو دیدم که برام حقیقی شدن. و از اونور مجازی هایی که کاملا ناآگاهانه به هم مربوط میشدن. همکلاسی هایی که مینوشتن و هیچ کدوم از وجود دیگری اطلاعی نداشتن
خدا رو چ دیدی! شاید یه روز ما رو هم توی تاکسی دیدین :))
پاسخ:
آخ آخ اتفاقا چن وقت پیش فهمیدم یکی از دوستای مجازیم ک هف هشت ساله میشناسمش یه دوستی داره ک منم از یجای دیگه میشناسمش، و یه دوست دیگه شم با یکی از دوستای صمیمی من هم دانشگاهی درومد یهو! تو یه شهر دیگه اونم.  هنوز تو شوکم که آخه چجوووری :/
دنیا خیلی کوچیکه.
پاسخ:
اوهوم..
خمیشه خودم شخصا از کسایی که وبلاگ مینویسن یک تصور فضایی داشتم و دارم.
چند وقت پیش با یکیشون اشنا شدم و تمام تصوراتم فرو پاشید
پاسخ:
چرا :))
اتفاقا منم خیلی دوست دارم ببینمت^ـ^
پاسخ:
آیکون لپ گلی ^_^
۰۷ دی ۹۵ ، ۰۹:۵۹ آرزوهای نجیب (:
عاقا من مشتاقانه پذیرای پیشنهاد اتفاق اندازیتون هستم((:
پاسخ:
چشم :))
۰۸ دی ۹۵ ، ۰۳:۰۶ یکی دیگر
جمله آخرت خیلی روم تاثیر گذاشت . خوشحالم که هنوز بلاگرای خیلی خوب داریم..
و اینکه زندگی ماست دیگه... 
پاسخ:
اوهوم :)
آره منظورم همون با هماهنگی قبلی هست، وگرنه اینکه تو خیابون یهو یه نفر که نمیشناسمش منو با اسم وبلاگیم خطاب کنه خیلی ناجوره. :( 
پاسخ:
منظور همین بود
چه خوب بود...
خصوصا دو خط آخرت.
پاسخ:
ممنون عزیزم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">