Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière


+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «معضل باشگاه» ثبت شده است

یک چیزهایی وجود دارند که با تمام حقیقت محض بودنشان، آدم هیچوقت دلش نمی خواهد آنها را بداند

 مثلا من امروز فهمیدم که وقتی آدم ها برایم کف می زنند به طور احمقانه ای ذوق می کنم. درست مثل بچه ها، و چنان لبخند گل و گشاد و دندان داری تحویل حضار می دهم که برای دختری به سن من از معاهده ی ترکمانچای هم ننگین تر است. و مسبب فهمیدن این تصویر شرم آور چیست؟ آینه ی دیواری مزخرف باشگاه. همانی که آدمها را زشت و دماغ گنده و کچل نشان می دهد. و همچنین چاق ها در آن چاقتر و لاغر ها لاغر تر هستند و کلا رفتارش طوری است که همه از آن نفرت دارند. در حدی که برای استفاده از دستگاههای آن محدوده چند نفری به آن سمت می روند که گرم صحبت شوند و چشمشان به ریخت خودشان نیوفتد. حالا همین آیینه ی بیشعور و نفرت انگیز، با تمام قوا ذوق کردن زشتم را توی فرق سرم کوبید و خوشحالی ام را درجا خشکاند.

بیخیال.

اصلا می خواستم دلیل کف زدن خانمها و ذوق کردنم را بگویم. البته آن کف زدن برای چند نفر بود اما بلاخره من هم سهمی در آن داشتم و آدمها تحسینم کرده بودند، و اگر فکر کرده اید این قضایا برای ساخت و پرداخت و پرتاب یک رنجر 6 به مریخ بوده کور خوانده اید. برایم دست زدند چون دو کیلو چاق شدم. می فهمی؟ 

البته هنوز کانسپت دست زدن برای چاق شدن و لاغر شدن آدمهای باشگاه برایم معنی خاصی ندارد، صرفا یک مراسم ماهانه است که برای تشویق آحاد آنجا برگزار می شود و در آخر هم به آدم چای و خرما می دهند که من خیلی دوست دارم. چون همانطور که شاید بدانید، ما در خانه مان چای و خرما نداریم و باید یک طوری همینطوری به نیازهای بدنم مبنی بر طلب کردن این دو عنصر پاسخ بدهم.

جز این مراسم، همانطور که قبلا در اینجا ذکر کرده بودم همچنان از باشگاه و درودیوار و آدمهایش متنفرم. مخصوصا با خانمهای میانسالی که به همه کار آدم کار دارند و از روی نشانه ها در تلاشند که بفهمند آدم کی چه کار کرده و کجا رفته و بعد سر صحبت را باز می کنند که بفهمند آدم چندساله است و پدر و مادرش چه کاره اند و خانه شان چند متر است و بعد تلاش می کنند که پسر فلان کس‌شان را به زور با آدم آشنا کنند و تعدادشان هم اصلا کم نیست رابطه ی خوبی ندارم. مخصوصا وقتی زیر چشمی نگاه خریدارانه به سرتا پای آدم می اندازند و گاهی هم سهوا دستشان به ادم می خورد که یک چیزهایی را آزمایش کنند. می دانید که چه می گویم. اگر نمی دانید خیلی خوشبختید. به این خوشبخت بودن ادامه بدهید و سعی کنید تا جایی که می شود قربانی نشوید چون رهایتان نمی کنند.

باید امروز می بود و قیافه ی ذوق زده ی من را می دید، و بعد به یک گوشه می کشاندمش و برایش توضیح میدادم که فکر کن که من با پسر فامیلتان ازدواج کردم و او یک حلقه ی الماس برایم خرید، آیا این قیافه ای است که دلت می خواهد او ببیند؟ و یحتمل بعد از سه هفته و سه روز از شر سوال "با بابات حرف زدی؟" در باشگاه و میوه فروشی و تلگرام راحت می شدم و سر سبک به بالین می گذاشتم. و هُپفولی، بلاخره اسم بابای از همه جا بی خبر من هم از لیست سیاه در می آمد.


Fa E||a
۲۲ آذر ۹۵ ، ۰۳:۲۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

قرار است فردا به باشگاه برگردم.

بعد از یک سال و اندی، و دقیقا همان جایی که از درودیوارش و آدمهایش و پله هایش و حتی مهتابی های سقفش متنفرم. و فقط به این خاطر که صاحبش یک خانم دکتر فیزیوتراپ است و برنامه ی کشکی به آدم نمی دهد مجبورم به آنجا بروم. چون من شبیه یک اسکای اسکرپر هستم که فونداسیون هایش نیلینگ ندارد و هر چندوقت یکبار یکجایش نشست می کند یا آرماتور هایش کجوکوله می شوند و جوش خاموتش از جا در می رود و بعد راه می افتد در سطح شهر و اشک ریزان و بر سر زنان در به در دنبال یکجایی می گردد که تعمیرش کنند.

مورد آخر همین چند ماه پیش که نزدیک یک میلیون پیاده شدم تا آن خانم مو بلوندِ همیشه تلفن در دست بیاید و به زانویم برق وصل کند و بگوید: حالا خم... حالا راست...

و من یاد قر کمر های خردادیان بیوفتم و صدایش توی سرم تکرار شود حالا یک دو سه، حالا یک دو سه! و خنده ام بگیرد. و خانم مو بلوند تلفن به دست چپ چپ نگاهم کند و بعد پرده را کنار بزند و برود سراغ آن خانمی که رمز کارت بانکی اش 2885 است.

من آن خانم را هرگز ندیدم. اما رمز کارتش را می دانم و اینکه در اتاق خواب سمت چپ خانه اش یک کمد عتیقه و در اتاق نشیمنش یک گرامافون دارد و دختر بزرگش آمریکا و دختر کوچکش سوئد زندگی می کنند و سرایداری دارد به نام اصغر. و این اصغر جدیدا خیلی مشکوک شده و روزهای سه شنبه از صبح غیبش می زند و زمانی که برمیگردد به تمام سوالات جواب سربالا می دهد.


اوه.. الان یادم آمد که فراموش کرده ام کفشهایم را برای باشگاه تمیز کنم. موهایم را کوتاه نکردم و بطری آبم را هم رژیم غاصب داداشه تصاحب کرده و از پای درآورده است. دوش هم که نگرفته ام، و همه می دانند که من بدون دوش گرفتن پایم را از خانه بیرون نمی گذارم. اصلا مگر آدمیزاد یکشنبه ها باشگاه می رود؟ از قدیم گفته اند: sunday, funday. و همچنین گفته اند: باشگاه؟ از شنبه.

بعد آدم رختخوابش را ول کند و برود آنجایی که از درودیوارش و آدمهایش و پله هایش و حتی مهتابی های سقفش متنفر است؟ آی دونت تینک سو. پس همانطور تن لش وار ته خانه می ماند و مثل آن آسمان خراش که فونداسیون هایش نیلینگ ندارد،  هر چندوقت یکبار یکجایش نشست می کند یا آرماتور هایش کجوکوله می شوند و جوش خاموتش از جا در می رود و بعد راه می افتد در سطح شهر و اشک ریزان و بر سر زنان در به در دنبال یکجایی می گردد که تعمیرش کنند.

حتی حاضرم شرط ببندم که اصغر هم بیشتر از من برای خودش ارزش قائل است و آن سه شنبه هایی که خانم 2885 را می پیچاند، می رود باشگاه محلشان دمبل می زند و به چند داداچ متذکر می شود که دارند اچتباه می زنند.



*couch potato مثلا 

Fa E||a
۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۲:۲۴ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ نظر