Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

یک وقتی، یک جایی، جمله ای با این مضمون شنیده بودم که "وقتی به گودال زل می زنی، گودال هم به تو زل می زند."

شاید برای یک فیلم بود. شاید هم در یکی از وبلاگها خونده بودم اما در آن لحظه، تنها چیزی بود که به ذهنم آمد. شاید دلیلش همین بود. شاید من حتی شده برای مدت کمی، به گودال زل زده بودم و بعد، بدون اینکه بخواهم درش سقوط کرده بودم و وقتی بالا آمدم، دیگر چیزهایی که می دیدم را نمیشناختم، و چیزهایی که می شناختم دیگر آنجا نبودند. مثل اینکه گربه ای که هرروز در مسیر همیشگی ات برایش غذا میگذاری و خودش را برایت لوس میکند، توی باغچه مرده پیدا کنی.


از در که بیرون آمدم، با اینکه تا مقصدم راه زیادی بود ترجیح دادم پیاده به آنجا بروم. 

پیاده روی رفیق محشری است؛ و در طی آن می شود تمرینات زیادی انجام داد. تمرین به هیچی فکر نکردن، فقط به یک کلمه یا مفهوم فکر کردن یا تصور یک صفحه ی xyz خالی و ترسیم ذهنی اتفاقات در آن، یا حتی فکر کردن به یک موسیقی و تغییر ذهنی اش به روش های مختلف. اما تمرین محبوب من، صفحه ی سفید است. طوری که صفحه ی سفید مغزم باشد و هرچیزی که بخواهم به آن فکر کنم یک لکه ی سیاه، یعنی باید فکرهایم را طوری انتخاب کنم که ارزش کثیف کردن صفحه را داشته باشد.

و کدام یکی از انبوه چیزهایی که در فکرم قل می زدند ارزش کثیف کردن این صفحه ی سفید را داشت؟ حرفهایی که شنیده بودم؟ دلایلی که من را به آنجا کشانده بود؟ اتفاقاتی که ممکن بود در آینده بیوفتند؟ یا...؟ 

به واقع هیچکدام. کیفم را روی شانه ام جابجا کردم و به جایی در دوردست نگاه کردم. چیز آبی رنگی که نسبت به من، نقطه ی گریز پرسپکتیو تک نقطه ای روی خط افق محسوب می شد؛ یا نقطه ی 0،0،0 در دستگاه مختصات دکارتی. یا تمام چیزهایی که در نقطه ی شروع خشکشان زده و هیچ تلاشی برای وارد شدن به فضای مینکوفسکی و دخالت دادن بعد زمان نمی کنند. شاید حق دارند، واقعا عجله ای نیست. من هم باید نفس در سینه حبس کنم تا زمان از رویم نگذرد. باید برای مدتی هم که شده، تمام t ها را از معادله خط زد و خود را به دست Δx و Δy سپرد. باید پیکسل بودن در اکستریم لانگ شات را به خاطر آورد. باید حل شد...



*غادة السّمّان

Faella
۲۹ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۵۳ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

 کسى‌ که‌ کارهاى‌ نیک‌ خود را مى‌شمارد ، احسان‌ و کرامتش‌ را از بین‌ مى‌برد .

(بحار الانوار ، ج‌ 74 ، ص‌ 417)

Faella
۲۴ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۱۲ موافقین ۱۶ مخالفین ۰ ۸ نظر

پارتیتا گوش می دهم. یک قطعه فلوت سولو ست که اواسطش یک نفر عطسه ی شدیدی می کند. خود قطعه ی موسیقی را زیاد دوست ندارم، اما فقط به خاطر آن عطسه، بارها و بارها گوشش دادم.

می دانی، حتی متوسط های موسیقی کلاسیک هم کامل و بی نقصند انگار. یک عطسه وسط یک موسیقی پرفکت، مثل یه لکه روی لباس سفید است. حواست را پرت می کند.  شاید اول حس کنی آن لکه ی روی لباس یک مزاحم منزجر کننده است، اما اتفاقی که درواقع می افتد این است که میخواهی نگاهش کنی چون عجیب است. چون سرجایش نیست. و معمولا واکنش آدمها به چیزی که سرجایش نیست اول گارد گیری، بعد کشف کردن و شناختن و گاهی هم دوست داشتنش است. 

چیزی که تجربه به شخص من ثابت کرده این است که انسان چیزهای بی نقص را والا و لایق پرستش می داند،اما چون خودش بی نقص نیست، با چیزهایی که کامل نیستند ارتباط بیشتری می گیرد؛ این در حالی است که زندگی اش را وقف دستیابی به کمال می کند و آن را آرامش محض می داند. چیزی که اگر خوش شانس باشد، شاید بعدها در یک وقتی، در یک جایی، در قالب عشق، یا یک حس تعلق به سراغش بیاید.

فیلم Ed Wood و Disaster Artist هرکدام به بخشی از زندگی یکی از بدترین کارگردانهای تاریخ سینما پرداخته اند و اینکه با وجود فاجعه بودن فیلمهایشان، بازهم طرفداران زیادی داشته اند و خب این نشان می دهد که همیشه "کامل بودن" ملاک نیست، اینکه بتوانی کاری انجام بدهی که حتی یک نفر کمتر احساس تنهایی و بیشتر احساس تعلق کند، یعنی به اندازه ی خودت نقشی را در زندگی ایفا کرده ای. 

Faella
۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۵۷ موافقین ۱۷ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

راننده تند می رفت و زیاد صحبت می کرد، خلاف می کرد و تمام کارهایی که در حالت عادی من را عصبی می کند؛ اما حتی اگر خودم هم می خواستم، نمی توانستم آن لبخند بزرگ را از روی صورتم پاک کنم. خیلی غیر ارادی و ناخودآگاه آنجا بود و شما نمی دانید که من چقدر این لحظات برایم دوست داشتنی اند، لحظاتی که بدون اینکه حتی کوچکترین تلاشی بکنی، احساس واقعی ات روی صورتت سرازیر می شود و تو یک لحظه بازتاب قیافه ات را توی شیشه ی ماشین میبینی و باورت نمی شود که این، پایان چیزی باشد که از دیروز به شدت بابتش استرس داشتی.


من از آن دسته آدمهایی نیستم که در "جمع" راحت باشم. جمع از من انرژی می گیرد و خسته ام می کند، در جمع عموما یا متکلم وحده هستم یا حرفی برای گفتن ندارم و مخصوصا بعد از مهمانی ها، یک حس "خب که چی" خاصی توی سرم می چرخد. اما این بار، علاوه بر اشتیاق تجربه کردن یک چیز کاملا جدید، دلم می خواست با این حس مبارزه کنم؛ اما حتی تا دم رفتن هم استرس رهایم نمی کرد و یک بار هم به نرفتن فکر کردم. من با هیچکس در آن جمع ملاقات نداشتم و فقط بعضی ها را از نوشته هایشان تا حدودی می شناختم، و بعید می دانستم آدمهای زیادی هم من را بشناسند. کم کم داشت ترسناک می شد. با هولدن، هماهنگِر برنامه در میان گذاشتم، اما وی خاطر نشان کرد که تقریبا هیچکس، هیچکس را نمی شناسد و لطف کنم الکی خودم را لوس نکنم.


با تمام برنامه ریزی هایی که کرده بودم، باز کمی دیر رسیدم و "یو کن دو دیس" گویان به سمت ورودی مترو رفتم، اما وقتی حریر با یک لبخند خیلی بزرگ اسمم را صدا زد، تمام حسهای بد، حتی آنهایی که وجود نداشتند فرو ریخت. جمع کوچک ما کمی بعدتر به جمع بزرگتری پیوست و قیافه هایی دیدم که با وجود نا آشنا بودن،حس آشنای استرسی که در خودم بود را در آنها حس می کردم. حسی که مدتی بعد دیگر وجود نداشت و بسیار عجیب بود که آدم در چنین جمعی انقدر حس راحتی داشته باشد و بعد از چند ساعت، حتی این حس را داشتم که بعضی هایشان را سالهاست که می شناسم. اعضا دوست داشتنی و پایه بودند و نمی توانم به این فکر نکنم که برای اولین بار در عمرم، این حس را داشتم که به جمعی تعلق دارم،  در آن راحتم و به هیچ عنوان دلم نمی خواست آن را ترک کنم؛ به عبارت دیگر، جمع "درست" بود. با اینکه در اواسط برنامه تماسهای مکرری با موضوع برگرداندن من به خانه باز استرس به جانم انداخت، اما بیشتر متوجهم کرد که چقدر دلم می خواهد بیشتر با این آدمها  وقت بگذرانم.

درکل تجربه ی شیرین و بسیااار عجیبی بود؛ اگرچه از نظر زمانی کم بود و نشد بیشتر دوستان را بشناسم، و امیدوارم فرصت های بیشتری نصیبم شود و بتوانیم باز هم اتفاقات مشترک را باهم تجربه کنیم.


Faella
۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۴۰ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۲ نظر

خطرناکی‌اش دل آدم را هوایی می‌کند. می‌خواهم یک‌بار دیگر بیفتم به اضطرار. آدمی که در اضطرار نیفتاده باشد به نظر من کودکی بیش نیست. در عشق هم اضطرار هست. اضطرار خالی‌ات می‌کند از هر فکر و هر حالی. آن وقت اگر بخواهی عاشق هم بشوی عاشق آن کسی می‌شوی که مضطرت کرده. این عشق بعد از اضطرار است. عشقی هم هست که اضطرار را به دنبالش می‌آورد.

Faella
۱۴ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۵۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۸ نظر

 وقتی از سالن مایاک پردیس کوروش بیرون آمدم، حس کردم شاهد یکی از بهترین اتفاقات تاریخ سینمای ایران بودم. به وقت شام از آن فیلمهایی است که "باید دید".

نه در تکنیک زیاده روی می‌کند و نه در محتوا. همه چیز در جای خودش قرار دارد و در کل فیلمی با ریتم خوب، فرم  عالی و دکوپاژ و فیلمبرداری و تدوین و قاب های بی نظیر و رنگهای محشر و جزئیات مناسب و به‌جا به مخاطب ارائه می‌شود. در استفاده از عنصر "هواپیما" به شدت خوب کار شده و نماهای درست حتی از جزئیات پرواز هواپیما مانند جرقه های موتور و لامپ نارنجی روی هواپیما گرفته، تا صحنه ی بستن خلبان به چرخ هواپیما و صحنه ای که در اوایل فیلم، آذوقه ها با چتر نجات به پایین فرستاده می‌شوند و حتی استفاده از هلی شات در فیلمبرداری، حس "پرواز" را القا می‌کند.  

 ایرادات فیلم از نظر شخص من، یکی این است که جلوه های بصری و CGI فیلم آن قدر که باید، قابل تامل نیست و حتی در بعضی صحنه های فیلم، (مانند شلیک تفنگها یا صحنه ای که مادر خلبان چادر روی سرش میکشد) تا حدودی مصنوعی از آب درآمده که با توجه به کم سابقگی سینمای ایران در استفاده از Visual Effects، نمیتوان انتظار زیادی داشت و قابل اغماض است. اتفاقی که در آخر فیلم افتاد هم آنقدرها به مذاقم خوش نیامد، و در گریم بازیگر ها هم آنقدرها که باید، خوب عمل نشده بود و صحنه هایی مانند هِوی متال خواندن زن داعشی برایم غیر قابل فهم بود.

اما به طور کلی فیلم آنقدر نکات مثبت دارد که ایرادات آنقدر هم قابل توجه نیست و می توان به راحتی از کنارشان گذشت، و با تمام اینها، یک قدم به جلو برای سینمای ایران محسوب می‌شود. 


در مقابل، مصادره حرف زیادی برای گفتن نداشت. بانمک بود، فقط همین. که همان بانمکی هم از اواسط فیلم به طور قابل توجهی کاهش پیدا می‌کند و به شدت خسته کننده و خواب آور می‌شود. فیلمی که به خاطر پوستر و تیتراژ تارانتینویی، بسیار مشتاق تماشایش بودم و واقعا نا امیدم کرد. تنها بازیگر امیدوار کننده و جالب فیلم، هادی کاظمی است که با وجود داشتن نقشی تقریبا کوتاه، به طور مناسبی در آن جا افتاده بود. 


در کل می توانم ادعا کنم که یکی از متناقض ترین تجربه ی فیلم‌بینی من، همین دیروز شکل گرفت. حضور بابک حمیدیان در هر دو فیلم بسیار جالب توجه بود، اینکه مثل اکبر عبدی و رضا عطاران، وقتی اسمش را در تیتراژ یک فیلم میبینی، اصلا نمی‌توانی حدس بزنی با چه نوع فیلمی طرفی؛ که نمیدانم این برای یک بازیگر نقطه ی قوت است یا ضعف. شاید هم هردو. چون هم نشان دهنده ی این است که توانایی بازیگری بالایی دارد و می تواند همه طور نقشی را پیاده کند، هم اینکه خیلی در انتخاب نقشهایش سختگیر نیست پس ممکن است فیلمی که با آن روبرو هستیم عالی/افتضاح باشد.


در آخر پیشنهاد میکنم حتی اگر به موضوع فیلم علاقه ندارید، صرفا به خاطر فرم و تصویر هم که شده، "به وقت شام" را ببینید، در سینما هم ببینید؛ و حواستان باشد، کودک و نوجوان همراهتان نبرید. 

Faella
۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۱۶ نظر