Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

The one with دورهمی :|

جمعه, ۱۷ فروردين ۱۳۹۷، ۰۵:۴۰ ب.ظ

راننده تند می رفت و زیاد صحبت می کرد، خلاف می کرد و تمام کارهایی که در حالت عادی من را عصبی می کند؛ اما حتی اگر خودم هم می خواستم، نمی توانستم آن لبخند بزرگ را از روی صورتم پاک کنم. خیلی غیر ارادی و ناخودآگاه آنجا بود و شما نمی دانید که من چقدر این لحظات برایم دوست داشتنی اند، لحظاتی که بدون اینکه حتی کوچکترین تلاشی بکنی، احساس واقعی ات روی صورتت سرازیر می شود و تو یک لحظه بازتاب قیافه ات را توی شیشه ی ماشین میبینی و باورت نمی شود که این، پایان چیزی باشد که از دیروز به شدت بابتش استرس داشتی.


من از آن دسته آدمهایی نیستم که در "جمع" راحت باشم. جمع از من انرژی می گیرد و خسته ام می کند، در جمع عموما یا متکلم وحده هستم یا حرفی برای گفتن ندارم و مخصوصا بعد از مهمانی ها، یک حس "خب که چی" خاصی توی سرم می چرخد. اما این بار، علاوه بر اشتیاق تجربه کردن یک چیز کاملا جدید، دلم می خواست با این حس مبارزه کنم؛ اما حتی تا دم رفتن هم استرس رهایم نمی کرد و یک بار هم به نرفتن فکر کردم. من با هیچکس در آن جمع ملاقات نداشتم و فقط بعضی ها را از نوشته هایشان تا حدودی می شناختم، و بعید می دانستم آدمهای زیادی هم من را بشناسند. کم کم داشت ترسناک می شد. با هولدن، هماهنگِر برنامه در میان گذاشتم، اما وی خاطر نشان کرد که تقریبا هیچکس، هیچکس را نمی شناسد و لطف کنم الکی خودم را لوس نکنم.


با تمام برنامه ریزی هایی که کرده بودم، باز کمی دیر رسیدم و "یو کن دو دیس" گویان به سمت ورودی مترو رفتم، اما وقتی حریر با یک لبخند خیلی بزرگ اسمم را صدا زد، تمام حسهای بد، حتی آنهایی که وجود نداشتند فرو ریخت. جمع کوچک ما کمی بعدتر به جمع بزرگتری پیوست و قیافه هایی دیدم که با وجود نا آشنا بودن،حس آشنای استرسی که در خودم بود را در آنها حس می کردم. حسی که مدتی بعد دیگر وجود نداشت و بسیار عجیب بود که آدم در چنین جمعی انقدر حس راحتی داشته باشد و بعد از چند ساعت، حتی این حس را داشتم که بعضی هایشان را سالهاست که می شناسم. اعضا دوست داشتنی و پایه بودند و نمی توانم به این فکر نکنم که برای اولین بار در عمرم، این حس را داشتم که به جمعی تعلق دارم،  در آن راحتم و به هیچ عنوان دلم نمی خواست آن را ترک کنم؛ به عبارت دیگر، جمع "درست" بود. با اینکه در اواسط برنامه تماسهای مکرری با موضوع برگرداندن من به خانه باز استرس به جانم انداخت، اما بیشتر متوجهم کرد که چقدر دلم می خواهد بیشتر با این آدمها  وقت بگذرانم.

درکل تجربه ی شیرین و بسیااار عجیبی بود؛ اگرچه از نظر زمانی کم بود و نشد بیشتر دوستان را بشناسم، و امیدوارم فرصت های بیشتری نصیبم شود و بتوانیم باز هم اتفاقات مشترک را باهم تجربه کنیم.


به جز دو سه نفر، تصوری از بقیه نداشتم، اما فرست ایمپرشن و شناخت سطحی ام از دوستان:


حریر: اولین صورت آشنایی که دیدم، بدون اینکه حتی عکسش را دیده باشم برایم آشنا و نزدیک بود. بسیار نزدیک و نازنین. آنقدر که در باور خودم هم نمی گنجد حتی.

خورشید: آرام، دوست داشتنی، عمیق و کمی جدی . گردنبندی گردنش بود که من را یاد یک آدم دور انداخت. 

هولدن: پر انرژی و پر هیجان. فکر می کنم تنها زمانی که در واقع "نشسته" بود، روی صندلی سینما بود، آن هم به اجبار. تمام مدت در حال پیگیری همه چیز بود و کلا نقش بسیار پررنگی در ارنجینگ و منیجینگ و مانیتورینگ برنامه و پسا- برنامه داشت.

رعنا: دوستش داشتم و حس کردم ارتباط بسیار عجیبی بااو دارم. خودش وبلاگ ندارد و حتی نمی دانستم که من را می خواند، اما بسیاار با معلومات و اهل فیلم و مطالعه است. به شدت دلم می خواهد بیشتر بشناسمش و امیدوارم فرصتش پیش بیاید.

سارا: انرژی مثبت با یک لبخند قشنگ. گرچه زیاد فرصت شناختنش را پیدا نکردم. 

نرگس: دقیقا همانی بود که فکرش را می کردم. دوست داشتنی، با معلومات، و از آن تیپ آدمهایی که می شود ساعت ها نشست و حرف زد و متوجه گذر زمان نشد. روی لباسش جمله ای نوشته بود که هربار دوکلمه ی اولش را می خواندم و یادم می رفت ادامه اش بدهم و الان تنها یک کلمه از آن را یادم می آید. Joy

پری: راحت و پر از لبخندهای آرامش دار و انرژی مثبت 

عارفه: از مدتها پیش دلم می خواست ملاقاتش کنم. دقیق، مهربان، و کمی جدی ;)

کوالای پیر: هر بار نگاهش کردم لبخند به لب داشت یا می خندید. انگار اباعی از تقسیم انرژی مثبتش ندارد. 

زهرا : از آن چیزی که فکر می کردم حتی بسیار دوست داشتنی تر بود. چند سال پیش قرار بود ملاقاتش کنم و نشد. و پشیمانم که زودتر و بیشتر تلاش نکرده بودم.

ف.ن : دقیق و موشکاف. حس می کنم اتفاقات را متفاوت تر از من تحلیل می کند و دلم می خواست نظراتش را راجع به خیلی چیزها بشنوم. 

نیوشا: شیرین.. از آنهایی که دلت می خواهد ساعتها پای تعریفش بنشینی و لبخند که می زند نگاهش کنی. بسیار خوشحالم که با وجود ناخوش احوالی اش، خودش را به برنامه رساند و توانستم ملاقاتش کنم. 

زمر 53: در نگاه اول، جدیتش من را یاد جانلوکا جینوبله، لید سینگر گروه il volo  انداخت و اگر با شخص او و جمع کمی رودروایسی نداشتم، حتما از او و هولدن با عکسی که می خواستم بگیرم اخاذی می کردم. 

گلبول سفید: نمی دانم خجالتی بود یا مرموز، اما بابت تمایل نداشتن به معرفی، درکش می کنم.

مینا: مهربان.. مهربان و دوست داشتنی.. 

آقای یادگار و بانو : برایشان از ته دل آرزوی خوشبختی دارم :)

سه نقطه: نشد که بشناسمش. زود رفت :(



در آخر اینکه جای پریسا (که تمام مدت نرگس من را با اسمش صدا میزد)، توکا  و تمام دوستانی که دلشان با ما بود، به اندازه ی یک حفره ی بسیار بزررررگ خالی بود. 

۹۷/۰۱/۱۷ موافقین ۸ مخالفین ۰
Faella

نظرات  (۲۲)

تمام حسی که من هم داشتم و تو هم داشتی و انگار عمومیت داشته، تمایل به ترک نکردن اون جمع بود. تموم نشدن دورهمی و باز هم حرف زدن و بودن و بودن. لب خند.
دلم میخواد دوباره و دوباره چشیدن مزه ی خوبِ این جمع ها و گفتگوها، برام آرزو نشه.
پاسخ:
منم بسیااار امیدوارم 
با سرعتی که من اومدم، فکر میکنم باید دیگه بپذیرم کلا امروز منتظرم پست دورهمی بچه ها رو بخونم. :))
پاسخ:
آره دقیقا هممون منتظریم :))
خیلی حس خوبی بود، بودن تو جمعی که لذتبخش باشه! برای من این یه پارادوکس بود جمع در کنار لذتبخش! و اینجا اتفاق افتاد :)
پاسخ:
دقیقا :) برای من هم..
۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۱۹ آرزوهای نجیب (:
سلام (:
چرا توی عکس هولدن نیستی؟ 

ایشالا که همیشه از این حال خوب‌ها نصیبتون بشه (:
پاسخ:
هستم. اتفاقا خط شکن م :|| نوشته آنا اسممو 
ممنونم :) ایشالا باهم ؛)
یه مدتی بود از وبلاگ خوندن دور شده بودم، راستش این پست خیلی وسوسه انگیز بود^_^
پاسخ:
؛)
۱۷ فروردين ۹۷ ، ۱۹:۰۹ نیوشا یعقوبی
حتی منم که اولین دورهمیم نیست چون تقریبا هر سری با یه سری افراد جدید آشنا میشم ذوق دارم اساسی :)) یه حس خوبیه
خصوصا که از بین شون دوستای محشری پیدا کردم مثل پری و صبا و حریر و ...
و مرسی از تعریفت لطف داری بهم فائزه جانم 
پاسخ:
عزیزمی :*
انقدر جمع انرژی خوبی داشت که بی اراده لبخند رو لب همه بود *_*
فائلا جانم نشد باهم بیشترآشنا بشیم اما خیلی از دیدنت خوشحال شدم و امیدوارم بازم ببینمت :)
پاسخ:
منم همینطوور ^_^
فائزه‌ی دوست داشتنی من *__*
فکر نمی‌کردم اینقدر زود ببینمت و چقدرررر خوشحالم دیدمت ^_^

خوندن پست‌های دورهمی خیلی خوبه :))
و واقعا آدم دلش نمی‌اومد که تموم شه اون لحظات. منم نمی‌تونم تو جمع‌های شلوغ دووم بیارم اما دیروز و آدم‌هایی که حضور داشتن باعث می‌شدن از اون جماعت‌گریز بودنم دور شم و واقعا لذت ببرم! جالبه که تهش دلمون نمیاد بریم :))
پاسخ:
عزیز دلمی :**
اخ دقیقا :|| تازه یخمون اب شده بود که تموم شد :(((
سلام
این اولین کامنت من تو وب شماست با این حال دور از معرفت بود برای دور همی هم حرفی نزد...
من با جمع های غریبه و دیدار کسایی که نمیشناسم عموما مشکلی ندارم و استقبال هم میکنم حتی...اما تو همون جمع اینکه دلت گرم چند نفر بشه که بتونی باهاشون چندکلامی حرف بزنی خیلی حرفه...زیاد بودیم و فرصت نشد با همه حرفی بزنیم و به قول شما همه باهم یه بحثی رو پیش بگیریم...اما همون چند کلامی که باشما حرف زدم و همراه بودین برام لذت بخش بود و حقیقت دلم میخواست بیشتر باهاتون به حرف بشینم...انشاا فرصت های اتی و دیدار های بعد افتخار داشته باشیم...
ممنون:)
پاسخ:
سلام
منم همینطور :) خیلی زیاد...
من اصلا حسودی نمیکنم:| معلومه یا بیشتر توضیح بدم؟ :| 
پاسخ:
دفعه ی دیگه نیای میام با کتک میارمت :|
:)) 
پاسخ:
میخندی؟ وقتی اومدم عملیش کردم میفمی شوخی ندارم :|
دوستان به جای ما :))
جای ما خالی البته.
پاسخ:
بعله خیلی خالی بود جاتون :(
همش تقصیرِ هولدنه که دورهمی رو وقتی میذاره که اوج شلوغیه مدرسه ها و دانشگاست :(
پاسخ:
دفه ی بعدی حتما باشید ^_^
رودربایستی نجاتمون داد :-D
پاسخ:
اصن خیلی :د
یه برنامه های پلیدی داشتم که 
امروز به دلارام گفتم دیدمت. از حسودی ترکید. اصلا یه حالی داد که نگو. حالا قراره بشینم قشنگ واسش تعریف کنم عجب چیزی بود:)) 
دوستت داشتم خیلی زیاد:*

رو تیشرتم نوشته: finding joy in a simple way :)
پاسخ:
یوه یوه یوه یوه >:)
منممممم :*

مچکرم که منو رهانیدی از فکرش :)))) اسم من چیبود؟ :| 
اصن ترسناک تهدید میکنی:| 
میام :| 
:D

پاسخ:
آورییین ^_^
انصافا فکر نمیکردم تو بری توی جمع بلاگرا ، چون دقیقا مثل حرف خودت همچین حسی ازت داشتم حوصله جمع اینا نداری 
توی بلاگرای حاضر فاطمه زهرا (نیوشا) ، پری (همشهری عزیزم) رو میشناسم 
پری و هولدن و زمرم گاهی میخونم 
بقیه جدید بودن ^_^
پاسخ:
نه من عموما نمیرم. اولین بارم بود :د 
ای ژان دلمی که ببینم کی قسمت میشه من تو رو ببینم *__*
پاسخ:
به زودی ^_^
سارا: انرژی مثبت با یک لبخند قشنگ. گرچه زیاد فرصت شناختنش را پیدا نکردم. "
آیا منظورت از " یه لبخند قشنگ " همان خنده ی استارت گونه ی بلندم نبود که هولدن از آن با عنوان خنده های محکم یاد می کرد ؟ : ))))


پاسخ:
اینو ندیدم :)) ولی کلا خوشگل میخندی :)
همینقدر که بین این بیست نفر یکی بود که بگه درکم میکنه جای بسی خرسندیه. ممنون! :)
پاسخ:
:)
خوبی دورهمی های بلاگرونه همینه هرچقدر اولش استرس و عدم تمایل باشه بعدش رضایته و ارامش
پاسخ:
دقیقا...
از من یاد کرده بودی مهربان آنا :* فای اول faella برای فایزه است؟ (نمی دانم همزه کجای این کیبرد مک هست، ببخش مرا :*)
پاسخ:
سه تا حرف اولش به واقع :)) ترکیب دوتا نُت فا و لا 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">