Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۱ Ritual

نارنجی سوخته

سه شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۳۲ ب.ظ

چند روز پیش در پی  سمپاشی خانه، توفیقی اجباری برای گردش خانوادگی ایجاد شد ، فرصت را غنیمت شمردیم و به سمت بازار مبل و تخت شتافتیم.  نه که بخواهیم چیزی بخریم، صرفا از له کردن خودمان در پاساژها خوشمان می آید.البته فقط من و بابا از ویندو شاپینگ لذت میبریم، و بقیه با  این وعده ی دروغین که میخواهیم تخت بخریم، این استهلاک را به جان خریدند.

اما فکرش را بکنید، واقعا لذتی که در تماشا هست، در خرید نیست. می توانی راحت اثاثیه را تماشا کنی و از دکورها و رنگ ها و خلاقیت ها لذت ببری ، بدون اینکه درگیر مقایسه ی قیمت و فکر جا دادنش در خانه باشی.  گاهی  همین که باید بین چندتا چیز ”انتخاب“ کنی، نصف لذت قضیه را از بین می‌برد؛ و بعد چیزی که در نگاه اول به نظرت شگفت انگیز بوده را به خانه میبری، و بعد از مدتی کاملا  به نظرعادی می آید و حتی دلت را میزند.در حالی که آن چیز میتوانست در همان مغازه بماند و همچنان در ذهن آدم، در پوشه ی شگفت انگیزجات آرشیو شود.

یاد فیلمی افتادم که مردی یک تابلوی باارزش از یک نقاش معروف را که روی دیوار خانه اش آویزان بود به دوستش نشان داد و چیزی با این مضمون گفت که این نقاشی میلیاردها دلار می ارزد، اما هر روز که از خواب بیدار میشوم، آن را طوری می بینم که انگار با دیوار اتاق هیچ فرقی ندارد

البته اینها به این معنی نیست که بگویم چیزهایی که خیلی شیفته شان می شویم را نخریم، اما اجازه ندهیم برایمان عادی شوند؛ و نه فقط اثاثیه، بلکه این خیانت را به آدمها هم نکنیم. نکات شگفت انگیزشان را فراموش نکنیم و یادمان نرود چقدر یک زمانی برای بودنشان ذوق داشتیم. چقدر رنگهایشان، دیوارهای قلبمان را زنده می کردند و بودنشان معنی دارد

 

الان حدود چهار روز گذشته است. همچنان به آن مبل نارنجی جذاب فکر میکنم، و اینکه این اراجیف همه اش از سر بی پولی است؛ وگرنه که عشق من، مگر می گذاشتم آنجا تک و تنها بمانی یا مال آدمهای دیگر شوی؟ به خدا که نمی گذاشتم!

۹۷/۰۵/۰۲ موافقین ۲۲ مخالفین ۰
Faella

نظرات  (۱۳)

چاره ی پاراگراف یکی مونده به آخر به نظرم فاصله است. وقتی وجود شخصی/چیزی رو بدیهی می پنداری (همون taking for granted خودمون:-|) اون وقته که برات عادی می شه و جنبه های جادویی وجودش بی رنگ می شن.
پاسخ:
نمیدونم. به نظرم اینکه به خودمون یاد بدیم و تمرین کنیم که ناخوداگاه این اتفاق بیوفته خیلی بهتره. و البته سخت تر. 
۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۷ פـریـر بانو
کل پستت کپی پیست! :)
حتی آخرش! :| :))
پاسخ:
عه چرا :))
پست ه از شدت ضد و نقیضی داره ترک برمیداره که خب :))
نارنجی هر نوع و جنسیش دلبره
پاسخ:
رقیب عشقی پیدا کردم :(((((
ولی دیدن زیبایی‌هایی که نمی‌تونی داشته باشیشون حس خوبی نیست. *با دیدن عکس خانه‌های جنگلی و رویایی اینستا، از دهانش رنگین کمان خارج می‌شود*
پاسخ:
منم قبلا همینجوری اشتیاق داشتم به این خونه ها، بعد یه بار چندسال پیش به طور اتفاقی جور شد و رفتیم یه کلبه وسط جنگل، وسط مه، اصن یه ویوی محشر! دلم میخواس بمیرم همونجا بسکه خوب بود. 
بعد هوا که تاریک شد، کم کم جو وحشتناک شد. حشرات حمله کردن و با وجود اینکه ما رفتیم تو کلبه و در رو بستیم و تمام درزهارو پوشوندیم، بازم جونور میومد تو :(( جای ترسناکش هم وقتی بود که میخواستی بری دستشویی. نگم دیگه... تازه فرداش سر صبحونه یه چیزی اومد طرفم، یه چیزی بین خرچنگ و عقرب بود (تن داروین تو گور لرزید -_-) و خلاصه اونهمه شگفت انگیزی دیگه به چش آدم نیومد -_- فککنم اینجور جاها تو همون عکس قشنگن فقط :))
آخ نگو . عاشق اینم که تمام وسایل مورد علاقه م رو دور خودم جمع کنم ^_^
پاسخ:
براشون قصه ی شب بگی بعدش؟ :دی
بعدش هی تمیز شون کنم نزارم کسی دست بهشون بزنه :/
پاسخ:
ای جانم :))
ولی جدا رسیدن به اینطور وسایل جذابی سرابه. من هرچی می‌خواستم و واسش بال بال زدم و نهایتا خریدم آخرش دیدم انقدرام خوب نیست!
پاسخ:
آره بعضی وقتا اینجوری میشه خیلی رو مخه -_- بیشتر وقتا :(
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۸ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
من میرم لوازم تحریر فروشی و لذت می برم فقط! چون اصلا نمیشه کل مغازه رو خرید:-)))
پاسخ:
اخ من مغازه های بزرگ لوازم تحریر و نقاشی رو هم خیلی دوس دارم.. مخصوصا اون بوی خاص مخلوط بوی رنگ و چوب... عاشقشم..
واقعا تماشا کردن هم لذت داره
ولی خب اینکه بتونی بخری و نخری لذتش بیشتره تا اینکه بدونی اگر بخوای بخری هم نمیتونی بخری :))
پاسخ:
دیگه خیلی عرفانی شد ::)))
از ترس همین عادی شدن از خرید خوشم نمیاد.ولی حسرت داشتنش تا وقتی نخریدمش
به دلم می مونه مغزم رو میخوره.در آخر مجبور میشم بخرمش.عادی بشه بهتر از 
کلافه شدنمه.
پاسخ:
بیخیال دیگه :D
سلام
اون قسمت قیاس آدمها و عادی شدن رو هستم شدید
و متاسفانه یه وقت نباشن
تازه میفهمیم ا یه چی کمه
بعد 40 روز تاااازه میفهمیم


حالا میکم یه دوری تو پیامکای بانک بزن ببین شاید شد نارنجی رو بیاری 
اینجوری تنهاش گذاشتی دلش میشکنه خو!
پاسخ:
حالا پولشم باشه، جاشو ندارم :))
اگه بانک بهم آپارتمانم میده برم اقدام کنم :دی
یه سر بزن ببین رو مبله اپارتمان اشانتیون نمیدن؟!!!!!
پاسخ:
شاید ماشینم بدن حتی... و ویلا.. و یه ماچ.. و حتی ازم تشکر کنن بابت اینکه هستم ^_^
وااااای ایکون ذوق مرگی
کوفتت بشه اگه تنها بری
یه تک بزن باهم بریم 
حالا یه ماچه دیگه نصف من نصف تو
:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

پاسخ:
:|
ماچ فقط باید با نیت خالص باشه :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">