Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۷ ساله بودم. روزی که عمل کردم و به هوش آمدم، گفتند چون دختر خوبی بودی و گریه نکردی برایت یک عروسک باربی که همیشه آرزویش را داشتی جایزه خریدیم . چشمانم بسته بود و حالا حالاها نمی‌توانستم بازشان کنم؛ همینطور در حسرت دیدن عروسک باربی سوختم و سعی کردم با لمس، قیافه اش را تصور کنم. یک بسته ی پلاستیکی همراهش بود که مامان میگفت مهره های رنگی گردنبندش است و وقتی خوب شدی باید خودت نخ کنی و دور گردنش بیندازی. من هم مهره های داخل پلاستیک را لمس می‌کردم ،و توی ذهنم گردنبند نخ شده را دور گردن زیباترین عروسک دنیا می بستم.


فردای آن روز، با صدای مامان از خواب بیدار شدم. برایم صبحانه آورده بود و گفت بعد از ظهر قرار است برایم از آن شیرینی ها که خیلی دوست دارم درست کند. اما من دلم شیرینی نمی خواست. بعد از به هوش آمدنم، انگار دیگر حس خاصی به چیز خاصی نداشتم و تنها چیزی که حالم را خوب میکرد بغل کردن آن عروسک بود. مامان برایم شیرینی می پخت، کتاب می خواند و موهایم را نوازش می کرد؛ و من در مقابل فقط می پرسیدم کی می توانم چشمانم را باز کنم. فکر می کنم فردای همان روز بود که دیگر دلم تاب نیاورد و پانسمانی که روی چشمم گذاشته بودند را کندم. کلافه توی اتاق نشسته بودم و صدای مامان که داشت با تلفن حرف می زد از جای دوری شنیده می‌شد. جای پانسمان کمی سوخت و تلاشم برای باز کردن چشمها، باکمی درد همراه بود. عروسک را جلوی صورتم گرفتم، اما همه چیز تار بود.چشمانم را چندبار باز و بسته کردم، اما تنها چیزی که دیدم تصویر محوی از موهای بلوند عروسک بود. با همان دید ضعیف، سعی کردم بسته ی گردنبند را پیدا کنم؛ تصویر ذهنی ام در همان لحظه باید واقعیت می یافت. 

اما بسته ی گردنبند آنجا نبود. آخرین باری که آن را توی دستم لمس کرده بودم، شب قبل بود که من را توی نشیمن نشانده بودند تا یکی از سریالهای پرطرفدار آن زمان را گوش کنم. 


طراحی خانه ی ما طوری بود که نشیمن، پذیرایی و آشپزخانه، با چند پله ی مرمر به اتاقهای خواب در ارتفاع بالاتر راه پیدا می کردند و یکی از تفریحات من این بود که روی پله ها بنشینم و خودم را به پایین سر بدهم یا یک پشتی روی پله ها بگذارم و از آن انتظار داشته باشم که نقش سرسره را ایفا کند. لحظه ای که می خواستم خودم را به بسته ی مهره ها روی میز نشیمن برسانم، به پله ها فکر کردم و اینکه چطور باید این مرحله را به سلامت بگذرانم. سرگیجه ی احمقانه ای داشتم و نمی توانستم راه بروم، یک پا را جلوتر میکشیدم که شیار پله را لمس کند و دو پله را به همین منوال با موفقیت پایین آمدم؛ اما در مورد پله ی سوم، شانس خیلی با من یار نبود. سرم گیج رفت و از همانجا سقوط کردم.

صحنه‌ی بعدی که در یادم است، بانداژی دور سرم و روی چشمانم بسته بودند، جایی که یحتمل تختم بود دراز کشیده بودم و آفتاب نرمی روی گونه‌ام افتاده بود. روی تخت دست کشیدم تا عروسک را بردارم. نبود. از جایم بلند شدم و روی تمام تخت، کناره‌های تخت و حتی زیر تخت را تا جایی که می‌شد دست کشیدم. عروسک را برده‌بودند. خواستم گریه کنم، اما هر قطره اشکی که می‌جوشید چشمانم را آتش می‌زد و دلم می‌خواست داد بزنم. داد زدم. جیغ زدم. عروسکم را خواستم. اما جواب شنیدم که تا وقتی به حرف گوش نکن بودن ادامه بدهم از عروسک خبری نیست. چند روز بعد که چشمانم خوب شدند و بینایی‌ام را کامل به دست آوردم، عروسک را جلوی صورتم گرفتم و نگاهش کردم. آنقدرها هم زیبا نبود...


در طول دوران مختلف،  عروسک‌های مختلف در قالبها و فرمهای مختلف خواسته‌ام و برایشان تلاش کردم. بعضی هایشان به‌من داده شد، بعضی را فقط لمس کردم و بعضی‌را صرفا تماشا. اما دردناک تر از همه، آنهایی بودند که ارزش تلاش را نداشتند، و آنهایی که وقتی به دستشان آوردم که دیگر برایم هیچ معنایی نداشته اند. گاهی‌چیزی که آرزوی دست نیافتنی سالها قبلم بوده را توی دستم نگاه می‌کنم و فکر میکنم چرا برایم صرفا یک وسیله است و آنقدرها از داشتنش ذوق و هیجان ندارم؟ و دلم به حال خود پر ذوق و شوق قدیمم که آرزوی فقط یک لحظه لمسش را داشته می سوزد..

Fa E||a
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۶ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

به طور عمومی ترسناک ترین ویزیت های پزشکی از نظر من، دکترهای طب فیزیکی و زنان هستند. 

ظاهرا هیچوقت نباید بدون یک همراه که انرژی مثبت بدهد و هوای آدم را داشته باشد در این مطب ها را زد. و من وقتی به این نتیجه رسیدم که در مطب را پشت سرم بستم، درحالی که در پی افاضات سرکارشان، تک تک سلولهای بدنم در حال ارتعاش بود.


Fa E||a
۲۴ تیر ۹۶ ، ۱۹:۲۲ موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۶ نظر
Fa E||a
۲۴ تیر ۹۶ ، ۰۰:۳۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹ نظر

ترافیک بود، بیتابی می کرد. بغلش کردم و ستاره های آسمان را نشانش دادم: "کدومو بیشتر دوست داری؟"

 با دست ستاره ی قطبی را نشان داد. گفتم:" منم همسن تو بودم اونو از همه بیشتر دوست داشتم، اما بعدا نظرم عوض شد."

به نگاه گیجش لبخند زدم و به ستاره های مرده نگاه کردم..

Fa E||a
۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۰۱ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۸ نظر

داشتیم دنبال یک پل می گشتیم که سر از آن روستا درآوردیم. حتی نتوانسته بودیم تابلوی اسمش را پیدا کنیم، اما حالا ماشینمان جلوی یک نوشته‌ی بزرگ "نان خانگی" ایستاده بود. دوتا خانم که روسری‌یشان را پشت سرشان گره زده بودند از توی مغازه داشتند ما را نگاه میکردند، و وقتی مامان به سمتشان رفت تا درباره‌ی نان مذاکره کند، من بابا را به سمت بناهای قدیمی که لحظاتی قبل از جلوی چشمم رد شده بودند کشاندم. از آنجایی که بابا می دانست من در مقابل اینطور بناها عنان از کف می‌دهم و مثل بز کوهی از این ساختمان به آن ساختمان می جهم مقاومت خاصی نکرد، فقط خاطرنشان کرد که اگر چند دقیقه بیشتر زیر این آفتاب بمانیم یحتمل مثل نان‌های دستپخت آن خانمها برشته می‌شویم


دقایقی بعد، من داشتم به کوچه‌ی درازی که خانه‌ی ایرج آقای ماست‌بند تهش بود نگاه کردم و داداشه هم طبق معمول خواب بود. به جرات می‌توانم بگویم که 85% سفر را خواب بود و تقریبا هیچ چیز از جاده ندید، برایش مهم هم نبود. من هم خیلی اهمیتی نمی‌دادم، اما در آن لحظه که تنها توی ماشین نشسته بودم و زیر نگاههای کنجکاوانه ی مردم روستا سعی می کردم کار احمقانه ای نکنم، دلم می خواست بیدار می بود. بعد سعی کردم کمی وا بدهم. آخر چه اهمیتی داشت آدمهایی که هرگز آنها را دوباره نخواهم دید راجع به من چه فکری کنند. کلاه کَپی‌ام را از سر برداشتم، سرم را بالا گرفتم و سعی کردم بیشتر به جزئیات روستا نگاه کنم. پسرکی که 15 ساله می‌زد، با شلوار محلی سر کوچه نشسته بود و با چوب شکلی روی زمین می کشید. بعد ایستاد و شلوارش را بالا کشید، چیزی توی جوب انداخت و یک سوت دستی بلند زد. رفیقش که تقریبا همسن خودش بود با موتور به سمتش آمد، بستنی آلبالویی نصفه‌اش را به او داد و ترک موتور سوارش کرد. یکی از عجایب آنجا این بود که حتی بچه ها هم با موتور تردد می کردند. بعد از او یک پسرک 15، 14ساله ی دیگر را با موتور دیدم. بعد یک _به نظرم_ 12 ساله و کوچکترینشان 8،9 ساله که شباهت غریبی به یکی از پسرخاله هایم داشت.

پسرک 9 ساله داشت از روبرو می آمد و وقتی فهمید که دارم نگاهش می کنم، شیرین کاری اش گل کرد و شروع کرد به انجام دادن تمام کارهای خفنی که با موتور بلد بود. تیک آف می کشید، ویراژ میداد، روی موتور بلند می شد و بعد از انجام هرکدامشان روبه من بر می گشت تا واکنشم را ببیند. دلم می خواست برایش دست بزنم، اما فکر کردم که شاید بهتر باشد برای انجام این کارهای خطرناک تشویقش نکنم. چون _با اینکه قرار نیست  هیچوقت مادر شوم_ یک مادر سختگیر درون دارم که انگار وظیفه دارد تمام بچه های روی کره ی زمین را تربیت کند. ولی یک لحظه فکر کردم خب شاد کردن دل آن بچه در آن موقعیت و لحظه مهمتر نیست؟ اما تا به خودم آمدم بچه رفته بود و بابا با یک دبه دوغ 6 کیلویی داشت به سمت پنجره ی داداشه می رفت. گفت اگر همین حالا بیدار نشود کل دبه را روی سرش خالی می کند، اما تنها واکنش او از این پهلو به آن پهلو شدن بود. بابا ناامید سوار ماشین شد و بعد از کمی خیره شدن به پسربچه های موتور سوار که جثه بعضی هایشان از بسته های بزرگی حمل می کردند کوچکتر بود، آه جانگدازی کشید و راه افتاد. اینکه می دانستم دقیقا دارد به چی فکر میکند کمی دردناک بود..

Fa E||a
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۴۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ نظر

بابا زیر ماه شب دوم شوال نماز می خواند. به جز صدای او و جیرجیرکها و صداهای موهوم شهر که کم کم به خاموشی می رفت، فقط صدای باد بود. باد بی سوز و ملس بود، روی صورتم که حس کردم نور زرد خیابان سمت راست، نور قرمز هتل روبرو و سایه ی سیاه شب رویش پرچم آلمان ساخته اند، آرام کشیده می شد و میرفت. وقتی بندوبساطمان را به پشت بام آوردیم، فکر کردم که قرار است چند ساعتی زیر آسمان روستا ستاره ها را تماشا کنم، اما مه حتی کوهها و تپه ها و قلعه ی تاریخی روی تپه را هم تار کرده بود. این ماه نازک و ستاره ی قطبی هم خیلی زورشان زیاد بوده که توانسته بودند خودی بنمایانند...

Fa E||a
۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۴:۱۷ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۴ نظر
Fa E||a
۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۵:۵۵ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۲ نظر