Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

کوچه‌ی سادات در یک ظهر پنجشنبه

دوشنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۳ ب.ظ

داشتیم دنبال یک پل می گشتیم که سر از آن روستا درآوردیم. حتی نتوانسته بودیم تابلوی اسمش را پیدا کنیم، اما حالا ماشینمان جلوی یک نوشته‌ی بزرگ "نان خانگی" ایستاده بود. دوتا خانم که روسری‌یشان را پشت سرشان گره زده بودند از توی مغازه داشتند ما را نگاه میکردند، و وقتی مامان به سمتشان رفت تا درباره‌ی نان مذاکره کند، من بابا را به سمت بناهای قدیمی که لحظاتی قبل از جلوی چشمم رد شده بودند کشاندم. از آنجایی که بابا می دانست من در مقابل اینطور بناها عنان از کف می‌دهم و مثل بز کوهی از این ساختمان به آن ساختمان می جهم مقاومت خاصی نکرد، فقط خاطرنشان کرد که اگر چند دقیقه بیشتر زیر این آفتاب بمانیم یحتمل مثل نان‌های دستپخت آن خانمها برشته می‌شویم


دقایقی بعد، من داشتم به کوچه‌ی درازی که خانه‌ی ایرج آقای ماست‌بند تهش بود نگاه کردم و داداشه هم طبق معمول خواب بود. به جرات می‌توانم بگویم که 85% سفر را خواب بود و تقریبا هیچ چیز از جاده ندید، برایش مهم هم نبود. من هم خیلی اهمیتی نمی‌دادم، اما در آن لحظه که تنها توی ماشین نشسته بودم و زیر نگاههای کنجکاوانه ی مردم روستا سعی می کردم کار احمقانه ای نکنم، دلم می خواست بیدار می بود. بعد سعی کردم کمی وا بدهم. آخر چه اهمیتی داشت آدمهایی که هرگز آنها را دوباره نخواهم دید راجع به من چه فکری کنند. کلاه کَپی‌ام را از سر برداشتم، سرم را بالا گرفتم و سعی کردم بیشتر به جزئیات روستا نگاه کنم. پسرکی که 15 ساله می‌زد، با شلوار محلی سر کوچه نشسته بود و با چوب شکلی روی زمین می کشید. بعد ایستاد و شلوارش را بالا کشید، چیزی توی جوب انداخت و یک سوت دستی بلند زد. رفیقش که تقریبا همسن خودش بود با موتور به سمتش آمد، بستنی آلبالویی نصفه‌اش را به او داد و ترک موتور سوارش کرد. یکی از عجایب آنجا این بود که حتی بچه ها هم با موتور تردد می کردند. بعد از او یک پسرک 15، 14ساله ی دیگر را با موتور دیدم. بعد یک _به نظرم_ 12 ساله و کوچکترینشان 8،9 ساله که شباهت غریبی به یکی از پسرخاله هایم داشت.

پسرک 9 ساله داشت از روبرو می آمد و وقتی فهمید که دارم نگاهش می کنم، شیرین کاری اش گل کرد و شروع کرد به انجام دادن تمام کارهای خفنی که با موتور بلد بود. تیک آف می کشید، ویراژ میداد، روی موتور بلند می شد و بعد از انجام هرکدامشان روبه من بر می گشت تا واکنشم را ببیند. دلم می خواست برایش دست بزنم، اما فکر کردم که شاید بهتر باشد برای انجام این کارهای خطرناک تشویقش نکنم. چون _با اینکه قرار نیست  هیچوقت مادر شوم_ یک مادر سختگیر درون دارم که انگار وظیفه دارد تمام بچه های روی کره ی زمین را تربیت کند. ولی یک لحظه فکر کردم خب شاد کردن دل آن بچه در آن موقعیت و لحظه مهمتر نیست؟ اما تا به خودم آمدم بچه رفته بود و بابا با یک دبه دوغ 6 کیلویی داشت به سمت پنجره ی داداشه می رفت. گفت اگر همین حالا بیدار نشود کل دبه را روی سرش خالی می کند، اما تنها واکنش او از این پهلو به آن پهلو شدن بود. بابا ناامید سوار ماشین شد و بعد از کمی خیره شدن به پسربچه های موتور سوار که جثه بعضی هایشان از بسته های بزرگی حمل می کردند کوچکتر بود، آه جانگدازی کشید و راه افتاد. اینکه می دانستم دقیقا دارد به چی فکر میکند کمی دردناک بود..

۹۶/۰۴/۱۲ موافقین ۵ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۱۵)

واقعن ۹ سالش بود؟! O_o
پاسخ:
نمیدونم ولی خییلی کوچولو بود :/
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۱ Vincent Valantine
مثل اینکه سفر داره بهتر از قبل میشه :)
===
پس احتمالاً شما در مورد شوهایی که موتور سوارها محله‌ای و ژانگولر بازی‌ها شون اطّلاعات کمی داری :دی
پاسخ:
این خیلی حرفه ای بود ولی :د
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۴:۵۴ Vincent Valantine
البته با چند روز تاخیر خبر به دست ما می‌رسه که سفر چطوری گذشته :دی
پاسخ:
تو کانال که گذاشتم عکسا و ایناشو. لایو :د
بدم میاد از اینایی که نمیفهمی کی پستشون تموم شد!
پاسخ:
ببخشید بی سروته نوشتم و کلا همش بی سروته مینویسم چند وقته
شاید بهتر باشه ننویسم یه مدت... 
۱۲ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۸ پشمآلِ پشمآلو
آخ من چق لبنیات دوس دارم .. الان هوس نون بربری با دوغ یا ماست کردم
یا بشینم ی ظرف ازون ماست سرشیر دارا بخورم با قاشق
پاسخ:
نوش :)
از آنجایی که بابا می دانست من در مقابل اینطور بناها عنان از کف می‌دهم و مثل بز کوهی از این ساختمان به آن ساختمان می جهم مقاومت خاصی نکرد

خخخخ! چرا بز کوهی آخه!!!
آره تو روستاها بچه ها کلا با موتور رفت و آمد میکنن.
پاسخ:
اخه نمی شه توصیف کرد، باید ببینی :)))
خری که بهش تیتاب میدنو دیدی؟ :))
اون پسر 9 ساله خیلی اصن تداعی گر یکی از خاطره انگیز ترین روز های زندگیم بود . یاد یه روستای دور افتاده افتادم که چند سال پیش رفته بودم و همینجوری هر لحظه با صحنه های عجیب رو به رو میشدیم در مورد بچه هاش و مردمش کلا . 

به نظرم سفر مبدا و مقصش بیشتر واسه استراحتِ و طول مسیرِ که باید به عنوان سفر بهش نگاه کرد . نمیدونم چرا اکثر مردم کوتاه ترین مسیر رو برای سفر انتخاب میکنن ولی یادمه چند بار ما خودمون سعی کردیم از مسیر های طولانی تر بریم که بتونیم از 3 4 تا شهر بیشتر بگذریم و ببینیمشون . 
پاسخ:
اوهوم مسیر از خود مقصد لذتبخش تره..
۱۲ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۷ آقاگل ‌‌
من بودم با سنگ میزدم تو سرش بخوره زمین پسره! هم میخندیدیم. هم یک امتی از شرش راحت میشد هم تکلیف خونواده اش زودتر رون میشدو به هرحال دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره. دیر یا زود طرف اشتباهی تک چرخ میزنه میخوره تو نیسان سرش کشیده میشه به آسفالت مغزش پخش زمین میشه. خونواده اش بدبخت میشن. دیدم که میگما :|
پاسخ:
عاقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا -_______-
۱۳ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۳ Vincent Valantine
خوبه پس یه دونه با خوبش رو دیدی  د:

نه راستش به خاطر درس‌ها و مشکلات خوابگاه کلاً دل و دماغ تلگرام ندارم و فقط وبلاگ اگه بشه چک میکنم.
به هر حال حیف شد لایو دنبال نکردم ...
پاسخ:
اره :))

بیخیال بابا چیز مهمی از دست ندادی 
درود
احتمالا برادر گرامی به نشانه اعتراض سعی در خواب بودن اکثر مسیر داره.
چه قرار عجیبی بود، قرار اخریه!
پاسخ:
چرا؟
خیلی خوبه که آدم راجع به چیزی همچین حس فوق العاده ای داشته باشه!
من راجع به کتابفروشی و کتاب خونه و کلا کتاب همین شکلی ام!!
پاسخ:
من راجب کتابخونه و کاغذکادو و بخش بیسکوئیتهای سوپر ماکت هم اینجوری م :))
همه چی قرار عجیبه
از فکرایی که به این قرار ختم شده تا نتیجه این قرار که ممکن هست بشه بی انگیزگی
پاسخ:
اوهوم
من وقتایی که قراره سفر بریم، سعی میکنم شب قبلش رو نخوابم که بتونم تو جاده کلا خواب باشم! خیلی کسل کننده و سخت میگذره برام...
ولی دیگه رسیدن به روستاها و اینا جذابه، برادرت شدت عمل خوابیدنش خیلی بیشتر بود:))))))))


پاسخ:
اگه جاده تکراری باشه و قبلا رفته باشیم منم ترجیح میدم بخوابم، اما جاده های جدید وسرسبز رو اصصصلا دلم نمی خواد از دست بدم..
من نمی دونم چرا دلم می ریزه وقتی یه بچه رو سوار موتور میبینم! شاید چون پسر همسایه امون فقط 15 سالش بود که توی عید با موتور تصادف کرد و مرد -__- 
پاسخ:
الهی... :(
۲۴ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۲ رهگذر دیوانه
چرا قرار نیست هیچ وقت مادر بشوی؟
پاسخ:
انتخاب

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">