Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

پنجره را باز می‌کنم تا نور صبحگاهی توی اتاق بپاشد و مطالعه را شروع کنم، اما ذهنم آرام ندارد.  

از جای دوری صدای آهنگ می‌آید. زنی می‌خواند؛ اما نه موسیقی زمینه مفهوم است و نه صدای زن. این روزها در بین صداهای تراشکاری سنگ، خیلی سخت می‌شود صداهای دیگر را تشخیص داد؛ حتی نمیتوانی پنجره را باز کنی، صدای دستگاه و گرد سنگ خفه ات می‌کند و اینها همه اش تقصیر این نماهای رومی سراسر سنگ تراشکاری شده است.

اوایل که آقای فرزاد دلیری این نوع نما را طراحی کرد شاید فکرش را هم نمی‌کرد که انقدر فراگیر شود؛ الان از هر دوخانه، نمای سه تایشان رومی است و آپارتمانهای نئوکلاسیک مثل زامبی ها دارند شهر را تسخیر می‌کنند. چندروز پیش 4 خانه درست در کنار هم با نمای رومی دیدم و یک لحظه شهر را تصور کردم با خانه هایی تماما از سنگ سفید و کرم تراش خورده. آنقدرها هم بد نیست. زشتی در اکثریث کمتر به چشم می آید و حتی زیبا می‌شود. حتی شاید اگر ساختمان‌های بتنی یک‌شکل اثر شهرسازی سوسیالیستی شوروی سابق را هم عمیق نگاه کنیم برایمان زیبا شود چون به هرحال این ما هستیم که تصمیم می گیریم چه چیزی به چشممان زیبا بیاید و چه چیزی زشت؛ و اگر فکر میکنیم یک چیزی واقعا زشت است باید برویم دماغمان را عمل کنیم چون این ماییم که زشتیم.

کلا تمام زشتی های عالم بعد از عمل دماغ و ازدواج زیبا می شوند، چون اگر کسی دماغ بزرگی داشته باشد یا زشت باشد یا شوهر نکرده باشد عقده ای است و همه چیز را زشت می بیند و هرچیزی که می گوید از حسادت است، حق غر زدن ندارد و اگر سرما هم بخورد دلیلش همان شوهر نکردن است. 


صدای زن خواننده واضح‌تر می‌شود، و من به این فکر میکنم که روزانه چند نفر با دماغ و بدن عملی در آپارتمان نما رومی شان را باز میکنند، قهوه ساز را روشن میکنند و بعد از تعویض لباس، روی کاناپه جلوی تلویزیون ولو میشوند؛ چند نفر دلشان میخواهد جای آنها باشند و چند نفر فکر می کنند برای دوست داشته شدن نیازی به این چیزها ندارند، و این چقدر واقعی است؟ آدمها می آیند و در فضای مجازی می‌نویسند که فیک بودن را دوست ندارند و می‌خواهند خودشان باشند. اما واقعیت این است که آدمها دماغ عملی و ابروی تتو و لبهای پروتز و ته لهجه ی انگلیسی و نمای رومی را دوست دارند. داشتن و دیدنش را دوست دارند. آدمها دائما به خودشان و دیگران دروغ می گویند و همیشه طوری رفتار می کنند که انتخاب هایشان را اجبار جلوه دهد، و همیشه انگشت اتهام به سمت کسی اشاره می‌رود. تقصیر همسرش است، تقصیر مادرش است، تقصیر دوست پسرش است، تقصیر فرزاد دلیری است و کلا همیشه باید "تقصیر" کسی باشد. این چیزی است که ما در طول زندگی مان با خود حمل می کنیم و به ارث می گذاریم و حتی همین را هم به خودمان دروغ می گوییم، که ما مثل آنها نیستیم.

این دروغها بالا می‌رود و ابر میشود و یک روز، درست زمانی که روی کاناپه در آپارتمانمان لمیده ایم، رگبار آتش بر سرمان میریزد و همراه با خانه های رومی مان خاکستر میشویم؛ و دیگر حتی نرونی هم برای مقصر دانستن وجود ندارد..

Fa E||a
۲۴ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۳ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

#کور_نباشیم یا #ببینیم

Fa E||a
۱۶ مهر ۹۶ ، ۰۴:۳۷ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

همیشه یک چیزی پیدا می‌شود که یک صبح زیبای پاییزی، و کلا یک صبح زیبا را خراب کند: اتاقم بوی کاچی می‌داد. هرکسی من را بشناسد می‌داند که همیشه از کاچی متنفر بودم؛ اما سرنوشت من همیشه یک جایی به چیزهایی که از آنها متنفرم گره خورده است، و دست گره زننده می‌تواند متعلق به دکتری باشد که در نسخه ام مصرف روزی یک کاسه کاچی را مینویسد، یا دست خودم وقتی که دو سال پیش با تنفر در برنامه ام نوشتم که باید آلمانی یاد بگیرم. اول از آن دستها بدم می امد، اما بعدتر فهمیدم که دست‌ها گناهی ندارند و اگر دچار سندرم دکتر استرنجلاو نباشند، معمولا تن به اجبار می‌دهند چون به‌هرحال دست تحت فرمان مغز است و مغز از هزارتوهایی تشکیل شده که هیچکس نمی داند در آنها چه خبر است؛ و شاید یک جایی در یک نقطه‌ی کور علاقه یا انگیزه ای برای انجام آن کار باشد که چون آن را نمی شناسیم اول می جنگیم و مقاومت می‌کنیم و به مرور زمان کم‌کم کشف و پررنگ می‌شود. آنقدر که یک لحظه به خودت می‌آیی و می‌بینی عاشقانه مشغول کاری هستی که سابقاً ازآن متنفر بودی.

به نظر من یکی از دلایل دیگر این اتفاق این است که آدم به چیزی که از آن متنفر است "فکر" می کند. مثلا به این فکر می کند که چه بخشی از آن چیز یا شخص آنقدر منزجر کننده است که حس تنفر یا گاهی ترحمش را بر می‌انگیزد، در مواردی آن را واکاوی می کند و وقتی به خودش می آید می بیند گرفتارش شده است.  درست همان بلایی که سر هارلی کوئین آمد که خب، ما او را از بابت این قضیه سرزنش نمی کنیم، چون می توان به جرات گفت که خیل عشاق جوکر از تمام سوپر ویلن های دنیا بیشتر است.

از چیزهای دیگری که یک صبح زیبا را خراب می کند، می‌شود به ربط دادن کاچی و جوکر و سندرم آلیس در سرزمین عجایب یا هر سندرم دیگری که نامش ذکر شد اشاره کرد و به هفته ی پیش فکر کرد که یکی از همکلاسی های همکلاسی های کلاس سفال، در تلاش بود تا عکس هارلی کوئین را که اذعان داشت شخصیت مورد علاقه اش است روی گِل پیاده کند و خانم مربی هم با دقت موهای دمب خرگوشی را چسباند و درکل زحمات زیادی برای آن نقش برجسته کشیده شد، اما درنهایت سرنوشتش این شد که کف سطل آب خوابانده و گِلش مچاله و توسط شخص دیگری تبدیل به یک انار شود. 

چون ما وقتی چیزی را دوست داریم راجع به آن سختگیری می کنیم و هرچیزی را لیاقتش نمی دانیم، در پستوهای فیزیکی و ذهنی می‌ماند و خاک می خورد برای روز مبادا، روزی که چیزی در شان ش پیدا شود و به جای آن ناخدآگاه به سمت چیزهایی کشش پیدا می کنیم که فکر می کنیم دوستشان نداریم. و روزی می رسد که آنقدر از آن چیز مورد علاقه دور می شویم که برایمان خاطره می شود و آنقدر به چیزهای مورد نفرتمان نزدیک، که جزئی از ما می شوند. باعث تعجب است که گاهی روی چیزی تعصب نشان می دهیم، که فراموش می کنیم که ما چیزی بیشتر از یک تکه گِل نیستیم و حتی یک قطره آب هم می تواند تغییرمان بدهد... 

Fa E||a
۱۱ مهر ۹۶ ، ۰۷:۵۲ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۷ نظر