Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Soña» ثبت شده است

پلک هایم مدام روی هم می افتند، اما دست راستم همینطور موس را تکان می دهد و کلیک. کلیک کلیک. 

کمی تهوع هم دارم، اما دلم نمی خواهد کار را رها کنم. کار کردن با این نرم افزار را دوست دارم، جزو نرم افزارهایی است که در حین کار کردن با آن به من خوش می گذرد و دلم نمی خواهد سراغ کار بعدی بروم؛ واقعا حیف است که در آن مهارت زیادی ندارم. علاوه بر این، وقت زیادی هم ندارم و باید هرچه سریعتر کار را تمام کنم. 

پلیر را روی شافل میگذارم، آهنگی که پخش می شود از آهنگهای محبوبم است. ظافر یوسف که می خواند، گاهی صدایش را چنان میکند که نمی فهمی صدای خودش است یا صدای ساز. بعد صدای عود نوازی اش است. لعنتی. لعنتی. اصلا تو را از جایت می کنَد و می برد یک جای آشنایی گم می کند.

 دستهایم احجام را میسازند و اندازه ها را تایپ می کنند، اما روحم جای دیگریست. مثلا در یکی از آن خانه های عربی که قوس‌ های نعل اسبی و پرده های حریر کم عرض بلند و حیاط مرکزی با تراس دورتادوری دارند؛ و با هر نسیمی، پرده ها یک نمایی از درختان گرمسیری حیاط را نشانم می دهند. اسامی درختان را بلد نیستم. کمی شبیه نخلند، اما نخل نیستند. کوچکترند.  

دیوارهای نمای ساختمان از داخل حیاط، کرم است با تخته نماهای قهوه ای تیره و شناشیل منبت کاری شده از همان جنس؛ نم هوای شرجی را روی صورتم حس میکنم و یک لبخند بزرگ ناخوآگاه. این نوع هوا حالم را خوب می کند. اگر خاله این را می شنید چندین دلیل علمی ردیف می کرد که به خاطر مزاج طبی ات است که گرما و رطوبت را دوست داری. من اما دلیل دوست داشتن چیزها برایم مهم نیست. اگر چیزی یا کسی را دوست داشته باشم، خالصانه و بدون اینکه دنبال دلیل باشم دوست دارم. اصلا همین دنبال دلیل رفتنهاست که زندگی آدم را خراب می کند. البته منظورم دلایل احساسی است، وگرنه که تمام چیزهایی که اختراع شده اند و زندگی را برایمان آسان و حتی ممکن می کنند، در نتیجه ی همان "چرا؟" ها متولد شده اند.

سرم را بالا میگیرم که به آسمان نگاه کنم، اما نمی توانم. نور شدیدی توی صورتم افتاده که نمیگذارد چیزی ببینم. سرم را پایین می اندازم اما آن نور آزار دهنده همچنان توی چشمانم است. صورتم را با دست می گیرم اما تاثیری ندارد. سعی میکنم راه بروم، بدوم، اما نور انگار به قرنیه ی چشمانم چسبیده و نمی توانم ار آن فرار کنم. نکند من هم به سرنوشت آدمهای کوری دچار شده باشم؟ کوری زرد. از رنگ زرد بدم نمی آید، اما تداومش آزار دهنده است. برای همین خانه هایی که مثلا تمام دیوارهای یک فضایشان کلا زرد است را درک نمی کنم. 

همانطور در حال گریز بودم که سرم به چیزی خورد. با هر قدمی که بر می داشتم، آن شی ناشناس هم کمی به جلو رانده میشد. آنقدر جلو رفتم که بلاخره تسلیم شد و از سر راهم کنار رفت؛ شاید هم از جایی پرت شد، چون صدای برخورد محکمی در دوردستها شنیده شد.  کمی جلوتر که رفتم، حدسم به یقین تبدیل شد: روی لبه ی جایی ایستاده بودم. دیگر خبری از خانه ی زیبای عربی نبود، من بودم لب یک پرتگاه وسط یک بیابان بی آب و علف. زمانی که به پایین پرتگاه که نگاه می کردم، کوری زرد برطرف می شد؛ اما صحنه های هراسناکی می دیدم. چیزی شبیه سامات ناور در کوه نابودی ارباب حلقه ها، که تمام چیزهایی که با نرم افزار درحال ساختنشان بودم، در مواد مذاب آتشفشانی اش غوطه ور بودند. یک مبل بزرگ سبز رنگ وارد میدان دیدم شد. به این فکر کردم که اگر همینجا بمانم، باید تا اخر عمرم با کوری زرد زندگی کنم، اما اگر روی مبل سبز رنگ بپرم، شاید راهی برای نجاتم باشد، گرچه این امکان هم وجود دارد که هم من و هم مبل داخل مواد مذاب فرو برویم؛ که این کاملا بستگی به وزن مبل و وزن من دارد، چون طبق قانون ارشمیدس، شناوری که به صورت کامل یا جزئی وارد سیالی شده است، سیال نیرویی برابر جرم سیال جابجا شده بر جسم شناور وارد می‌کند. یعنی مایع مذاب تا حدودی در برابر فشار ناشی از پرت شدن من مقاومت می کند، اما اگه وزن مبل و ویسکوزیته (گرانروی) ماده ی مذاب طوری باشد که به هر نحوی نتواند این فشار را تحمل کند، هردویمان به سرنوشت حلقه ی سائرون دچار می شویم. 

به این فکر کردم که چرا آن زمانی که باید، خوب فیزیک نخواندم و الان باید با شانس و حدس و گمان، سر جانم رولت روسی بازی کنم. گرچه به هرحال من عددی هم برای محاسبه نداشتم، و حتی نتیجه ی نهایی محاسبه هم نمی توانست زندگی ام را تضمین کند. 

باید تصمیم میگرفتم، سرم را برگرداندم و یکبار دیگر به دنیای زرد آزاردهنده نگاه کردم، اما قبل از اینکه بتوانم کامل به سمت سامات ناور بچرخم، از لبه ی پرتگاه لیز خوردم و روی چیز ناراحتی افتادم که نه داغ بود و نه نرم. 

چشمانم را باز کردم، لپتاپ بخت برگشته ام بود که اندکی پیش، به جرم سرشاخ شدن با من به پایین سقوط کرده بود. سیم هایش کنده شده بودند و چون با برق کار میکند، خاموش شده بود. قیافه اش طوری بود که حس کردم اگر چشم داشت، نکبت بار ترین نگاه ها را نثارم میکرد. آفتاب پهن بزرگی روی تخت افتاده بود که یحتمل منشاء همان کوری زرد بود و هدفونم در جای دیگری از تشک آویزان بود. چشمانم را مالیدم و به ساعت نگاه کردم، و تلاش کردم زمانی که تا تحویل کار دارم و زمانی که می توانم از آن استفاده کنم را تخمین بزنم. اما خب هرکسی من را کمی بشناسد می داند که در محاسبه ی زمان افتضاحم؛ ممکن است بنوانم از کوه نابودی جان سالم به در ببرم، اما محال است بتوانم یک زمانبندی مناسب برای خودم ایجاد کنم. از جایم بلند شدم و لپتاپ را روشن کردم، خداخدا کردم که زحماتم بر باد نرفته باشند و به جایی نگاه کردم که تا دقایقی پیش، یک مبل سبزرنگ بزرگ روی مواد مذاب آتشفشانی شناور بود. 

Faella
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲ نظر

ساعت 4:44 صبح است. 

از وقتی یادم می آید، هیچ شبِ امتحانی را درست و حسابی نخوابیدم. می‌خواهد یک امتحان کوچک باشد، یا کنکور. 

امشب هم بعد از سالها دور بودن از جو درس و امتحان، باز این استرس و بی خوابی احمقانه به سراغم آمده و با وجود اینکه تمام مدت این چند ماه و چند هفته و چند روز در وضعیت کاملا ریلکس و هاکونا ماتاتا وار به سر می بردم، اما این چند ساعتِ مانده به کنکور اولی، و یک روز و چند ساعتِ مانده به کنکور دومی، باز همان حال را دارم. 

گرچه از مباحث کنکور فردا، چیز زیادی نخوانده ام و مدتی بعد از ثبت نام بود که فهمیدم چیزی نیست که من می خواهم، اما خب دیگر دیر شده بود و نمی شد کد ها را تعویض کرد. می خواهم بگویم که حتی دلم هم نمی خواهد در کنکور فردا قبول شوم، و همچنان بابتش استرس دارم. انگار صرف استرس باید باشد و علت و معلول قضیه خیلی توفیری ندارد.


بهتر است بحث را عوض کنیم. مثلا یک چیزی برایتان تعریف کنم... آها! دیشب تا صبح، خوابهایی دیدم که درش سرخپوست داشت.

مثلا خواب میدیدم که در یک قبیله ی سرخپوستی هستم اما خودم سرخپوست نیستم، و نمی خواهم بقیه این را بفهمند و هرکاری می کنم تا آنها فکر کنند من از خودشانم. اما یک نفر این را می دانست و هوایم را داشت.

رییس قبیله هم آدم مهربانی بود و گفت لازم نیست در آن مراسمی که همه باید خنجر را تا دسته توی قلبشان فرو کنند و فقط سرخپوستان واقعی از آن جان سالم بدر می بردند، من هم این کار را بکنم. یعنی خنجر را به سمت قلبم بردم و هنگام فرو کردنش به قفسه ی سینه، گفت که لازم نیست و می توانم بروم؛ و حتی بعد از چند ساعت بیداری، کمی از استرس آن لحظه توی وجودم بود. 

می بینید؟ حتی در خواب هم باید استرس داشته باشم. بعد سعی کردم به روزی فکر کنم که چند نفری به زیر گذر وسط بازار که پر سنگ و بدلیجات است حمله کرده، و مثل زامبی ها روی آویزها و سنگها افتاده بودیم. به قیافه هایمان. بعد خندیدم و شرایط برایم قابل تحمل تر شد. اما الان حتی این هم جواب نمی‌دهد. 


به هر حال تمام این بلد نبودن ها و درس نخوانده بودنها و مباحث آزمون را متنفر بودنها نباید دلیل شود که من فردا آن را از دست بدهم. حتی برای مغلوب کردن خودم هم که شده، باید این کار را بکنم. به قول یکی از دوستان کانال نویس در همین لحظه: بباز، ولی بازی کن.


Faella
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۲۶ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ نظر

مرد بلاخره یک جایی پیدایش می شود. یا توی قاب عکس، یا قاب پنجره، یا جلد دفتر، روی دسکتاپ کامپیوتر، و حتی توی آینه. اما هیچوقت جرات نمی کند جلوتر بیاید و واقعی باشد. همیشه توی قاب است. و همیشه چشم می گرداند و چیزی را پیدا می کند که از او فرمان ببرد..

Faella
۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲ نظر