Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

ماهی سیاه بسیار کوچولو

شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۱۵ ب.ظ


دیشب باز خواب کنکور دیدم. 

بعد از چهار سال و چهار ماه که از آخرین کنکورم گذشته هنوز هم گاهی خواب کنکور می بینم. 

خواب جلسه ی کنکور، که درش بیضی های پاسخنامه هرکدام یک دایره بودند به اندازه ی کف دست و باید کاملا پر می شدند،

که چند بار از بیرون زنگ می زدند و می گفتند فلانی قلبش گرفته و توی حیاط است، و وقتی می رفتم هیچکس نبود. که در یکی از سوالات عکس همان مرد عرب-آفریقایی درشت اندام بود، ازینهایی که دستار سفید به سرشان میبندند، زیر چشمانشان با رنگ قرمز چیزی نقاشی می کنند و یک شاهین سفید روی شانه شان است. و مرد داشت من را نگاه می کرد. قسم می خورم که داشت من را نگاه می کرد. از آن نگاه هایی که انگار روح آدم را سوراخ و ذوب می کند و هرچقدر تقلا می کنی نمی توانی از آنها فرار کنی. همه کار خودش بود. 

حتی نمی توانم صفحه را برگردانم. مرد من را هیپنوتیزم می کند و به جایی نگاه می کند، بعد یک دست با هزاران انگشت از جایی در بینهایت ظاهر می شود و یک الوار بلند به طول بینهایت را به سمتم هل می دهد و من نمی توانم بدوم. برای فرار باید حتما شنا کنم و شنا کردن هم بلد نیستم. مهم نیست که چقدر سعی می کنم، بهرحال هیچ وقت نمی توانم از مهلکه بگریزم و لحظه به لحظه چوب قطور را می بینم که به صورتم نزدیک تر می شود و بعد از خواب می پرم.


این قصه شبهای زیادی تکرار می شود؛ نه صرفا شبهای متوالی، گاهی هفته ای یکبار. و ممکن است ابتدای داستان متفاوت باشد اما از قسمتی که مرد وارد داستان می شود همیشه همین بساط است. مرد بلاخره یک جایی پیدایش می شود. یا توی قاب عکس، یا قاب پنجره، یا جلد دفتر، روی دسکتاپ کامپیوتر، و حتی توی آینه. اما هیچوقت جرات نمی کند جلوتر بیاید و واقعی باشد. همیشه توی قاب است. و همیشه چشم می گرداند و چیزی را پیدا می کند که از او فرمان ببرد، و بعد... بعد من باید فرار کنم. باید مخفی شوم. باید کوچک شوم و هرطور که می توانم خودم را از دیدش پنهان کنم. 

نمی دانم هنوز آنقدر قوی شده ام که بتوانم با او مقابله کنم یا نه. یا اصلا باید با او مقابله کنم یا نه. فعلا باید ماهی شوم. مخفی شوم و او را یاد بگیرم. او هم یک روز بلاخره خسته می شود ، از قاب ها بیرون می آید و خودش را نشان می دهد. آنوقت من باید دست به کار شوم. باید او را گیر بیندازم و سوالاتم را بپرسم. بفهمم که می خواهد چیزی به من بگوید یا که قصد آزارم را دارد. مخفی شدنش از روی ترس است یا قدرت. و صدها سوال دیگر که باید از کسی که وجود خارجی ندارد و صرفا ساخته ی ذهن خودم است پرسیده شود تا بتوانم درکش کنم. شاید هم از زندانی بودن در آنجا خسته شده و می خواهد آزاد شود. 

فعلا باید ماهی شوم. مخفی شوم و منتظر بمانم...


نظرات  (۲)

با چوبی سنگی چیزی بزنید قاب رو بشکنید تا اونم به فنا بره راحت :-))
پاسخ:
اون قسمتی از ذهنمه...
اوووووف چه مخوف :/ 

من حالا کل دیشب خواب دیدم تو سمینار روشهای  از بین بردن موهای زائد بدنم :|| 

پاسخ:
کجا بود سمینارش؟ :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">