Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

فکر می‌کنم عالم و آدم از ترس مرض گونه (فوبیا)ی من به سوسک خبر دارند؛ روشهایی هم برای مقابله با آن از طریق دوستان و آشنایان و آدمهای اینترنت پیشنهاد شده، اما هربار که راهم با یکی از این موجودات تلاقی پیدا میکند، رنگم میپرد و ضربان قلبم طوری بالا می‌رود که هر لحظه حس میکنم ممکن است قیرپاژ کند؛ تا یک روز روشی به ذهنم رسید: این که بعد از مواجه شدن با سوسک، اولین کاری که انجام بدهم این باشد که عینکم را بردارم. چون متوجه شدم این خود سوسک نیست که از نظر من وحشتناک و چندش ناک است، بلکه جزئیات اوست. کله و بالهایش، پاهای تیغ تیغی اش، و تمام جزئیات سازنده اش که آدم با دیدنشان مورمورش میشود. اما با برداشتن عینکم _که شماره اش هم کم نیست_ سوسک صرفا یک حجم کوچک قهوه ای متحرک است که اگر از وسط خانه ی آدم سردرنیاورد، می‌شود به حال خودش رهایش کرد. حتی فکر بال زدن و پرواز کردنش هم از فکر همین نزدیک شدن نشات می‌گیرد، که نکند یک وقت هوس کند روی آدم یا وسایلش بنشیند.

البته هنوز این روش را امتحان نکرده ام و شاید مانند روش های دیگر، به صورت تئوریک خیلی خوب به نظر بیاید، اما در عمل..... در عمل همیشه یک نفر باید آن حوالی باشد تا فشار افتاده ی من را از کف زمین جمع کرده، و سرجایش برگرداند. 

البته فقط قضیه ی سوسک نیست، من عادت به تصور شرایط و چیدن راه حل برای آن شرایط خیالی دارم و عموماً وقتی با مقیاس واقعی قضیه روبرو میشوم، تمام معادلاتم به هم می‌ریزد. 

فکر می کنم استفاده از روش "تصور کردن راه حل" به جای روش "آزمون و خطا" یکی از مشکلاتی باشد که امثال من با آن دست به گریبانیم. درواقع برای استفاده از روش اول، باید به قدر کافی مهارت و شناخت روی قضیه داشت که آن هم با روش دوم و کسب اطلاعات به دست می آید. گرچه این برای همه چیز صدق نمی کند و مسلما بستگی به مشکل و مساله دارد، اما عموما راه حل هایی که با قرار گرفتن در شرایط واقعی به دست می آیند بهتر و قابل اتکا ترند. برای جلوگیری از قرار گرفتن در شرایط "تصور راه حل"، جدیدا از روشی به نام Last Minute Panicاستفاده می کنم که بسیار روش ریسکی و غیر قابل توصیه ای است، اما فرصت هرگونه خیالبافی را از آدم می گیرد، و او را مجبور می کند که در لحظه تصمیم گیری و عمل کند و ممکن است اطرافیان را به شدت عصبانی کند؛ آخرین سوغاتی که من از این ترکیب دارم، لیوان صورتی دو نیم شده ای است که توسط یکی از اعضای خانواده _که هنوز جرات فاش کردن هویتش را پیدا نکرده_ به طرف در اتاقم پرتاب شده است. خلاصه اینکه در مواقع استفاده از این روش، تمام ظروف و چیزهای شکستنی و حساس را از دسترس افراد خارج کرده، سپس مقداری پنبه در گوشتان بگذارید و با خیال راحت در لجنزار استرس و وحشت ناشی از کمبود زمان فرو بروید :) 


Faella
۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۸:۵۴ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۸ نظر

سالها پیش به واسطه ی یک وبلاگ، آهنگ Fyrsta را برای اولین بار شنیدم. اسم نداشت، هیچ نام و نشانی نداشت و فقط یک نوای پیانو، ویولن و ویولن سلی بود که انگار درست در جای مناسب، آرشه روی قلبت می کشیدند. شاید پنج سالی از آن کشف بگذرد، حالا اسم آهنگ را می دانم. اسم نوازنده را می دانم و دیشب به طور معجزه آسایی، همین آهنگ توسط خودِ خودِ او، و در شش متری خودِ خودِ من نواخته شد. چشمهایم داغ شده بودند و نفسم بالا نمی آمد... یعنی واقعی بود؟ یعنی تمام اینها واقعی است و من واقعا اینجا هستم؟ شاید این هم یکی از آن خوابها بود...


شاید خیلی ها مثل من هنوز توی شوک بودند، اما اُلافور با اینکه از قلب ایسلند آمده بود، با برخورد گرم و شوخی هایش یخمان را آب کرد.  قبل از شروع اجرا، از تماشاچیان خواست همه با هم یک نت سی بخوانند، و بعد با لهجه ی بانمکش گفت:

only one note, I don't think that government has problem with one note :)

می گفت خیلی سخت بود. شش سال است که دارند برای اجرا در ایران تلاش می کنند و نمی شود. نمی گذارند. و من به این فکر کردم که چرا؟ داستان غم انگیزیست...

اما او حالا اینجاست و دارد برایمان یک شب فراموش نشدنی می سازد و ما برای یک شب، ایسلند را به آغوش می کشیم... ساعتی بعد، من ماژیک مشکی را برداشتم و _به جای خودم، به جای دوستانم و هم نسل هایم_ برایش نوشتم:

Thank you so much for making this dream come true...


Faella
۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۳:۲۱ موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۱۷ نظر
Faella
۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۴ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۹ نظر
دفعه‌ی بعدی که خواستی کسی را "عزیزم" یا خطاب کنی یا در پیام برایش :* بفرستی، یک ثانیه دست نگه دار و فکر کن که آیا او برایت در این حد و اندازه هست؟ واقعا دوستش داری و برایت عزیز است؟

اگر جواب مثبت بود که هیچ، اما اگر منفی بود به این فکر کن که چرا این کار را می‌کنی؟ آیا جلب محبت آن آدم برایت مهم است؟ 
اگر نه، واقعا چرا این کار را می کنی؟


+به مدت دو روز همکار خانمی داشتیم که تقریبا همه را با لفظ "عشقم" خطاب می کرد. چرا کلمه ای با این بار احساسی قوی، باید به تکه کلام یک شخص تبدیل شود و  آن را برای عالم و آدم به کار ببرد؟
Faella
۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۲:۴۹ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۱۲ نظر

چند دقیقه ای به اذان مغرب مانده بود. در کابینت را که باز کردم، کاسه از جایی سر خورد و افتاد و شکست. مادر درحال برنج پاک کردن گفت ماه صفر آخرین قربانی اش را هم گرفت... 

اگر چندسال قبل من اینجا بود بحث راه می انداخت که این چیزها خرافات است و فلان... اما منِ الان دیگر آدمها را با تفاوتهایشان پذیرفته، و سعی بر درک این دارد که هر کسی به نحوی آرامش درونی پیدا میکند. حتی با فکر به اینکه فلان ماه، در کار آدم گره می افتد و کارش را به بهمان ماه که حس بهتری به آن دارد موکول می‌کند. این چیزها را نمی شود درک کرد، و به نظرم حتی نباید راجع بهشان بحث کرد پس بهتر است آدمها را به حال خودشان رها کنیم تا خودشان به روش خودشان خیال خودشان را راحت کنند و به آرامش برسند.

 اصلا اعتقاد داشتن _به هرچیزی_ باعث میشود آدم یک حس اتصال و رها نبودن داشته باشد که خوب و بدش بستگی دارد به اینکه شخص اصلا این را بخواهد یا نه. یک نفر دلش میخواهد بی هیچ محدودیتی، هر غلطی میخواهد بکند و با انگشت وسطش دنیا را آبیاری کند، و یک نفر معتقد است که این اصول و خط قرمزها هستند که نجاتش میدهند و او را به آرامش می رسانند.


به هرحال ما کاری به کسی نداریم و به داستان کاسه ای که شکست بر می‌گردیم. 

کاسه را کسی نزدیک در کابینت گذاشته بود؛ آنقدر نزدیک که به محض باز شدن در، به صورت فریم بای فریم شاهد سقوط آزاد و هزار تکه شدنش بودم و کاری هم از دستم بر نمی آمد. آن کاسه را دوست داشتم. آخرین باقیمانده از ست خودش بود که قدمتشان به قبل از تولد داداشه می رسید. خیلی فاخر نبودند اما سادگی شان دوست داشتنی بود؛ مثل آدمهایی که بدون هیچ زرق و برق و ظاهری ساده، به آدم حس راحتی می دهند و ناخودآگاه دلش می‌خواهد با آنها همنشین شود. این کاسه ها هم همنشین خوبی بودند، و حتی شکستنشان هم بی حاشیه بود، در حدی که حتی وقتی آخری شکست من آخری بودنش را نمی دانستم. مثل وقتی که فرصتها می آیند و ما هرگز نمی دانیم این آخرین فرصت ماست. اخرین فرصت در یک بازه‌ی زمانی یا یک موقعیت خاص، یا آخرین فرصت در تمام عمر. یک لحظه به خودمان می آییم و یک فیگور کلی از آن میبینیم که درحال دور شدن است، یا مجبوریم روی زمین زانو بزنیم و تکه هایش را جمع کنیم.

به هر حال آن کاسه ها دیگر هیچ جایگاهی در زندگی ما ندارند و هر کسی به دلیلی از نبودنشان ناراحت است. الان که فکرش را می کنم، حتی در یک گوشه ای از فکر من هم اینطور می گذرد که کاسه برای قربانی شدن حیف بود. 

شاید رو راست بودن با خودمان، راجع به اینکه شکستن کاسه ها برایمان نشانه باشد یا نه، به اتفاقات واکنش نشان بدهیم یا نه، و متصل بودن برایمان مهم باشد یا نه، بتواند به ما کمک کند و در تشخیص راه زندگی مان موفقتر باشیم، تا اینکه مثل یک درخت کاج با هر بادی و حتی فوتی به طرفی خم شویم و آن راه را پی بگیریم. اینکه راه آرام کردن و به آرامش رسیدن و راحت کردن خیال خودمان را یاد بگیریم و در نهایت خودمان را بشناسیم و بدانیم چطور باید با او رفتار کنیم، از نظر شخص من از هرچیزی در زندگی مهمتر است. حداقل موقع جمع کردن تکه های کاسه می توانیم به این فکر کنیم که این سقوط آنقدرها هم بی هدف نبوده و چیزی پشت آن بوده و خیالمان راحت شود، حتی اگر آن دلیل اثر پروانه ای بوده باشد.

Faella
۱۰ آذر ۹۶ ، ۱۴:۱۶ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۷ نظر