Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

same shit, different day (#روزانه)

دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۱۱:۲۴ ق.ظ

مرورگرم را باز می‌کنم و برای صدمین بار، دایره ی بارگذاری روی تمام آن صد برگه  کنار هم می چرخند. فکر می‌کنم از سه ماه پیش آن برگه ها را نگه داشته ام، به دنبال وقت آزاد که مطالب سایتهایی که که باز کردم را بخوانم.

اما چیزی که نظرم را جلب کرد این بود که چقدر همه چیز در این دوماه به طور ناگهانی فرق کرده و مسیرم عوض شده. موضوعات سایتها به ترتیب راجع به خرید پیانو، سایتهای استخدام، سایتهای انیمیشن، سایتهای کمیک، سایتهای بدلیجات، سایتهای موسسات کنکور، دیوار، سایتهای استخدام، استانداردهای آشپزخانه  و نشیمن و در نهایت طرحهای کابینت مدرن است و همین خلاصه ای از زندگی این چندماه من است. 

مورد اول به روزی مربوط میشود که حس کردم باید پولهایم را جمع کنم و دوباره پیانو بخرم و به طور جسته گریخته پیگیر کاریابی هم بودم، اما آن شب، با آن ایده یک دفعه همه چیز عوض شد. آنقدر برای تک تک بخشهایش هیجان داشتم که از صدای ضربان قلب خودم خوابم نمی برد؛ از فکر اینکه چه ها میشود کرد کله ام داغ شده بود و حس کسی را داشتم که چیزی بیشتر از حد توانش به او تزریق شده و حس فلج بودن دارد.

اما حتی حس فلج بودنش هم شیرین بود. هیچ وقت در تمام عمرم انقدر برای شروع چیزی هیجان نداشتم، هرگز فکر نمی کردم یک ایده ی کاربردی از مغزم بیرون بیاید که بتواند نه تنها زندگی خودم، که زندگی چندین نفر را عوض کند.

آن روز گذشت، آن هفته گذشت و دو هفته بعد و دقیقا در همان روز جلوی آینه ایستاده بودم و به احمقی که به من زل زده بود نگاه میکردم. در آن دو هفته، من تحقیق کرده بودم، سرچ و پرس و جو و مشورت کرده بودم و نصف تهران را گشته بودم، و در نهایت به این نتیجه رسیده بودم که عملی نیست. وقت تلف کردن است و باید چیزهایی داشت که من ندارم. 

به دوستانم فکر کردم. به تمام آنهایی که با ذوق و شوق برایشان از برنامه هایم گفته بودم و از بعضی هایشان هم قول همکاری گرفته بودم. بعضی هایشان هم گفته بودند که نمی شود. نرو. نکن. و من گفته بودم اگر بخواهم میشود. 

خواسته بودم. خواسته بودم؟


نمی دانم. بیشتر از یک ماه از تمام این قضایا و حتی نوشتن این پست می گذرد؛ و دیروز با بی انگیزگی به نقش برجسته ی گلی نیمه کاره ام نگاه کردم و با صدایی که فکر کردم فقط خودم می شنوم گفتم دوستش ندارم. اما خانم ر. هم شنید و باقی ساعت کلاس داشت توضیح می داد که همیشه باید طرحی انتخاب کنم که حتی اگر 10 جلسه هم مجبور باشم روی آن وقت بگذارم خسته ام نکند. اما منظور من به طور کلی بود. این روزها روزمرْگی مثل ویروس به جان زندگی ام افتاده، صبح تا بعدازظهر شرکت- شام- خواب. چیزی شبیه برنامه ی ریاضی- ریاضی- علوم- علوم دوران تحصیل، حتی از آن هم خسته کننده تر. دیگر خبری از آن ذوق و شوق نیست و همه چیز شبیه اتلاف وقت به نظر می آید، حتی وقتی کسی با ذوق از ایده هایش برایم حرف می زند شبیه "اوکی، وات اِور" م و در اینطور مواقع حالم از خودم بهم می خورد. تنها چیزی که گاهی حالم را بهتر می کند، این است که بله، روزهایی هم بوده اند که من درشان هیجان زده بوده ام و جسمم تحمل اینهمه انرژی را نداشته و حس می کردم هر آن ممکن است از شدت ایده منفجر شوم؛ و شاید روزهای بی خودی مثل امروز، آن اتفاق را به کامم شیرین کرد. به هرحال زشتیها  جزئی از مجموعه ی جهانند و نظام کل به آنها بستگی دارد، و برای جلوه دادن به زیباییها وجودشان لازم است، چون اگر کوه و دره همسطح بودند، دیگر نه کوهی وجود داشت و نه دره ای. حتی هیجان زدگی هم تکراری می شود و چه کسی این را می خواهد؟

اما می شود پشت میز نشست و در حال انجام دادن کارهای دوست نداشتنی، به این فکر کرد که می آید... بلاخره یک روز خوشحال دیگر هم می آید..

۹۶/۰۹/۱۳ موافقین ۹ مخالفین ۰
Faella

روزمره

نظرات  (۹)

نخواسته بودی. که اگر خواسته بودی با هر شکستی عقب نشینی نمیکردی. باید باور کنی غیر ممکنی وجود ندارد . تنها خواستن هم کافی نیست. باید تلاش و اراده کنی برای رسیدن به خواسته ات. هر تلاشی. به هر قیمتی

من مطمئنم میتونی برسی بهش. خیلی زود. اون موقع تمام روز مشغول انجام کارهایی میشه که دوسشون داری. پس برای رسیدن بهش واقعا تلاش کن :)

پاسخ:
مشکل اینه که باید ببینی اون چیزی که می خوای ارزش "هر قیمتی" رو داره یا نه. مخصوصا قیمت وقت و هزینه ای که می خوای براش بذاری.
من حس کردم با این شرایط فعلیم، واقعا نداره. شاید در آینده که دانشم و توانایی هام بیشتر شد، ارتباطاتم بیشتر شد، شاید... اما الان فقط وقتمو میگیره و شاید نتیجه ای هم نداشته باشه و ممکنه ازش متنفر هم بشم حتی... اما خب ممکنه به مرور زمان بنظرم احمقانه شه و دیگه حتی دلمم نخواد سراغش برم..

۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۱:۳۷ معلوم الحال
مطمئن باشید یه روز خوشحال دیگه میاد
ایده تون رو کنار نذارید. هر چی که هست بزارید باشه. شاید امروز نتونید عملیش کنید اما ممکنه فردا بتونه به خیلیا کمک کنه و زندگیشون رو عوض کنه
پاسخ:
ممنون :)
امیدوارم.. 
من زنگ ریاضی و علوم رو دوست داشتم . کابوسم فارسی تاریخ دینی بود :||
از این برنامه ها با من حرف نزدی یا من یادم رفته ؟
پاسخ:
همون قضیه هه رو میگم... که صحبت کردیم راجع بهش
۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۳:۲۶ آقاگل ‌‌
همه ما یه وقتایی راه‌هایی رو رفتیم و دیدیم که یا ما قابلیت ادامه اون راه رو نداریم یا اینکه اصلاً اون راه به جایی نمی‌رسه. ولی نکته اینجاست هدف رو اگه ابتدای مسیر تعریف کرده باشیم و خود طی کردن راه هدفمون باشه و نه مقصد، ما بازنده نیستیم. به هرحال تجربه‌ها و چیزایی بوده که ما یاد گرفتیم و خب توی مسیرهای بعدی به کارمون میاد. شاید شعار باشه ولی من به این شعار اعتقاد دارم. :)
پاسخ:
به هرحال از اون کار یه هدف نهایی هم داریم دیگه. نمی شه که مثلا هر پروژه ای رو به قصد لذت شروع کنی الکی (حرام هم هست تازه!). حالا یه وقتایی هدف و شرایط و اینا همه اوکی ه  و 90% احتمال میدی که میشه، خوب هم پیش میره ولی اگه یه وقتی هم نشد میگی من تلاشمو کردم و مسیرو هم دوست داشتم و فلان.
اما وقتی یه پروژه ای زیر 30% امکان موفقیتش هست، دیگه یکم دور از عقله انجام دادنش. حتی ریسک هم طرفای 50% ه.
یعنی وضعیت من هم دقیقا همینه! این تب های بسته نشده توی مرورگر و مسیر عجیب و غریبم و ....!

پاسخ:
آخ آخ آخ :))
البته الان که تقریبا مسیرم مشخصه فعلا بستمشون. اما خب اینجا نوشتم که یادم نره چیا بودن، بعدا دوباره باز کنم :)))
۱۳ آذر ۹۶ ، ۱۷:۲۶ معلوم الحال
حالا قضیه چی بوده؟ :))
ینی منم برای ایده م هزینه نکنم؟؟؟ 
پاسخ:
وا چه ربطی داره :)) 
من اینو به نسبت شرایط خودم گفتم 
چرا من باور دارم اگه فکرش به سرت رسیده پس شدنیه
شاید نه از راه معمول حالا
پاسخ:
شدنی بودنش که شدنیه، اما الان نه...
می دونی، حس می کنم هنوز خامه و اگه به مرحله ی اجرا بذارمش فقط خودمو مسخره کردم و وقتمو تلف.
۱۴ آذر ۹۶ ، ۰۶:۳۹ پشمآلِ پشمآلو
Same here
مخصوصا اخر هفته ها حس میکنم تموم جوونیم داره به بطالت میره .. که چرا یه کار مفید تو زندگیم ندارم .. 

پاسخ:
حالا کاری که من الان دارم می کنم خوبه، هم دارم چیز یاد میگیرم هم مفیده. ولی خب... اینکه یه پروژه ای رو خودت شروع کنی با آدمای دوست داشتنیت، خب خیلی فرق می کنه.. ازون جهت میگم
۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۶ فرش دستباف
جالب بود ...


فرش دستباف

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">