Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

از نظر من خوشبختی این است که یک روز بروی جلوی آینه و به این فکر کنی که به خودت بدهکار نیستی. 

نه به خودت، نه به هیچکس دیگر. حساب پاک و وجدان پاک.


آرزویم این است این آخرین صحنه ای باشد که در زندگی ام می بینم.



  Oh my love/ Jacky Terrasson & Cécile McLorin Salvant 


حالا کلمات تیتر را جابجا کرده، و میم را مضموم بخوانید 
Fa E||a
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹ نظر

هوای موذی پاییز در این وقت سال، یکی از دشمنان وفادار من است که هیچ وقت جا نمی زند. کوتاه هم نمی آیدطوری است که نه می شود تحملش کرد و نه آنقدر سرد است که برایمان شوفاژ و بخاری روشن کنند.

البته برای من هست. برای من که صاحب سردترین اتاق خانه هستم. هر روز صبح با دست و پاهایی به سردی یک تکه یخ از زیر پتو بیرون می آیم و خودم را به نزدیک ترین آدم خانه می چسبانم و گرمای دست و پایش را می دزدم، بعد او یک نگاه به تیشرت نازک خودش می‌کند و یک نگاه به لباس ضخیم من، و حرفهای تمسخر آمیزی می‌زند. مثل دیشب که وقتی موضوع روشن کردن وسایل گرمایشی را مطرح کردم، با غشغش طولانی خنده مواجه شدمبعد فکر کردم که اگر من اختیار دار بودم دقیقا از شبِ 31 شهریور، تمام وسایل گرمایشی را راه اندازی می کردم که به این وضع مزخرف دچار نشوم.

از همه بدتر وقتهایی است که باید دستم را زیر شیر آب ببرم. یک جورهایی مورمورم می شود. و عادت مزخرفی دارم مبنی بر اینکه هر ظرفی که بر می‌دارم را باید یکبار تمیز بشویم، وگرنه اصلا به دلم نمی چسبد. چون ممکن است آن را سکینه شسته باشد یا امیر. سکینه ماشین ظرفشویی‌مان است و امیر برادرم، و هردو در کثیف شستن ظروف سوابق درخشانی دارند


اما این وقت ها، بیشتر یکی از شبهای ارائه ی پروژه توی فکرم می آید. همان شب سردی که هیچ لباس و وسیله‌ی گرمایشی توان گرم کردنم را نداشت و در عین حال باید تا صبح ماکت لعنتی ام را هم به سر انجام می رساندم و وقت زیادی نمانده بود. به سرم زد  مقداری کاغذ باطله و روزنامه را توی سینی بریزم و وسط اتاق آتش بزنم شاید کمی هوا بگیرد، که از ترس ریختن خاکستر روی کارم انجامش ندادم و چقدر بعدتر به این نقشه ی ابلهانه ام خندیدم


اما می دانی خوبی اش چیست؟ 

شبهای نیمه ی دوم سال، بوی ملسی می دهند. بوی ابر نمدار، حتی اگر برف و بارانی در کار نباشد. آدم دلش می خواهد به خودش پتو بپیچد، تا کمر از پنجره بیرون برود و بوی شب را تا ته ریه هایش بالا بکشد. مخصوصا پنجره ی مهربان آشپزخانه که بر خلاف اتاقم،حواسش هست تا بادهای سرد و موذی که مغز استخوان آدم را هدف می گیرند این سمتی نیایندمی شود آنجا نشست و با دشمن وفادار قدیمی چای خورد، و لمس سرانگشتانش را روی نوک بینی و گونه ها حس کرد..

Fa E||a
۲۸ مهر ۹۵ ، ۰۲:۲۳ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ نظر

-هیچوقت نتونستی ببینیش؟

-فقط یه بار

چه شکلی بود؟

-گمون کنم داشتن علاقه زیاد به یه نفر، قاعدتا این احساس رو در تو بوجود میاره که اون زیباست...



Download

Fa E||a
۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۶:۵۳ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۸ نظر

لیوانِ محتوی آن نوشیدنی، روی میز است و من با انزجار نگاهش می کنم.

همان کوفتی که به معنای واقعی مزه ی جهنم می دهد و هیچ نقل و نباتی هم نمی تواند مزه اش را از بین ببرد.

دفعات قبلی هم دکتر همین زهرماری را تجویز کرده بود و چون هربار با شدت هرچه تمام تر از خوردنش امتناع میکردم دفعه ی بعد، پس از دعوا کردن اینجانب و ارائه ی یک سخنرانی قرا من باب فواید زهرماری مذکور، باز اسم کذایی اش را توی نسخه ام مینوشت.


فکر کردم این قضیه مثل حذف ماده ی 35 می ماند. هر چقدر هم به بعدا موکولش کنم بهرحال وبال گردنم است. این بار سعی کردم برای خاطر رهایی از این وضعیت مزخرف هم که شده، غول زهرماری را شکست بدهم و تمامش کنم. بویش حالم را به هم میزد،به مادر گفتم آماده اش کند و بعد دیدم در لیوانم یک تکه نبات هم انداخته.

نبات برای من دقیقا نقطه ی مقابل آن نوشیدنی مزخرف است، دقیقا هم مزه با بهشت. و غوطه ور بودن بهشت در دریای جهنم یک چیزی می شود مثل تقابل خیر و شر  یا سنت و مدرنیته و تمام چیزهای ضد و در عین حال مکمل همدیگر، درحالی که یکی حسابی زورش به آن‌یکی بچربد. 

سعی کردم محض خاطر گل روی نبات هم که شده ..... اما نشد که نشد.

یک ساعتی مثل بچه های کوچک که حواسشان را پرت می کنند که بهشان واکسن بزنند حواس خودم را به دور ترین نقاط هر چهار دیواری ای که بودم پرت می کردم که تا آن فاصله که بخواهد برگردد لیوان را سر کشیده باشم. البته حتی اگر موفق هم می شدم تا دو- سه هفته باید همین بازی را سر خوردم درمی آوردم تا قوطی کاملا تمام شود.


بعضی چیزها، بعضی رفتارها، بعضی آدمها دقیقا همینطورند.

مثل یه طعم جهنمی زیر زبان آدم جا خوش میکنند .یا مثل استخوان ماهی نه می شود فرویشان داد نه تف شان کرد. گیر می کنند وسط گلوی آدم و به قول اجنبی ها می شوند pain in the butt. و در عین حال باید حواست هم بهشان باشد و یکجوری کنار بیایی و مدام با خودت تکرار کنی که هیچ چیز در این دنیا ارزش این را ندارد که ذهنت را به نفرت آلوده کنی. اما مدام ازشان سیخونک می خوری که یک وقت خوشی زیر دلت نزند. 


باز به لیوان زل زدم و حس کردم دارم در حق محتویاتش لطف می کنم که تا بحال روانه ی سینک ظرفشویی نشده اند. لیوان را برداشتم، بعد تصور کردم که یک تیغ ماهی توی گلویم است و اگر همین الان مغلوبش نکنم تا مدت زیادی آزارم خواهم داد. 

یک نگاه به لیوان کردم و یک نگاه به سینک که کنارش ایستاده بودم.حالا زمان انتخاب بود..

Fa E||a
۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۴:۱۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

داشتم به خرده کاغذهای تولیدی توسط بچه که مثلا برگ های درخت بودند نگاه می کردم که مادر بزرگ روی شانه ام زد و گفت این روزها که درست تمام شده چه کار می کنی؟

کمی مکث کردم تا بتوانم به تمام آن کارهایی که در طول روز می کنم فکر کنم: روزی 6 ساعت فیلمهای آموزشی و سروکله زدن با نرم افزارهای مختلف و پروژه های مختلف و فشرده خوانی دو زبان مختلف همزمان و تست های آزمون جی آر ای و مطالعه ی کتابهای تخصصی چند رشته ی مختلف و یک سری کار مزخرف دیگر که نتیجه شان این است که شب ها خواب لومیون و راینو ببینم و توی خواب انگشتانم دنبال شرتکات های تری دی اس مکس تکان بخورند و یاد آن روز افتادم که هرچقدر فکر کردم معادل یک کلمه ی ساده ی فارسی یادم نمی آمد، و به جای آن تمام معادل های اجنبی اش توی کله ام می چرخیدند و چقدر هم آبرویم در آن جمع رفت. 

به یاد آن خاطره پوزخندی زدم و به مادر بزرگ نگاه کردم. همچنان منتظر جواب بود.

فکر کردم که مثلا اگر برایش توضیح بدهم و بگویم.... اصلا لزومی داشت چیزی بگویم؟  شانه بالا انداختم و گفتم کار خاصی نمی کنم.


سرش را تکان داد، ابروهایش را بالا برد و گفت: هیچ کاری نمیکنی؟  اییییینهمه الکی درس خوندی آخرش شد همین. بشینی تو خونه بشوری و بسابی دو روز دیگه هم باید شوهر و بچه تروخشک کنی. حیف انقدر خودتو اذیت کردی.


بعد نوه ی کوچکش را بوسید و رفت که به گلدانهایش آب بدهد و سری هم به دیگ آش بزند، و منِ خیره به گلهای قالی را با افکار مزخرفم تنها گذاشت..


Fa E||a
۲۵ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۸ نظر

ساعتی از ساعات صبح بود، سنگفرشهای پیاده روی بین خیابان و رودخانه زیر پایم سر می خوردند و من مقصدم را می دیدم که فریم به فریم نزدیکتر می شود.

به این فکر کردم که این مقصد تا چند وقت مقصدم می ماند؟ تخمین زدن زمان برای من خیلی کار سختی نیست. من آدمِ ماندن در هیچ جا نیستم. اصلا یکجا بند شدن در خون من نیست، و انگار اگر بیشتر از یک مدتی یکجا بمانم یک چیزی مثل خوره به جانم می افتد و کم کم به ذرات وجودی ام تجزیه می شوم. خواه ماندن در یک مکان باشد، یا در یک زندگی، یا هر چیز دیگر. حتی ماندن زیر نگاه آدمها و مورد توجه بودن. انگار چیزهایی در این دنیا وجود دارند که با فرو کردن چنگک هایشان توی پای آدم می خواهند بماند و هوای آنها را استنشاق کند. 

هروقت از این حرفها می زنم به یاد سخنرانی جولز و جواب وینسنت در اواخر فیلم پالپ فیکشن می افتم و خنده ام میگیرد. شاید یک وینسنتی باید پیدا شود که توی گوش من هم بزند و برایم توضیح بدهد که چرا باید ماند. کاش...


ساعت همچنان 8 صبح است و خانم نینیا پاستوری توی گوشم آهنگ محبوبم را می خواند: وقتی هیچکس من را نمی بیند، میتوانم باشم یا نباشم.

می توانم..؟ 



Niña Pastori _Cuando Nadie Me Ve 


ترجمه 

Fa E||a
۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر
شاید اینطور به نظر بیاید که این فیلم، حول محور دخترک 10 ساله ی بی پروا و سرتقی است که آرزویش خریدن دوچرخه و مسابقه دادن با پسرک همسایه است، 
اما درواقع، "وجده" قصه ی تمام زنان است...

Fa E||a
۰۶ مهر ۹۵ ، ۰۱:۲۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

جا دارد از همین تریبون مفت از گوگل و ویکیپدیای عزیز که بدون هیچ آلرتی زحمت اسپویل کردن فیلمها و سریالها را می کشند کمال قدردانی را به عمل بیاورم.

مثلا فیلمهایی هستند که نویسنده شان کلی نبوغ به خرج داده و جوری پیچیدگی داستانی ایجاد کرده که مخاطب با فهمیدن اینکه فلانی در واقع بهمانی بوده کلی هیجان زده شود و کفَش ببرد، اما کافی است شما اسم فیلم را در گوگل جستجو کنید.

خواهید دید که دقیقا زیر عکس آن بازیگری که مثلا فلانی است و در واقع بهمانی، اسم همان بهمانی که تمام هیجان فیلم به فهمیدنش است نوشته شده است و دلتان میخواهد گوگل و لپتاپ و تمام چیزهای دم دستتان را به نزدیکترین دیوار میخ کنید.

یا مثلا ویکیپدیای عزیز در صفحه ی مربوط به یک سریال که به شدت سعی در اسرار آمیز نشان دادن یک رابطه ی خانوادگی داشت، کاملا ریلکس روابط را توضیح داده و تمام هیجان سریال را از بین می برد.


البته نمی شود این دوستان را مقصر دانست و خرده گرفت، بهرحال باید حقیقت نوشته شود. و همچنین کسی زا که برای دیدن اسم کارگردان یا بازیگران یا حتی ریت فیلم یا قسمتی از داستان سراغ گوگل و اینها می رود.

چاره ی کار احتمالا این است که مخاطب، یک تکه مقوای ضخیم با یک سوراخ تعبیه شده درست در وسط مقوا همیشه در کنارش داشته باشد و موقع چک کردن اطلاعات مربوط به فیلم، فقط و فقط همان چیزی که می خواهد را از سوراخ مقوا ببیند. 

و اینکه سعی کنیدبه هیچ وجه من الاوجود مثلا فیلم dark knight rises یا the usual suspects را در اواسط تماشای فیلم سرچ نکنید، جز پاره ای از موارد ضروری. و اینکه ایده ی مقوای سوراخدار هم بین خودمان بماند. ایشان قرار است به زودی ثبت اختراع شده، و به تولید جهانی برسد.


Fa E||a
۰۵ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۶ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱ نظر

-میفهمی؟

-اوهوم...


دروغ می گفتم. نمی فهمیدم. 

نمی فهمیدم  یک نفر چطور میتواند چندین سال عاشق یک نفر دیگر باشد، هر شب خوابش را ببیند، عکسش را ببوسد و ببوید و با اینکه می داند طرف متاهل است امیدش را برای رسیدن به او از دست ندهد. نمی فهمیدم چطور می شود انقدر یک نفر را خواست.

من؟ راستش هیچوقت یک نفر را اینطور دوست نداشتم. حتی نصف اینطور. اصلا شک دارم هیچوقت کسی را دوست داشته ام. شاید آدمهایی بوده اند که صرفا از آنها خوشم می آمده اما این حس عشق نا محدود به زمان و مکان اصلا برایم قابل درک نیست.

کمی با خودم کلنجار رفتم و به او گفتم بهرحال او الان زندگی خودش را دارد. همسر و دوتا بچه دارد. بعد او عکسش را درحالی که دختر کوچکش را روی دست گرفته بود برایم فرستاد و گفت، این بچه باید بچه ی من می بود...

می دانستم که داغ شده و دارد اشک میریزد.

میخواستم بگویم سراغ آدم اشتباهی آمده. من نمیفهمم. و کسی که نمی فهمد تنها کاری که می تواند بکند یا نصیحت است یا لالمانی گرفتن. یا که مثل بز سرش را تکان بدهد و به دروغ بگوید که می فهمد. دقیقا شبیه وقتهایی که یک نفر یک تئوری فیزیک هسته ای را برای آدم توضیح می دهد و در جواب فهمیدی؟ اش سرت را به نشانه ی بله تکان بدهی.

 

و بعد او جمله ی غیر منتظره ای گفت:

می شود زنش بمیرد؟ ممکن است تا آن روز.... 

 

شنیدن این جمله از زبان کسی که هیچوقت برای یک مورچه هم بد نخواسته، آدم را وادار به فهمیدن می کند. هرچقدر هم نخواهد بفهمد. هرچقدر هم که نتواند.


*عنوان از فروغ

Fa E||a
۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۰ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹ نظر

-null-

Fa E||a
۰۴ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر