Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

جهنم فیچرینگ بهشت

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ق.ظ

لیوانِ محتوی آن نوشیدنی، روی میز است و من با انزجار نگاهش می کنم.

همان کوفتی که به معنای واقعی مزه ی جهنم می دهد و هیچ نقل و نباتی هم نمی تواند مزه اش را از بین ببرد.

دفعات قبلی هم دکتر همین زهرماری را تجویز کرده بود و چون هربار با شدت هرچه تمام تر از خوردنش امتناع میکردم دفعه ی بعد، پس از دعوا کردن اینجانب و ارائه ی یک سخنرانی قرا من باب فواید زهرماری مذکور، باز اسم کذایی اش را توی نسخه ام مینوشت.


فکر کردم این قضیه مثل حذف ماده ی 35 می ماند. هر چقدر هم به بعدا موکولش کنم بهرحال وبال گردنم است. این بار سعی کردم برای خاطر رهایی از این وضعیت مزخرف هم که شده، غول زهرماری را شکست بدهم و تمامش کنم. بویش حالم را به هم میزد،به مادر گفتم آماده اش کند و بعد دیدم در لیوانم یک تکه نبات هم انداخته.

نبات برای من دقیقا نقطه ی مقابل آن نوشیدنی مزخرف است، دقیقا هم مزه با بهشت. و غوطه ور بودن بهشت در دریای جهنم یک چیزی می شود مثل تقابل خیر و شر  یا سنت و مدرنیته و تمام چیزهای ضد و در عین حال مکمل همدیگر، درحالی که یکی حسابی زورش به آن‌یکی بچربد. 

سعی کردم محض خاطر گل روی نبات هم که شده ..... اما نشد که نشد.

یک ساعتی مثل بچه های کوچک که حواسشان را پرت می کنند که بهشان واکسن بزنند حواس خودم را به دور ترین نقاط هر چهار دیواری ای که بودم پرت می کردم که تا آن فاصله که بخواهد برگردد لیوان را سر کشیده باشم. البته حتی اگر موفق هم می شدم تا دو- سه هفته باید همین بازی را سر خوردم درمی آوردم تا قوطی کاملا تمام شود.


بعضی چیزها، بعضی رفتارها، بعضی آدمها دقیقا همینطورند.

مثل یه طعم جهنمی زیر زبان آدم جا خوش میکنند .یا مثل استخوان ماهی نه می شود فرویشان داد نه تف شان کرد. گیر می کنند وسط گلوی آدم و به قول اجنبی ها می شوند pain in the butt. و در عین حال باید حواست هم بهشان باشد و یکجوری کنار بیایی و مدام با خودت تکرار کنی که هیچ چیز در این دنیا ارزش این را ندارد که ذهنت را به نفرت آلوده کنی. اما مدام ازشان سیخونک می خوری که یک وقت خوشی زیر دلت نزند. 


باز به لیوان زل زدم و حس کردم دارم در حق محتویاتش لطف می کنم که تا بحال روانه ی سینک ظرفشویی نشده اند. لیوان را برداشتم، بعد تصور کردم که یک تیغ ماهی توی گلویم است و اگر همین الان مغلوبش نکنم تا مدت زیادی آزارم خواهم داد. 

یک نگاه به لیوان کردم و یک نگاه به سینک که کنارش ایستاده بودم.حالا زمان انتخاب بود..

۹۵/۰۷/۲۶ موافقین ۵ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۱۰)

۲۶ مهر ۹۵ ، ۰۸:۱۶ مترسک ‌‌
در نهایت کدوم رو انتخاب کردی؟
پاسخ:
پایان باز بود :دی
منم نبات رو خیلی دوست دارم ...
.
حالا خوردی یا نامحسوس روانه سینکش کردی ؟
پاسخ:
حالا دیگههههه :D
خوب ، انتخاب چه شد ؟!×
نمیشه ، منم همچین معجونی دارم که نمی خورمش ، اصلا حتی بعد از بلع ، آدم از فکر این که همچین چیزی رو خورده حالت تهوع بهش دست میده :(
ولی چه بهشت و جهنمی بود این پست :)
پاسخ:
این درواقع چیز بدی نیست، گیاهیه 
اما خب واقعا بد مزه س :(


از فکرشم حالم بد شد :(
پاسخ:
ببخشید :/
بابا دماغتو بگیر  بعد یهو هورت بریزش تو گلوت و یه نفس بدش پایین بره پی کارش!! این سوسول بازیا چیه :| ایششش

ولی اون آدم تیغ ماهیه رو بریز تو سینک بدون معطلی:|
پاسخ:
میگم که، مزه ش میمونه اخه بعدش چلو کبابم بخوری نمیره حتی :(((
وگرنه داروهای بدمزه ی دیگه رو با همین روش میخوردم و بعدش سریعا یه نخودچی کیشمیشی چیزی میخوردم مزه ش بره

_اصن پرپس کل پست همون بود ک کسی بهش توجه نکرد :دی
دلمم برات تنگ شده بود :| فکر نکن حالا نبودی این مدت بعد نیومدم کامتم بزارم که کجایی  اینا و چرا نیستی اصلا یادت نبودم!! اتفاقا همیشه هم داشتم می دیدمت و هی هم اون عنوان پستت که یه ماه بود دست نخورده بود تو قسمت وبلاگهای به روز شده جلو چشمم بود "وقتی هیچ کس مرا نمی بیند.." :دی
خولاصه خوش برگشتی ^_~
پاسخ:
ممنونم عزیزم 3>
آیکون ذوق مرگ شدن :دی دی دیدییییی

۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۹ مترسک ‌‌
با یادی از الف.ف کارگردان معروف D:
پاسخ:
اوشون یه ترم شاگرد من بود ترم بعدش چون درس نمیخوند دیگه راش ندادم :دی
من به انتخاب خودم پایان رو با خوردن محتویات مذکور تصور میکنم :)) چند وقت پیش بود که مسمویت بدی گرفتم و یه لیوان جوشونده تجویز شده با طعم زهرمار بهم تحمیل شد... ولی بعد دو روز اینقدر بهم فشار اومد از از درد و باقی حالات بد خوردمش ! گاهی باید دل به دریا زد و خلاص شد ازش
مثه همه ی اون درسای حذف ماده ۳۵ لعنتی که مدت ها تو کارنامه خار چشم میشن اما بالاخره باید کندشو انداخت دور ...
مثه خیلی از ادما
پاسخ:
کار خوبی میکنی :))

دقیقا...
راستی من نبات رو امتحان کرده بودم با اون ، تنها تفاوتی که ایجاد میکنه میشه یه زهرماری بدمزه و شیرین ! :/ 
ولی این بار بابام کنارم ایستاد به محض خوردنش یه قاشق گنده عسل کرد تو دهنم:))) جواب داد جدا !:))
پاسخ:
اره دقیقا زهر مار شیرین میشه -_- 

+عه پ منم امتحان کنم شاید بشه :دی مچکرم 
در راستای نظری که در وبلاگمان ثبت شد . بر ری اکشنی برآمدم . اگر دروغ نخواهم بگویم تصمیم بر آن شد که یکی از پست ها را بنا به اتفاق بخوانم و برایش نظری بگذارم که جایگاه ادب را نمیدانم چکار کنم . 
پست را خواندم ، تا انتها ، منتها ، واقعا نظری در موردش ندارم جز ابراز همدردی نسبت به تلخ بودن آن داروی افیونی و حتی همان ابراز همدردی هم برمیگردد به سال ها پیش و یک قرص جویدنی که طبیعتا در یک کتگوری با شربت شما جای نخواهد گرفت . ابراز همردردی من را پذیرا باشید و شربت را بخورید که با توجه به متابولیسمی که طی آن مزه ها را میفهمید همانند همانچه گفتید حتی درد های جهنمی نیز تکراری شده و قابل هضم شده و گاه اعتیاد به همراه میآورد . اعتیاد به درد کشیدن و تلخ بودن چیزی است که همه به مجموع پذیرای آن هستند در مقطعی از زندگیشان . شما هم در این مقطع باشید . 
بابت نظر نسبتا طولانی ام هم عذر نمیخواهم مدلم طولانی است . اگر نمیتوانی نظر طولانی بخوانی همین که هست .  

پاسخ:
البته که دید و بازدید عید نیست که چون من یه چیزی گفتم شما هم مجبور باشید یه چیزی بگید و کلا سر بزنید و اینحرفا.
راحت باشید :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">