Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière


+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یک داستان کوتاه تلخ» ثبت شده است

تازه زبان باز کرده بود، من را نی‌نی صدا می‌زد. سر ناهار یک قاشق پر آش را روی لباسش خالی کرده بود و مادرش مجبور شد او را ببرد داخل اتاق و لباسش را عوض کند. با یک بلوز شلوار زرد از اتاق به سمت من آمد: "نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم. "


دیگر او را ندیدم، تا چند وقت پیش خبر آمد که با ماشین یک نفر را زیر گرفته و فرار کرده؛ خانواده ی مقتول هم هیچ جوره رضایت نمی دهند و قصاص می خواهند...

چند وقت است که شبها توی خواب او را می‌بینم درحالی که طناب دور گردنش است و با پارچه ای چشمانش پوشانده اند؛ بعد رو می‌کند به من و می‌گوید :نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم... 


Fa E||a
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۸ موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۱۴ نظر

ترافیک بود، بیتابی می کرد. بغلش کردم و ستاره های آسمان را نشانش دادم: "کدومو بیشتر دوست داری؟"

 با دست ستاره ی قطبی را نشان داد. گفتم:" منم همسن تو بودم اونو از همه بیشتر دوست داشتم، اما بعدا نظرم عوض شد."

به نگاه گیجش لبخند زدم و به ستاره های مرده نگاه کردم..

Fa E||a
۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۰۱ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۸ نظر

یک لحظه به خودم آمدم و دیدم که دارم به یک نفر پیام می دهم:

به من زنگ بزن لازمت دارم.


کنسلش کردم.

Fa E||a
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۷ نظر

-مدیونی اگه روزه بگیری


در را بستم و اشک توی چشمانم جمع شد.

انگار همین دیروز بود که عیناً همین جمله را از زبان خودش، و خطاب به مادربزرگ شنیده بودم..

Fa E||a
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۲ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۵ نظر