Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یک داستان کوتاه تلخ» ثبت شده است

"من در این خانه به دنیا آمده‌ام؛ پدربزرگم همینجا در گوشم اذان گفت، در همین محل عاشق شدم، در همین خانه  ازدواج کرده‌ام و مادرم نوزادان مرده‌مان را درون همین باغچه چال کرده. بچه‌هایمان در این کوچه‌ها فوتبال بازی کرده‌اند و در همین خانه برایشان مراسم گرفتیم و نوه‌هایم..."


فریاد های پیرمرد توجه رهگذران را جلب می‌کرد؛ اندکی می‌ایستادند، بعضی‌ها نگاه ترحم انگیزی  نثارش می‌کردند و به راهشان ادامه می دادند. مرد جوانی به سمت پیرمرد دوید:

- بابا بیا برویم. اینجا دیگر مال ما نیست..

- مگر می‌شود؟ اصلا چطور می‌تواند مال ما نباشد؟؟ من در این خانه به دنیا آمده‌ام. همینجا ازدواج کرده‌ام و مادرم نوزادان مرده‌مان را... 


مرد جوان، پیرمرد را به دنبال خودش کشید و پیرمرد با هر قدم، سرش را به سمت خانه بر می‌گرداند؛ آنقدر که خانه در پیچ کوچه گم شد. کلمات با صدای ضعیف و خفه ای از گلوی پیرمرد بیرون آمد:" اصلا چطور می تواند مال ما نباشد..."

Faella
۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۴:۳۳ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۵ نظر

تازه زبان باز کرده بود، من را نی‌نی صدا می‌زد. سر ناهار یک قاشق پر آش را روی لباسش خالی کرده بود و مادرش مجبور شد او را ببرد داخل اتاق و لباسش را عوض کند. با یک بلوز شلوار زرد از اتاق به سمت من آمد: "نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم. "


دیگر او را ندیدم، تا چند وقت پیش خبر آمد که با ماشین یک نفر را زیر گرفته و فرار کرده؛ خانواده ی مقتول هم هیچ جوره رضایت نمی دهند و قصاص می خواهند...

چند وقت است که شبها توی خواب او را می‌بینم درحالی که طناب دور گردنش است و با پارچه ای چشمانش پوشانده اند؛ بعد رو می‌کند به من و می‌گوید :نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم... 


Faella
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۸ موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۱۴ نظر

ترافیک بود، بیتابی می کرد. بغلش کردم و ستاره های آسمان را نشانش دادم: "کدومو بیشتر دوست داری؟"

 با دست ستاره ی قطبی را نشان داد. گفتم:" منم همسن تو بودم اونو از همه بیشتر دوست داشتم، اما بعدا نظرم عوض شد."

به نگاه گیجش لبخند زدم و به ستاره های مرده نگاه کردم..

Faella
۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۲:۰۱ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۸ نظر

یک لحظه به خودم آمدم و دیدم که دارم به یک نفر پیام می دهم:

به من زنگ بزن لازمت دارم.


کنسلش کردم.

Faella
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۱ ۷ نظر

-مدیونی اگه روزه بگیری


در را بستم و اشک توی چشمانم جمع شد.

انگار همین دیروز بود که عیناً همین جمله را از زبان خودش، و خطاب به مادربزرگ شنیده بودم..

Faella
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۲ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۶ نظر