Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۱ Ritual

یک داستان کوتاه تلخ

سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۲ ق.ظ

-مدیونی اگه روزه بگیری


در را بستم و اشک توی چشمانم جمع شد.

انگار همین دیروز بود که عیناً همین جمله را از زبان خودش، و خطاب به مادربزرگ شنیده بودم..

نظرات  (۶)

۰۹ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۸ پیمان محسنی کیاسری
خیلی تلخ! قبلاً هم یک داستان 8-9 کلمه‌ای انگلیسی خیلی شبیه این دیده بودم.
پاسخ:
ندیدم 
:'(
پاسخ:
:(
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۵۶ پنیر سوئیسی
ظاهرا از ویژگی های دهه ی سوم زندگیمون اینه که با این چهره ی بیرحم زمان آشنا بشی. روز به روز محسوس تر میشه....
مدتی پیش میخواستم پستی با همین مضمون بذارم. یک تجربه ای مشابه این رو منم داشتم...
پاسخ:
دقیقا... دهه ی سوم به بعد خیلی بیرحمه..
ماندن و رفتن و مدیون شدن از بهر چه بود
کهنه عکسی که به روی لبه تاقچه بود...
پاسخ:
شعر از خودتونه؟ :)
  همیشه نوشته هات رو تحسین میکنم واقعا
پاسخ:
ممنون :)
:( 
پاسخ:
:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">