Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲ لایک!

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۸ ثبت شده است

نمی‌دانم این جمله را کجا و از چه کسی شنیدم، که «دنبال کردن وقایعی که آدم کنترلی بر روی آنها ندارد، اعتیادآور است».

این اعتیاد، می‌تواند در قالب دیدن سریال باشد، خواندن رمان، دنبال کردن وقایع زندگی اشخاص آشنا یا غریبه (از طریق یک آشنای مشترک، یا کانال/پیج شخصی)، یا حتی احوالات مریضی مانند نگاه کردن به پنجرۀ همسایه یا گوش دادن به مکالمات تلفنی دیگران. 

آدمیزاد علاقۀ زیادی به «در جریان بودن» دارد، حالا اینکه آن جریان به او ربطی داشته باشد یا اصلا دانستنش برایش مفید باشد، اهمیت خاصی ندارد. 

در واقع همین نیاز است که رسانه‌ها را به وجود آورده و به مرور زمان و با پیشرفت علوم آدم شناسی، به آنها شکلهای مختلفی داده تا به بهترین شکل بتوانند به این نیاز پاسخ بدهند. با پیشرفت علم و تکنولوژی، حالا ما می‌توانیم در مهمانی‌ها، دورهمی‌ها، محل کار و غیره بنشینیم و با ارائۀ مدارک موثق، از ازدواج، طلاق، خیانت و بچه‌دار شدن آدمهایی صحبت کنیم که در نیمکرۀ دیگری زندگی ‌می‌کنند و از این «در جریان بودن» کیف کنیم. 

Faella
۲۹ مهر ۹۸ ، ۰۶:۰۰ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

دبستانی که اول دبستان درش درس می‌خواندم، دقیقا دور همان میدانی بود که خانۀ عمو احمد، عموی بزرگ مادرم در آنجا بود. محلۀ نارمک را هم که می‌دانید، تنها محلۀ میدان میدان تهران است، و اگر کسی جایی بگوید "میدان شصت"، شما می‌فهمید که منظورش کدام محله است. 

یک بقالی هم دور این میدان، و دقیقا روبروی کوچۀ مدرسه‌مان بود که همه‌اش منتظر بودم کمی پول دستم بیاید و از این مغازه شاهدانه بخرم، از آن شاهدانه‌هایی که بسته‌بندی باریک و بلند دارند و درشان با مقوایی مزیّن به عکس فوتبالیست‌های آن دوره مانند علی دایی بسته می‌شد. به طور کلی آن زمان‌ها به بسته‌بندی های باریک و بلند علاقۀ زیادی داشتند؛ چیپس‌ها هم به صورت بلند و باریک بسته بندی می‌شدند. شاید مد یا شیک بوده. نمی‌دانم.

 

من عاشق شاهدانه بودم، مادرم می‌گفت مگر سهره‌ای که شاهدانه می‌خوری؟

آن زمانها دایی‌ام سهره داشت. دو جفت. نوک یکی‌شان قرمز بود و من دلم می‌خواست مال من باشد، اما می‌ترسیدم نتوانم از پس نگهداری‌ش بربیایم و بمیرد. موقع غذادادنشان که می‌شد، کیسۀ شاهدانه را برمی‌داشتم و به سراغشان می‌رفتم، گاهی خودم هم ناخنکی می‌زدم. دایی می‌گفت به شاهدانه‌های پرنده دست نزن. پاک نشده‌اند. برایت شاهدانۀ خوراکی می‌گیرم. خودش دوم یا سوم راهنمایی بود. بعد از تعطیل شدن از مدرسه، دنبال من هم می‌آمد و گاهی با پول تو جیبی‌اش یا پولی که مادرم داده بود، برای من بستنی یا شاهدانه می‌خرید. 

من عاشق روزهایی بودم که می‌توانستم با او به خانۀ مادربزرگ بروم و با پرنده‌ها و حیوانات بازی کنم. هر دو دایی‌ام، عاشق نگهداری حیوانات بودند؛ همیشه چندتا مرغ و خروس و گاهی طرقه و بلدرچین توی حیاط می‌پلکیدند، چندتا پرنده توی قفس از ایوان آویزان بودند و چندباری هم لاکپشت و سمندر و ماهی و مار آبی آوردند که بعد از جیغ و داد خواهرها، مجبور به برگرداندنشان شدند. 

بزرگتر که شدند، سرشان به کار و درس و بعد هم دانشگاه گرم شد و دیگر وقت رسیدگی به این چیزهارا نداشتند، بعد هم که خانه را فروختند و آپارتمان نشین شدند. زمانی که خانه فروخته و بعد از مدتی تخریب شد، من تا مدت زیادی افسرده بودم؛ بیشتر خاطرات کودکی‌ام در حیاط آن خانه گذشته بود و آن درخت انجیر قطور توی باغچه، برایم یک سنبل خاص بود، که گفتند موقع تخریب به سختی از ریشه درآمده و من دردم گرفت. انگار بخشی از وجود خودم را کنده بودند. 

 

تمام این خاطرات، زمانی که بستۀ شاهدانه را توی دستم گرفته بودم، از جلوی چشمانم رد شد؛ همان شاهدانه، با همان فرم بسته‌بندی، اما به قیمت 5000 تومان. تازه عکس علی دایی هم نداشت. شاهدانه‌های زمان کودکی‌ام، یعنی دقیقا 20 سال پیش، 50 تومان بود. فکر کردم: هر صفر به ازای یک دهه. یک لحظه به نظرم آمد، یک دهه از زندگی یک آدم در برابر یک 0. یک هیچ. شاید اصلا حقیقت همین باشد... 

 

Faella
۲۴ مهر ۹۸ ، ۰۶:۵۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۲ نظر