Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

اعتراف می کنم از اینکه تمام جمعه و شنبه را صرف کشیدن و پاک کردن کردم اصلا پشیمان نیستم و واقعا به هیچ جایم نیست که کف اتاق تازه جارو شده ام را چرک پاککن فراگرفته، در حدی که ممکن است برای یک ایالت جدا اعلام استقلال کنند و فردا که بیدار می‌شوم، مثل کارتون گالیور خودم را به بند کشیده توسط چرک های پاککن بیابم.

امروز، وقتی که داشتم خیابان را گز میکردم به این فکر کردم که آدمی مثل من که نقاشی تنها چیزی است که آرامش می کند، خیلی غلط می خورد که نه تنها دیگر کلاس نمی رود، بلکه همان تمرین خانگی را هم کنار گذاشته و کلا معلوم نیست چه غلطی می کند.

این چند روز به معنای واقعی فهمیدم که وقتی یک نفر میگوید چند روز بکوب روی یک اثر بوده و وقتی تمام شده حالت ارگاسم پیدا کرده واقعا یعنی چه. البته کار من نقاشی هم نبود ، یک تصویرسازی چسکی بود که در نهایت تبدیل به کامیک شد و به نتیجه ی پیشرفته تری رسیدم مبنی بر اینکه چیزی که من را ارضا می کند نقاشی های مدل دار هم نیست، و حتما باید یک چیزی از مخ نداشته ی خودم روی کاغذ بپاچم تا حالم بهتر بشود.

کامیک ها را به ن هم نشان دادم و نسبت به زمانی که ایده را برایش گفته بودم ذوق کمتری نشان داد. اما خب حس می کنم همان هم از سرم زیاد بود. حتی وقتی صاحب کار هم که خوشش آمده بود پیشنهاد کارهای دیگر را داد، من به پای تعارف و احترام به زحمت کشیده ام گذاشتم و جدی نگرفتم، اما از نظر خودم اگر تمرین زیادی داشته باشم ممکن است در این قضیه پیشرفت زیادی کنم. آن هم نه بخاطر استعداد یا هرچرت دیگری، فقط چون موقع انجامش به معنای واقعی لذت میبرم.



*گالیور+پیکاسو

Fa E||a
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۸ نظر

کاش رباتی اختراع می شد با این فانکشن که سر ساعت قرص، با یک لیوان آب کنار آدم ظاهر شده و بعد از چپاندن قرص توی دهان و ریختن آب توی حلقش، باز غیب شود و حتی شده دورتادور خانه دنبال آدم بدود و وظیفه ی خود را تمام و کمال به جا آورد. 


+نام سرخپوستی در این لحظه: فراموش کننده ی ساعات قرص و شربت 

Fa E||a
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۰۳ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹ نظر

"امروز سالگرد روزی است که بعد از تعطیلی وب قبلی و چند هفته حال مزخرف، تصمیم به ساختن اینجا گرفتم...."



حدود پنج بار متنی در ادامه ی این جمله نوشتم و پاک کردم. من حرفی ندارم. اگر شما حرفی، حدیثی، ناگفته ای دارید می شنوم. شناس یا ناشناس، خصوصی یا عمومی. 

اگر هم ندارید، لطفا یک چیزی برایم بنویسید. جمله ای شعری،...

Fa E||a
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ نظر

اسکات فیتسجرالد، کتاب گتسبی بزرگ را اینطور آغاز می کند:

" در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیر تر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در سرم می چرخد و تکرار می شود. او گفت:

« هر وقت دلت خواست کسی را نقد کنی، یادت باشد که در این دنیا، همه‎ی مردم مزایای تو را نداشته اند. »



کاش هروقت که زبانمان خواست به تحقیر، انتقاد تند و زهردار، یا فخرفروشی از هرنوعش! بچرخد، این جمله را به ذهنمان بیاوریم...

Fa E||a
۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۵ موافقین ۱۹ مخالفین ۱ ۱۱ نظر

راز، هندوانه نیست که اگر سنگین بود برای حملش از کسی کمک بگیری... وقتی خودت توانایی نگهداری راز خودت را نداری، از دیگران توقع نداشته باش که از آن مراقبت کنند، آن را برایت به دوش بکشند و به همان اندازه برایشان عزیز باشد .

Fa E||a
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۴:۴۷ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

باز هم برق خانه رفته. نمیدانم این بار چندم در این هفته است. از پنجره به حیاط نگاه می‌کنم که چراغش روشن است. چراغهای آپارتمان روبرویی و کل کوچه هم. حتما باز فیوز پرانده‌ایم.

به آشپزخانه می‌روم و جهت سویچ‌های جعبه فیوز را عوض می‌کنم، اما اتفاقی نمی‌افتد. به اتاقم برمی‌گردم و پرده را کنار می‌زنم. نورپردازی  نمای آپارتمان روبرویی اتاق من را به اندازه ی یک لامپ ۱۰۰ واتی روشن میکند، اول به این فکر می‌کنم که این ساختمان ماهی چقدر هزینه‌ی نورپردازی در قالب قسمتی از شارژ ماهانه از ساکنینش می‌گیرد؟ و چرا انقدددر به ساختمان ما نزدیک است؟

قدیمترها خیابان های۱۲ متری واقعا ۱۲ متر بودند. 

صدای قارقار کلاغ، فقط یک کلاغ آن‌هم ساعت ۲ و نیم شب یکی از عجیب ترین صداهاست و کمی می ترساندم.من به ندرت شبها صدای کلاغ یا گنجشک را شنیده ام، فرض را بر این میگیرم که با تاریک شدن هوا می خوابند.

فقط یک مورد بود، چندین سال پیش که جای دیگری زندگی می کردیم، تقریبا هرشب حوالی ساعت ۱۲ صدایی می آمد شبیه جیرجیر تاب، که هرگز نفهمیدم که آیا واقعا صدای تاب بوده یا پرنده ای که مثل من شبها دلتنگ می‌شود. اما دست از کاری که درلحظه انجام میدادم می‌کشیدم و بی‌حرکت محو صدا می شدم. دلم می‌خواست فکر کنم که واقعا پرنده است. گاهی اوقات که روی تخت دراز کشیده بودم و تمام نورهای اطراف خاموش بودند، به صدایش گوش میدادم و الان با شنیدن صدای کلاغ در تاریکی، حسی شبیه همان شبها تداعی شد. حسی که توضیح دادنی نیست، فقط می توانم بگویم که مکمل شب بود. 

باز صدای تق‌تق سویچ های جعبه فیوز بلند می شود. احتمالا کسی می خواهد به دستشویی برود و بسیار هم عصبانی است. یادخانه‌ی یکی از اقوام افتادم و دستشویی ذوزنقه ای قدیمی گوشه ی حیاطشان، و آن شبی که مهمانشان بودیم و برق رفت. من در حالت عادی هم از آن دستشویی خوفناک می ترسیدم، اما آن موقع واقعا عجله داشتم. خانم خانه با شمعی در دست من را تا دستشویی همراهی کرد و شمع را داخل گذاشت، اما به محض اینکه من در را پشت سرم بستم؛ هیبت یک سوسک را دیدم در قالب سایه، که تماما دیوار روبرو را پوشانده بود. صحنه ی بعدی را یادم نیست، اما بنابر ریلیشنشیپ من و سوسک حدس می زنم که کلا بیخیال قضیه شده و با همان حالت به جمع آشنایان پیوسته باشم.

و بعد کلبه ی عمو کورس به یادم آمد... آن کلبه ی عجیب وسط جنگل و مه، که شاید زیباترین صبح زندگی ام را در آنجا گذراندم البته منهای قسمت دستشویی، که از بلوک سیمانی ساخته شده بود و از هر سوراخش می توانستی انتظار ورود یک هیولا را داشته باشی. نمی دانم چرا اصلا از کلبه ی عمو کورس عکس ندارم. آنهم در مسافرتی که هر لحظه اش از چند زاویه ی مختلف ثبت و ضبط شده... نکند واقعی نبوده باشد؟ نکند خواب دیده ام؟ آن کلبه را و آن پرنده را و حالا هم این کلاغ و نور مصنوعی ریخته شده کف اتاقم را؟ نکند من قسمتی از خواب یک دیگ نفر دیگر باشم؟ کاش نباشم... 



*موجودی کیهانی که در مرکز جهان خفته و این جهان در حقیقت رؤیای اوست.

Fa E||a
۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۶:۲۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹ نظر

"خستگی" واژه ی تن است و جگر،

روح می"فرسا"ید، عشق هم... 

Fa E||a
۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۴ نظر

تازه زبان باز کرده بود، من را نی‌نی صدا می‌زد. سر ناهار یک قاشق پر آش را روی لباسش خالی کرده بود و مادرش مجبور شد او را ببرد داخل اتاق و لباسش را عوض کند. با یک بلوز شلوار زرد از اتاق به سمت من آمد: "نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم. "


دیگر او را ندیدم، تا چند وقت پیش خبر آمد که با ماشین یک نفر را زیر گرفته و فرار کرده؛ خانواده ی مقتول هم هیچ جوره رضایت نمی دهند و قصاص می خواهند...

چند وقت است که شبها توی خواب او را می‌بینم درحالی که طناب دور گردنش است و با پارچه ای چشمانش پوشانده اند؛ بعد رو می‌کند به من و می‌گوید :نی‌نی ببین، جی‌جی پوشیدم... 


Fa E||a
۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۲۸ موافقین ۱۵ مخالفین ۱ ۱۴ نظر