Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

242

چهارشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۱۹ ب.ظ

"امروز سالگرد روزی است که بعد از تعطیلی وب قبلی و چند هفته حال مزخرف، تصمیم به ساختن اینجا گرفتم...."



حدود پنج بار متنی در ادامه ی این جمله نوشتم و پاک کردم. من حرفی ندارم. اگر شما حرفی، حدیثی، ناگفته ای دارید می شنوم. شناس یا ناشناس، خصوصی یا عمومی. 

اگر هم ندارید، لطفا یک چیزی برایم بنویسید. جمله ای شعری،...

۹۶/۰۵/۲۵ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۲۶)

۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۳۹ آرزوهای نجیب (:
شاعر می گه
حرفی نمانده است به جز باد و باد و باد
که می برد تو را و ...من اما نمی رسم
توی می روی پشت و سرت آب می شوم
تو فکر می کنی که به دریا نمی رسم؟

رضا طبیب زاده

پ ن: بی ربط بود ولی گفتی یه چیز بگو، گفتم یه شعر بنویسم برات(:
پاسخ:
خیلی زیاد ممنون :)
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
پاسخ:
خیلی ممنونم :) @-
تبریک بگیم یا تسلیت یعنی؟ :|
پاسخ:
هر چی دلت می خواد. فوش بده فرار کن اصن :)) 
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۷ .: جیرجیرک :.
گاهی همه چیز رنگ و بوی داستان های خیالی رو به خودش می گیره. افسانه هایی که از سرنوشت می گن و زندگی هایی که با تموم بالا پایین شدن ها، بازم آدمای خودشون رو انتخاب می کنن و نشونه ها رو سر راهشون می چینن. 
شروع خیلی هامون شاید همین طوری بوده. یه پازل نیمه کاره که حالا بعد سال ها نوشتن بهتر می تونیم تصویرش رو مجسم کنیم. 
هرچقدرم خودخواسته تصمیم به رفتن بگیریم، توی یادداشت گوشی هامون، دفترهای خاطرات و سالنامه هایی که چشمک می زنن برای نوشته شدن، به واژه هامون برمی گردیم. 
یادمه اون موقع گفتی شاید یه روزی دوباره برگردم و از نو بسازم. برگشتی و ساختی. همه مون برمی گردیم و می سازیم، چون جزئی از وجود و درون ماست که نمی شه ازش گذشت. 
حالا توی این سالگرد خواستنی، می خوام بگم مرسی که پای حرفت موندی و برگشتی. مرسی که هستی :) 
پاسخ:
نمی دونم... مدت زیادیه که دارم فک می کنم اصن منو چه به نوشتن؟ حتی در همین حد خزعبل و در همین فضای کوچیک... 

+ممنون :) مرسی از خودت ^+^
بنده هم همون حوالی پارسال بود که سر از بیان درآوردم. از بزرگراه وبلاگ های برتر۹۴ پیچیدم توی خیابون وانیلا! حس خوبی داشت اون وبلاگ. خیلی خوب. اون پست ماجرای کنکور و اون اتفاق باحال هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. مثل یه قصه ی کوتاه  قشنگ بود. حالا هم که اینجایید. میشه به این مناسبت یه سوال بپرسم؟ شما واسه چی وبلاگ مینویسید؟
پاسخ:
عه ازون زمانا... :دی

+واقعا نمی دونم. خیلی وقته چیزی ننوشتم این پست قبلیا م معمولا مال قدیمه انتشار در آینده زدم. 
الان واقعا انگیزه ی خاصی ندارم براش، و حتی با این پست می خواستم ببندمش.. ولی گفتم فاصله گرفتن بهتره 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم

دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست

که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست

طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

پاسخ:
خیلی متشکر :)
۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۱ پشمآلِ پشمآلو
#از سرزمین های شرقی - پالت
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به از ما کم نباشد
پاسخ:
این از غزلیات سعدی ه البته :دی. 
 شماره ٢٠٣ .تو را نادیدن ما غم نباشد

+ممنون :)
حیلت رها کن عاشقا! دیوانه شو دیوانه شو!
واندر دل آتش درا! پروانه شو پروانه شو!
پاسخ:
ممنون ^_^
راستش هنوزم که میام اینجا دنبال قالب قبلی تون میگردم :))

راستش الان این شعر مولوی تو ذهنمه. بدون هیچ ربطی:

عشق درآمد از درم دست نهاد بر سرم
دید مرا که بی توام گفت مرا که وای تو!
پاسخ:
اون صندلیه؟
منم خیلی دوسش داشتم... شاید بیارمشون اینجا، اینکه روش چیز میز میذاشتمو دوس داشتم 
گرچه فقط همونو. باقی قالبه حالمو بهم میزد 


+ممنونم :)
۲۶ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۶ زین العابدین
من حرفی ندارم ولی پست موقت قبلی من فکر کردم نوشتین انیشتن پلیز، بعد مثلم منم یه پست می نوشتم اسمشو میذاشتم ماریا کوری پلیز :)
پاسخ:
:)))
۲۶ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۷ פـریـر بانو
چرا همه شعر گفتن؟ اصن هوس کردم یهو جوک بگم این فضای شاعرانه و عارفانه رو به هم بریزم :))

تبریک بابت سالگرد! ^_^

راستی گفتی هرچی میخواین بگین منم می خوام بگم این فانوس کنار قالبت رو خیلی دوست دارم خیلی :)

و این بیت سعدی هم با عشق تقدیم تو:

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...

پاسخ:
تبریکه جوک بود؟ :)))

قابل نداره عزیزم :) 

+ممنونم :x
بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنوییسیم روی اب،روی برگ ..
پاسخ:
مچکرم :)
تولد وبلاگت مبارک . چقدر خوبه که مینویسی ...
پاسخ:
مرسیییی ^_^ :x
تبریک میگم
خیلی خوبه گه اهل وبلاگ نویسی هستید. اونم توی این دوره زمونه


جهت خالی نبودن عریضه یه شعر هم مینویسم! :)

هرکسی در آسمان با یک ستاره دلخوش است/
عیب من این بود شاید، ماه را میخواستم
پاسخ:
خیلی ممنون :)
تبریکات فراوون:)
پاسخ:
ممنونم :)
اینجارو دیگه حذف نکنید لطفا :)

اگر که عشق نمی بود، داستان حیات
چگونه قابل توجیه و شرح و تبیین بود
و آمدیم که عاشق شویم و در گذریم
که راز زندگی و مرگ آدمی، این بود

به نیت شما منزوی باز کردم این دو بیت آخره غزلیه که اومد.
پاسخ:
مرسییی
نه حذف نمی کنم :)

۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۳۱ تراویس بیکل
تو دختر خوبی هستی.امیدوارم همیشه موفق باشی و همه زبان های دنیا رو یاد بگیری و هر جایی که دوست داری بری و بگردی.
پاسخ:
ممنون :)) آمین آمین 
۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۵۰ مهرداد ارسنجانی
اپیزد پنج از فصل هفتِ سریال بازی تاج و تخت، دقیقه ی چهل و نه.
جایی بود که سموئل تارلی دست زن و بچه ش رو گرفت و جمع کرد که از سیتادل بره.
ملیسا(همسرش) : از بابت این کار مطمئنی؟ تو همیشه میخواستی حکیم بشی.
سموئل: خسته شدم از بس راجع به دست آورد های انسان های برتر خوندم.
پاسخ:
ممنون :)

+گیلی بود اسم دختره. ازدواجم نکردن همینجوری ورداشته ش واسه خودش :))
تولد وبت مبارک 
امیدوارم قلمت بچرخهاز پست هات لذت میبرم
پاسخ:
ممنونم :)
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۰۹:۵۸ معلوم الحال
سلام
والا من شعر اینا الان چیزی یادم نمیاد :)
امااا
سالگرد وبلاگ نویسی تون مبارک خانم رتبه برتر 
پاسخ:
ممنون

۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۲ مهرداد ارسنجانی
اواا :))
پس ملیسا کی بود که زن سم میشه؟ :))
پاسخ:
اقا اصن ملیسا نداریما :))
یه میسانده داریم که دستیار دنیریس ه، یه ملیساندرا داریم که اون زن مو قرمز جادوگره س :))
فککنم سم کلا نمی تونه ازدواج کنه بخاطر پیمان نایت واچ :-؟
وبلاگ واقعا خوبی داری/ فقط باش و بنویس مرسی.  :)
پاسخ:
ممنونم :)
از ته دل گفتمااا
پاسخ:
مچکر 
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۰۲ مهرداد ارسنجانی
آها اون اسم مامانش بود، مای بَد :))

چه پیمانی؟ دیوار رو دارن کیا اداره میکنن؟ :دی

میدونستم اینقدر خوب سریال رو دیدی از ی سریال دیگه ی تیکه میگفتم :))
پاسخ:
پیمان برادرهود نایت واچ دیگه. قرار بود نه ازدواج کنن نه بچه دار شن.
روز اولی که سم با گیلی و بچه اومدن دیوار، Aemon Targaryen (اون آقا نابیناهه) گف سم؟ :| این بچه چیه؟؟ :||| 
بعد سم گفت بچه ی من نیستو اینا...
همین آقاهه به گیلی میگفت gillyflower، خیلی مهربونانه م میگف. واسه همین هیچوقت یادم نمی ره. کلا خیلی موجود حیفی بود :((

+آره از یه سریال ناشناخته ی غیر تاریخی زامبی دار بگو. ازین ژانرا عمرا نمیبینم :)))
گرچه گات هم جدیدا به یه واکینگ ددی تبدیل شده واسه خودش :|
۲۹ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۰۱ مهرداد ارسنجانی
میدونم کدوم پیمان رو میگی، منظورم این بود که دوره‌ی پیمان تموم شده
الآن دیگه شرایطِ کلاغا تو دیوار عوض شده. :دی

خب اون ژانر رو منم عمرن نبینم :))

پاسخ:
اینا اصن کلاغ بشو هم نبودن از اول سروگوششون میجنبید. کلاغ هم کلاغ قدیم. یهو از ناکجاآباد با زغال گردون سر می رسن و فامیلاشونو نجات میدن :-"

اصن از همون روزی که تیریون رفت بالای دیوار و ازون بالا بهش شاشید دیگه دیوار هرگز مثل قبل نشد :))))) 
اومدم این‌جا دیدم چه آشناس قالبش. چه آشناس قلمش. به این پست که رسیدم اسمتو خوندم، دیدم عه، آنای خیابان وانیلا..:) 
پاسخ:
هاااع خود خرشه 😅

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">