Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲ لایک!

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

فکر می‌کنم سال 2008 بود که عضو فیسبوک شدم. مدتی بود وبلاگ می‌نوشتم و برایم جالب بود سرویسی راه افتاده که می‌شود بدون یک کلمه حرف، به نویسنده‌اش بفهمانی که مطالبش را خوانده‌ای و دوست داشته‌ای. 
بعد می‌رسیم به آن سالهایی که فیسبوک و در پی آن، «لایک» مد شد؛ اصطلاحات و جک‌های فیسبوکی همه‌گیر شد و وقتی چیزی می‌گفتی که آدمها نمی‌فهمیدند یا چیزی نداشتند که در جواب بگویند، می‌گفتند: لایک!
از همان دوران، از فیسبوک و اینستاگرم و هرچیزی که لایک داشت متنفر شدم. از این حجم وسیع خبرهایی که دو ثانیه بعد فراموش می‌شوند. از اینکه آدمها با رول موس یا انگشت صفحه را بالا پایین می‌کنند و روی هر چیزی، از پارتی کامی گرفته تا خبر دزدیده شدن بچهٔ سه ساله، یک قلب یا انگشت شصت ‌می‌گذارند و رد می‌شوند؛ که این رفتار به مرور زمان بدتر هم شد. درحال حاضر، هر اتفاقی به سرعت نور وایرال می‌شود، یک عده واکنششان همچنان قلب گذاشتن و عبور کردن است، عده‌ای هم آن وسط وجدانشان درد می‌گیرد و آن مطلب را بازنشر یا استوری می‌کنند، اما کمتر کسی حاضر است کاری بیش از این انجام بدهد و حتی از روی کاناپه‌ای که لم داده یا تختی که دراز کشیده، بلند شود، چه برسد به اینکه بخواهد برود به طور فیزیکی به چیزی اعتراض کند، حتی اگر آن چیز حق خودش باشد. می‌نشینیم تا برایمان انجام بدهند و حاضر و آماده تقدیممان کنند. گرچه نقد و اعتراض هم بلد نیستیم؛ یا آنقدر طرف را می‌کوبیم تا له شود، یا آنقدر کوتاه می‌آییم تا خودمان له شویم.

داستان دختر آبی هم می‌گذرد، با این نتیجه که پیج‌هایی که از او طرفداری کرده‌اند دنبال کننده هایشان بیشتر شده و حالا می‌توانند با خیال راحت به فعالیتهای اقتصادی بپردازند، سلبریتیها محبوب‌تر شده‌اند، روشنفکرها افاضۀ فضلشان را کرده‌اند و خلاصه هرکسی تا هرجایی که دستش رسیده از سر این سفره نانی برداشته، مدتی بعد هم نمایش تمام می‌شود و همه به خانه‌هایشان می‌روند. این موضوع هم به مرور فراموش می‌شود و ما همچنان به دنبال موضوع هیجان‌انگیز جدید، صفحات را با انگشتمان بالا و پایین می‌کنیم و نهایت تکانی که به خودمان می‌دهیم این است که روی کاناپه جابجا می‌شویم. شاید به این فکر هم نکنیم که اگر هر کدام از ما سهممان را در این جریان انجام داده بودیم، شاید اتفاق دیگری رقم می‌خورد؛ بهرحال یک نفر نمی‌تواند بار مسئولیت ۸۰ میلیون نفر آدم را تنهایی به دوش بکشد...

Faella
۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲ موافقین ۱۵ مخالفین ۲ ۴ نظر

در کشوی سمت چپ میز آینه‌ام، یک جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز هست که تولد ۱۶ سالگی‌ام هدیه گرفتم.

هدیه دهنده، طلیعه هم کلاسی اول دبیرستانم بود که تا اواسط سال دلم می‌خواست با او دوست شوم چون تنها کسی بود که در آن مدرسهٔ کپک‌زده و منافق خیز، علایقش شبیه به من بود. 

منافق‌خیز از این جهت که دربین شاگردان آن مدرسه، افراد خیلی کمی پیدا می‌شدند که خود واقعی‌شان بودند، و عدهٔ زیادی سرتاپا تظاهر بودند و سعی در این داشتند که پتهٔ همدیگر را روی آب بریزند. مدرسهٔ ما مذهبی و چادر اجباری بود، و عده‌ای بدون اینکه عقایدشان همسوی مدرسه باشد و صرفا به خاطر سطح علمی مدرسه ثبت نام کرده بودند و هر روز صبح درحال تا کردن چادرشان، از پارتی شب قبل تعریف می‌کردند. مخاطبینشان، عموما جلوی رویشان این صحبتها را همراهی می‌کردند و از دوست‌پسرها و دوردورهای واقعی یا تخیلی‌شان می‌گفتند، اما تا فردای آن روز، تمام آن صحبت‌ها توسط همان «رفقا» به مدیر و‌ ناظم گزارش داده می‌شد و خلاصه اتمسفر مدرسه، پر از دورویی و بی‌اعتمادی واختناق بود.

 

در این بین، طلیعه از معدود آدمهایی بود که خودش بود. مذهبی نبود، اما کاری هم به کسی نداشت و نه بلف می‌زد و نه سعی در تحت تاثیر قرار دادن کسی داشت. عشق فیلم بود و به طور کلی از شخصیت جالبش خوشم می‌آمد. دلم می‌خواست اتفاقی بیوفتد که بتوانم با او دوست شوم، چون من از آن آدمهای نامرئی بودم که نه کاری به کسی داشتم نه صدایی ایجاد می‌کردم و نه حتی پیشنهادی به کسی می‌دادم، در واقع اگر کسی به سمت من نمی‌آمد، شاید در تمام طول سال تحصیلی، یک جمله هم بینمان رد و بدل نمی‌شد.

نمی‌دانم چه شد، اما آن اتفاقی که منتظرش بودم، افتاد و دیالوگ‌های بینمان هر روز بیشتر می‌شد. همه را، از جمله مرا به فامیلی صدا می‌زد، اخلاقش تا حد زیادی پسرانه بود و حتی مرام و توداری و کلا مدل خاصی داشت که در دخترها کمتر دیده می‌شود. زنگهای تفریح، معمولا توی کلاس می‌ماندیم و راجع‌به فیلم و لینکین پارک و فوتبال صحبت می‌کردیم؛ اما آن روز که هدیه را جلویم گذاشت، حسابی شوکه شدم. اصلا باورم نمی‌شد که برای این آدم، اینقدر مهم بوده باشم که برایم هدیه بگیرد و فکر می‌کردم دوستی‌مان صرفا در حد صحبت برای وقت گذرانی باشد.

 

دوم دبیرستان، راهمان از هم جدا شد؛ من رشتۀ ریاضی را انتخاب کردم و او در کلاس بغل، انسانی می‌خواند. دیگر زیاد صحبت نمی‌کردیم، اما آرامتر شده بود و چشمانش دیگر برق شیطنت نداشت؛ دیگر موهایش را سه سانتی کوتاه نمی‌کرد و جدی‌تر شده بود. انگار غمی در دلش بود که اشتیاقش را کم‌سو کرده بود یا شاید هم، فقط بزرگ شده بود...

من سال بعد از آن، مدرسه‌ام را عوض کردم و دیگر او را ندیدم؛ اما حدود 10 سال پیش پروفایل فیسبوکش را پیدا کردم. عوض شده بود، آنقدر که حتی نتوانستم به او پیام بدهم. سالها گذشت و مدتی است که باز یادش افتادم، اما دیگر نمی‌توانم هیچ جای این سرزمین دیجیتال پیدایش کنم. 

خواهر کوچکترش را در لینکدین پیدا کردم؛ آن زمان 8،9 سالش بود اما الان مدیر فروش سامسونگ شده. می‌توانستم به او هم پیام بدهم تا رابط میان ما باشد، اما باز هم چیزی نگفتم و گذشتم. به فرض اینکه پیدایش هم کردم، اصلا چه بگویم؟ آدم چه حرفی دارد با کسی که 12 سال است او را ندیده، بزند؟ آن هم من، که بیشتر اوقات در مواجهه با آدمهایی که با آنها ارتباط روزانه دارم هم حرف کم می‌آورم. نهایتا بپرسم این سالها چه می‌کرده و الان چه می‌کند و او هم همین سوالات را از من بپرسد و بعد... بعد؟ اگر به من باشد، دیگر حرفی پیدا نمی‌کنم. نه که تمام این تلاشها در جهت رفع فضولی بوده باشد، حتی می‌توانم بگویم اینکه چه کار کرده یا می‌کند آنقدرها برایم مهم نیست... 

راستش، دلم می‌خواهد به او بگویم که هدیه‌اش، همان جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز را هنوز دارم و در کشوی سمت چپ میز آینه‌ام، در کنار چیزهای دوست داشتنی‌ام گذاشته‌ام. بگویم خیلی وقتها می‌شود که ناخودآگاه یادش می‌افتم. بگویم متاسفم که آن سالها از غمش نپرسیدم و دیگر سراغش را نگرفتم. بگویم...

اما اگر اصلا مرا یادش نباشد چه؟ بهرحال 12 سال مدت کمی نیست و همه مثل من درگیر ضبط و ربط خاطراتشان از آدمها نیستند، بعضی‌ها هم _حتی اگر به جا هم بیاورند_ نمی‌خواهند ارتباطشان را از نو بگیرند و یک آدمی که دیگر شناختی از او ندارند، به زندگی‌شان راه بدهند. کاش فقط بتوانم به او یک جمله بگویم: هدیه‌اش، همان جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز را که آن روز صبح پیچیده در کاغذ کادوی بنفش روی میزم گذاشت، هنوز دارم...

Faella
۱۷ شهریور ۹۸ ، ۰۵:۳۲ موافقین ۲۰ مخالفین ۰ ۸ نظر