Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

درهای بهشت بسته می‌شد
مردم همه می‌جهنمیدند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۲۷ شهریور ۹۸ ، ۰۰:۴۲ لایک!

طلیعه

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۳۲ ق.ظ

در کشوی سمت چپ میز آینه‌ام، یک جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز هست که تولد ۱۶ سالگی‌ام هدیه گرفتم.

هدیه دهنده، طلیعه هم کلاسی اول دبیرستانم بود که تا اواسط سال دلم می‌خواست با او دوست شوم چون تنها کسی بود که در آن مدرسهٔ کپک‌زده و منافق خیز، علایقش شبیه به من بود. 

منافق‌خیز از این جهت که دربین شاگردان آن مدرسه، افراد خیلی کمی پیدا می‌شدند که خود واقعی‌شان بودند، و عدهٔ زیادی سرتاپا تظاهر بودند و سعی در این داشتند که پتهٔ همدیگر را روی آب بریزند. مدرسهٔ ما مذهبی و چادر اجباری بود، و عده‌ای بدون اینکه عقایدشان همسوی مدرسه باشد و صرفا به خاطر سطح علمی مدرسه ثبت نام کرده بودند و هر روز صبح درحال تا کردن چادرشان، از پارتی شب قبل تعریف می‌کردند. مخاطبینشان، عموما جلوی رویشان این صحبتها را همراهی می‌کردند و از دوست‌پسرها و دوردورهای واقعی یا تخیلی‌شان می‌گفتند، اما تا فردای آن روز، تمام آن صحبت‌ها توسط همان «رفقا» به مدیر و‌ ناظم گزارش داده می‌شد و خلاصه اتمسفر مدرسه، پر از دورویی و بی‌اعتمادی واختناق بود.

 

در این بین، طلیعه از معدود آدمهایی بود که خودش بود. مذهبی نبود، اما کاری هم به کسی نداشت و نه بلف می‌زد و نه سعی در تحت تاثیر قرار دادن کسی داشت. عشق فیلم بود و به طور کلی از شخصیت جالبش خوشم می‌آمد. دلم می‌خواست اتفاقی بیوفتد که بتوانم با او دوست شوم، چون من از آن آدمهای نامرئی بودم که نه کاری به کسی داشتم نه صدایی ایجاد می‌کردم و نه حتی پیشنهادی به کسی می‌دادم، در واقع اگر کسی به سمت من نمی‌آمد، شاید در تمام طول سال تحصیلی، یک جمله هم بینمان رد و بدل نمی‌شد.

نمی‌دانم چه شد، اما آن اتفاقی که منتظرش بودم، افتاد و دیالوگ‌های بینمان هر روز بیشتر می‌شد. همه را، از جمله مرا به فامیلی صدا می‌زد، اخلاقش تا حد زیادی پسرانه بود و حتی مرام و توداری و کلا مدل خاصی داشت که در دخترها کمتر دیده می‌شود. زنگهای تفریح، معمولا توی کلاس می‌ماندیم و راجع‌به فیلم و لینکین پارک و فوتبال صحبت می‌کردیم؛ اما آن روز که هدیه را جلویم گذاشت، حسابی شوکه شدم. اصلا باورم نمی‌شد که برای این آدم، اینقدر مهم بوده باشم که برایم هدیه بگیرد و فکر می‌کردم دوستی‌مان صرفا در حد صحبت برای وقت گذرانی باشد.

 

دوم دبیرستان، راهمان از هم جدا شد؛ من رشتۀ ریاضی را انتخاب کردم و او در کلاس بغل، انسانی می‌خواند. دیگر زیاد صحبت نمی‌کردیم، اما آرامتر شده بود و چشمانش دیگر برق شیطنت نداشت؛ دیگر موهایش را سه سانتی کوتاه نمی‌کرد و جدی‌تر شده بود. انگار غمی در دلش بود که اشتیاقش را کم‌سو کرده بود یا شاید هم، فقط بزرگ شده بود...

من سال بعد از آن، مدرسه‌ام را عوض کردم و دیگر او را ندیدم؛ اما حدود 10 سال پیش پروفایل فیسبوکش را پیدا کردم. عوض شده بود، آنقدر که حتی نتوانستم به او پیام بدهم. سالها گذشت و مدتی است که باز یادش افتادم، اما دیگر نمی‌توانم هیچ جای این سرزمین دیجیتال پیدایش کنم. 

خواهر کوچکترش را در لینکدین پیدا کردم؛ آن زمان 8،9 سالش بود اما الان مدیر فروش سامسونگ شده. می‌توانستم به او هم پیام بدهم تا رابط میان ما باشد، اما باز هم چیزی نگفتم و گذشتم. به فرض اینکه پیدایش هم کردم، اصلا چه بگویم؟ آدم چه حرفی دارد با کسی که 12 سال است او را ندیده، بزند؟ آن هم من، که بیشتر اوقات در مواجهه با آدمهایی که با آنها ارتباط روزانه دارم هم حرف کم می‌آورم. نهایتا بپرسم این سالها چه می‌کرده و الان چه می‌کند و او هم همین سوالات را از من بپرسد و بعد... بعد؟ اگر به من باشد، دیگر حرفی پیدا نمی‌کنم. نه که تمام این تلاشها در جهت رفع فضولی بوده باشد، حتی می‌توانم بگویم اینکه چه کار کرده یا می‌کند آنقدرها برایم مهم نیست... 

راستش، دلم می‌خواهد به او بگویم که هدیه‌اش، همان جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز را هنوز دارم و در کشوی سمت چپ میز آینه‌ام، در کنار چیزهای دوست داشتنی‌ام گذاشته‌ام. بگویم خیلی وقتها می‌شود که ناخودآگاه یادش می‌افتم. بگویم متاسفم که آن سالها از غمش نپرسیدم و دیگر سراغش را نگرفتم. بگویم...

اما اگر اصلا مرا یادش نباشد چه؟ بهرحال 12 سال مدت کمی نیست و همه مثل من درگیر ضبط و ربط خاطراتشان از آدمها نیستند، بعضی‌ها هم _حتی اگر به جا هم بیاورند_ نمی‌خواهند ارتباطشان را از نو بگیرند و یک آدمی که دیگر شناختی از او ندارند، به زندگی‌شان راه بدهند. کاش فقط بتوانم به او یک جمله بگویم: هدیه‌اش، همان جامدادی کم ارتفاع کم عرض دراز را که آن روز صبح پیچیده در کاغذ کادوی بنفش روی میزم گذاشت، هنوز دارم...

۹۸/۰۶/۱۷ موافقین ۲۰ مخالفین ۰
Faella

نظرات  (۸)

چون کامنت‌ها بازه من نظرم رو بگم! :)

نظرم اینه که دوباره هم‌کلام‌شدن با یک دوست قدیمی این‌همه تعلل و محاسبه و اما و اگر نمی‌خواد. اگر یادش نباشه یا اگر دیگه نخواسته باشه که ارتباطی شکل بگیره، خب ارتباط دوباره‌ای شکل نمی‌گیره و هیچ اتفاق خاصی هم نمی‌افته و همه می‌رن پی کار خودشون. اما طرفِ دیگه‌ش اینه که اون هم بارها به‌یاد دوست قدیمی‌ای افتاده که براش اون جامدادی رو خریده بوده و هی گفته کاش می‌تونستم یه خبری از احوالش داشته باشم. در این‌صورت آیا واقعاً حیف نیست که فرصتِ بعدِ‌مدت‌های یک احوال‌پرسی از یه دوست قدیمی از دست بره؟ تازه شاید کلی اتفاق خوب دیگه هم پشت سرش تو راه باشه که اصلاً به ذهن هیچ‌کدوم نمی‌رسه. بنابراین نظرم اینه که دوباره هم‌کلام‌شدن با یک دوست قدیمی این‌همه تعلل نمی‌خواد و اگه برای کسی یه هم‌چین فرصتی پیدا شد، بهتره که اقدام کنه و به‌جای فکر و خیال و اما و اگر، بره و ببینه که چه اتفاقی میفته.

پاسخ:
کامنتای اینجا همیشه بازه :))

خب راستش فکر می‌کنم بیشترش ترس از ریجکت شدن باشه، چون این اتفاق قبلا هم افتاده (به یه کسی که فقط دو سال از هم خبر نداشتیم پیام دادم و گفت منو یادش نمیاد) و احتمالا ناخودآگاهم نمی‌خواد دوباره اون حس بعدش رو تجربه کنم... شایدم به خاطر همینه که باهاش ارتباط بگیرم اما جز چندتا جمله، حرفی برای گفتن نداشته باشم که خب... اونم اتفاق جالبی نیست اما زیاد پیش اومده برام... 

دوست من اسمش الهام بود. اون موقعی که ما دبیرستان بودیم بهترین فیلم‌ها از شبکه‌ی چهار پخش می‌شد. فیلم سِوِن، شکارچی ذهن... سریال دوران کهن و...

ما دو تا فیلم‌بازِ عشق سینما بودیم. الهام هری پاتر می‌خوند و من هنوز وارد دنیای کتاب نشده بودم و در حد رمان‌های دم دستی داشتم کشف و اکتشاف می‌کردم.

یه گروه پنج نفره بودیم؛ الهام برامون رینگ گرفت، من دستبند، فائزه گوشواره. من هنوزم همون رینگ رو دستم می‌کنم و همون گوشواره رو وقتی حالم خوبه می‌اندازم.

شاید دو-سه ماه پیش بود که توی تلگرام پیام جوین شدن الهام اومد ولی هر کاری کردم نتونستم بهش پیام بدم. دقیقا وقتی این همه سال توی بی‌خبری و فاصله گذشته، نمی‌دونم چطور باید رشته‌ای رو مجدد گره زد، حتی مطمئن نبودم که رشته‌ای برای اتصال باقی مونده؟ "و همه مثل من درگیر ضبط و ربط خاطراتشان از آدمها نیستند..."

پاسخ:
اگر ترس مسخرۀ ریجکت شدن یا حرف کم آوردن رو کنار بذاریم، شاید واقعا کار درست، پیام دادنه. خب مسلما اون آدم و شرایط دیگه مثل قبل نیست، باید اینو پذیرفت و به عنوان یه آدم جدید که یه سری خاطرۀ قدیمی باهاش داریم بهش نگاه کرد. به نظرم. 

آره، شاید اگه در آینده شهامتش رو پیدا کردم و به اندازه‌ی کافی از خودم مطمئن بودم، شروع‌کننده‌ی گفت‌وگو بشم. 

پاسخ:
امیدوارم کار درست رو انجام بدی. 
۱۹ شهریور ۹۸ ، ۱۴:۳۲ פـریـر بانو

من نظرم به نظر آقاطاها نزدیکه...

یه‌وقت‌هایی اتفاقات خوب و دوستی‌های شیرین منتظر یه اوکی از طرفینن. من رستاک رو تو وبلاگ در حد یه اسم و وبلاگ می‌شناختم. یک‌بار اومدم و تو وبم گفتم من فلان روز می‌خوام برم انقلاب. کسی نمیاد ببینمش؟ رستاک گفت من هستم. خیلی نمی‌شناختمش ولی گفتم باشه. گفتم حتی اگر دوست نشیم باهم نهایتا یه دیدار وبلاگیه‌. و خب... اون روز دیدمش و الان یکی از دوست‌های خوب منه و کلی خوشحالم که هست! :)

دنیای پیچیده‌ و در عین حال ساده‌ایه...

پاسخ:
آره منم دوستیای اتفاقی جالبی داشتم، اما به نظرم این مدلا فرق می‌کنه... می‌دونی تو اون مورد، اگه طرف یه طوری باشه که خوشت نیاد، نهایتا چیزی از دست نمی‌دی، دیگه نمی‌بینیش خب. اما وقتی یه گذشته‌ای با یه نفر داشته باشی و بعد سالها بخوای باهاش هم کلام شی و ببینی دیگه اون آدم قبل نیست یا نمی‌دونم... یه اتفاقی که اون خاطره خوبه که ازش داشتی رو خراب کنه... دردناکه به نظرم :/

به نظر من بهش وصل شو بگو که هنوز جامدادیش رو داری و خدافظی کن:) دلیلی نداره این دوستیا دوباره برگردن ولی زنده شدن یه خاطره خوب همیشه موجهه:)

پاسخ:
بابا خیلی ضایعه که. فکر کن بعد کلی پیگیری و شماره/ آی دی گرفتن و اینا: سلام جامدادیه که بهم دادی هنوز دارم خدافس :))))
۲۳ شهریور ۹۸ ، ۱۹:۵۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)

چقدر عجیبیم ما آدم ها!

پاسخ:
به نظرم این یکی از ویژگی‌هامونه. 

نمی گم چیکار بکنی بهتر هست یا کاری که انجام دادی اشتباه هست ولی من خودم اگه به جات بودم همون اخرش که گفتی لینکدین خواهرش و دیدی بهش پیغام می دادم و ایمیل یا فیس بوک طلیعه رو می گرفتم و دوباره باهش ارتباط برقرار می کردم. کلا شخصا من همیشه دنبال روشن کردن چراغ های قدیمی هستم حتی با ترس اینکه ممکن طرف مقابل کلی تغییر کرده باشه و نخواد دوباره در ارتباط باشیم ولی باز هم من شانسم و امتحان می کنم. نمی دونم شاید هم من همیشه بیش از حد درگیر روابط دوستانه هستم ... 

پاسخ:
نگرفتم و گذشتم... 
۱۶ آبان ۹۸ ، ۱۳:۲۴ ایران توشه

عالی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">