Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۸ مطلب با موضوع «موزیک» ثبت شده است

 

افسانه‌ی زن گریان، داستان غم‌انگیزی در فولکور مکزیک است که هزاران سال  در کشورهای آمریکای لاتین، سینه به سینه از پدربزرگها و مادربزرگها به نوه ها رسیده است، و حتی برخی قسم می‌خورند که واقعیت دارد...

Fa E||a
۱۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۰ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ نظر

باران می آمد و من نمی دانستم، و وقتی که زمین خیس حیاط جلوی چشمم ظاهر شد و اولین قطره ی آب از بالا روی دماغم افتاد، یادم آمد که دستکش هایم را جا گذاشتم. و کی حوصله داشت که راهش به کنار، آن کیف درهم را بگردد به دنبال کلید

چترم را باز کردم و به این فکر کردم که چه کار کنم که چتر روی سرم بایستد و دستم هم یخ نزند.

میله ی چتر را روی شانه ام گذاشتم و بند دسته اش را به دکمه ی پالتو م گیر دادم، و فکر کردم که اگر تقریبا روی خط مستقیم حرکت کنم و باد هم نوزد، اصلا مجبور به نگه داشتن دسته‌ی چتر نیستم. و با یک‌سری معادلات تخیلی اینچنینی، دستهایم را در جیب پالتو فروکردم و به راهم ادامه دادم. جلوی خانه‌ای که در سفیدش شیشه‌ی رفلکس داشت ایستادم تا مطمئن شوم زاویه‌ی چتر طوری است که آب باران روی کوله ام نمی‌ریزد، و ویلای مسخره ای یادم آمد که ترم سوم کاردانی طراحی کرده بودم، و شیروانی اش طوری بود که مثلا آب باران را به یک نقطه هدایت می‌کرد و در استخر می‌ریخت و فکر می‌کردم که چقدددددر ایده ی خفنی است و همه کفشان می‌برد. چقدر آن روزها به نظرم دور و احمقانه می‌آید.

چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم که اگر ماشین زمانی وجود داشت به چند سالگی برمی‌گشتم.

به 15 سالگی. به همان دوران افتضاح دبیرستان، وقتی که اولین تصمیم بزرگ زندگی ام را گرفتم و به عبارت دیگر، بزرگ‌ترین اشتباه زندگی ام را تصمیم گرفتم. من انتخاب کردم به دیگران اجازه بدهم که به‌جای من انتخاب کنند و حالا باید هر روز از عمرم، نصف انرژی ام را صرف این کنم که به همان دیگران که خودم به آنها اجازه ی دخالت دادم بفهمانم که تصمیمات زندگی من به عهده‌ی خودم است. و بعد شروع کردم به تصور تک‌تک اتفاقاتی که می‌توانستم تغییرشان بدهم. که چقدر بیشتر از وقتم استفاده می‌کردم. چقدر کمتر به همه چیز بها میدادم و شادتر می‌بودم. و چه آدمهایی را به زندگی‌ام راه نمی‌دادم.

 

الان تقریبا ۱۰ سال از آن زمان گذشته است. من تمام آن اشتباهات را مرتکب شده ام و ماشین زمانی هم وجود ندارد. راستش اهمیتی هم نمی‌دهم. دست‌هایم دارند توی جیبم گرم می‌شوند و تقریبا بیست دقیقه است که چتر از روی شانه ام تکان نخورده است. آدمهایی که از روبرو آمده‌اند نگاه کنجکاوانه یا احمقانه ای نثار من و چترم کرده اند و رد شده اند. 

همچنان دارد باران می‌بارد، ملودی گاردو برای هزارمین بار همان شعر را توی گوشم می خواند و من نفس عمیق می‌کشم. بوی باران و سردی ملس هوا زیر پوستم می دود و فکر می کنم همین خودِ خنگِ مزخرفم، حتی بدون ماشین زمان هم می‌تواند خوشبخت باشد.



پ.ن: من این آهنگ را دیوانه وار دوست دارم 



 ♫ If ever I recall your face / Melody Gardot


Fa E||a
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۳:۱۴ موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۴ نظر
Fa E||a
۱۸ آبان ۹۵ ، ۰۱:۴۵ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۶ نظر

این روزها خسته کننده اند. دلم می خواهد برای هر کار کوچکی نق بزنم و انجامش ندهم، و حتی دفترم هم نمی تواند به دادم برسد.

اما شبها که به گچکاری و لامپ سقف نگاه می کنم، جمله ای توی سرم می چرخد:

«هر چه را که دوست داری بدست آور وگرنه مجبور می‌شوی هر چه را که بدست می‌آوردی دوست داشته باشی...»


لعنت به آدمهایی که حرفشان را نصفه رها می کنند. کارشان را نصفه رها می کنند. می دانی که چه می گویم؟

خوب است... من هم بروم با این آهنگ دیوانه شوم...



Ai Giochi Addio by Natasha Marsh 


ترجمه

Fa E||a
۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۶ موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۳ نظر
Fa E||a
۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

از نظر من خوشبختی این است که یک روز بروی جلوی آینه و به این فکر کنی که به خودت بدهکار نیستی. 

نه به خودت، نه به هیچکس دیگر. حساب پاک و وجدان پاک.


آرزویم این است این آخرین صحنه ای باشد که در زندگی ام می بینم.



  Oh my love/ Jacky Terrasson & Cécile McLorin Salvant 


حالا کلمات تیتر را جابجا کرده، و میم را مضموم بخوانید 
Fa E||a
۳۰ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۹ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹ نظر

ساعتی از ساعات صبح بود، سنگفرشهای پیاده روی بین خیابان و رودخانه زیر پایم سر می خوردند و من مقصدم را می دیدم که فریم به فریم نزدیکتر می شود.

به این فکر کردم که این مقصد تا چند وقت مقصدم می ماند؟ تخمین زدن زمان برای من خیلی کار سختی نیست. من آدمِ ماندن در هیچ جا نیستم. اصلا یکجا بند شدن در خون من نیست، و انگار اگر بیشتر از یک مدتی یکجا بمانم یک چیزی مثل خوره به جانم می افتد و کم کم به ذرات وجودی ام تجزیه می شوم. خواه ماندن در یک مکان باشد، یا در یک زندگی، یا هر چیز دیگر. حتی ماندن زیر نگاه آدمها و مورد توجه بودن. انگار چیزهایی در این دنیا وجود دارند که با فرو کردن چنگک هایشان توی پای آدم می خواهند بماند و هوای آنها را استنشاق کند. 

هروقت از این حرفها می زنم به یاد سخنرانی جولز و جواب وینسنت در اواخر فیلم پالپ فیکشن می افتم و خنده ام میگیرد. شاید یک وینسنتی باید پیدا شود که توی گوش من هم بزند و برایم توضیح بدهد که چرا باید ماند. کاش...


ساعت همچنان 8 صبح است و خانم نینیا پاستوری توی گوشم آهنگ محبوبم را می خواند: وقتی هیچکس من را نمی بیند، میتوانم باشم یا نباشم.

می توانم..؟ 



Niña Pastori _Cuando Nadie Me Ve 


ترجمه 

Fa E||a
۰۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۷ نظر

می دانی ورونیکا، خلاءی که در دلت حس می کنی به اندازه ی هیچکس و هیچ چیز نیست. 

هیچکس و هیچ چیز نیست که بتواند در آن چفت شود و همیشه یک جایی باقی می ماند که نشتی پیدا کند. 

این عجیب نیست که آدمها گاهی از درون تو سر درنمیآورند. اشکهایت را میبینند، اما به راحتی از کنارش رد می شوند یا خودشان را مشغول کاری می کنند. 

تو تنها هستی ورونیکا. 

وقتی جلوی آینه به چشمان خودت زل می زنی، وقتی زخم دستت را پنهان می کنی، 

وقتی جهان را توی گوی شیشه ای، وارونه می بینی و فکر می کنی بلاخره کسی باید باشد....

 

کسی نیست.

قلبت را بردار و برو ورونیکا.

اینجا جایی برای اشک های تو نیست..




 

 

Zbigniew Preisner/Van den Budenmayer Concerto In E Minor from "La Double Vie De Véronique" (Kieslowski)


عکس و آهنگ از فیلم زندگی دوگانه ورونیک اثر کریشتوف کیشلوفسکی

 

Fa E||a
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۵ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر