Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

I understand why the willow cries..

چهارشنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۸:۵۰ ق.ظ

روزی یک نفر گفت: "پس زندگی کی قرار است آن طوری بشود که من دوست دارم؟"

و یک آدم دیگر در آن جمع او را مخاطب قرار داد و گفت این حرفهای یک آدم ضعیف و تنبل است و آدمهای قوی از این حرفها نمی زنند و به جایش تلاش می کنند و بلاه بلاه بلاه.

فکرش را بکنید. یک نفر دهانش را باز کند و برایت نطق سر بدهد. هیچوقت نفهمیدم که آدمها چرا این کار را می کنند، و  چرا یک نفر نمی تواند یک جمله ی آرزومندانه به زبان بیاورد بدون اینکه صدنفر برایش آنتونی رابینز و کاترین پاندر شوند.


وسط گل قالی نشسته ام و آنچنان حس تنفری به زندگی ام دارم که تا بحال نداشته ام. مورد عجیب اینکه کمی از این حس تنفر خوشم می آید، خوشحالم که کسی کنارم نیست که جمعم کند یا برایم نطق راه بیاندازد و نصیحتم کند یا هرگونه تلاشی در جهت بهبود حالم انجام دهد. انگار باید چیزی نابود شود تا چیز جدیدی متولد شود. مثل یک نقاشی که دلت می خواهد نابودش کنی، به آرامی فندک روشن را به مقوا نزدیک می کنی و استحاله اش  را تماشا می کنی. خطوطش را میبینی که بین شعله های آتش محو می شوند و دقیقه ای بعد، چیزی جز یک بند انگشت خاکستر از تمام اینها باقی نمی ماند. بعد خاکستر را جمع می کنی و با کمی چسب چوب مخلوط می کنی، به شکل بامزه اش نگاه کنی و فکر کنی وقتی که سفت می شود، می تواند یک اثر جدید باشد.


صدای آرامش بخش و باوقار ملودی گاردو، چیزهایی در گوشم می خواند که معنی شان برایم مهم نیست و دلم می خواهد اشک بریزم. صدای این زن همیشه من را به گریه می اندازد و  حتی نمی دانم چرا؛ شادترین آهنگ هایش هم _که تعدادشان زیاد نیست_ غمگینم می کنند و در فازی فرو می روم که یک آهنگ را بیش از 24 ساعت گوش بدهم و در حینش حس معلق بودن در فضا داشته باشم و ندانم زمان چطور می گذرد. کمی گِل توی دستم ورز می دهم و به گونه ام می چسبانم. و به بینی ام. و چانه ام. خنکی اش را دوست دارم. همانطور دستم را زیر چانه ام می گذارم و گل بین دست و چانه ام محبوس می شود. آنقدر می ماند که گرم و نازک می شود و خط چانه ام رویش می افتد.

 یاد شعرهای خیام می افتم و گل را روی تخته می گذارم؛ مثل وقتهایی که در حین ایستادن روی چمن یا نگاه داشتن ظرفی گلی، به یاد می آوری که این چشم و چال دلبری یا ماتحت پادشاهی بوده و ناخوداگاه جابجا میشوی یا ظرف را زمین میگذاری. این تکه گلی که به گونه و بینی و چانه ی من بوسه زد، لبهای کدام دلبر یا پادشاه است؟

روی جای فرورفتگی چانه ام روی گِل، انگشت می کشم و فروغ را به یاد می آورم که در دلتنگی هایش، انگشتانش را روی پوست کشیده ی شب می کشید. دلم می خواهد با تکه گل که زمانی کسی بوده درد دل کنم. کسی که هرکه بوده، دیگر زبان نطق و نصیحت و قضاوت و پیشنهاد ندارد. 

کاش می شد به یک مسافرت بروم. در  تمام مدت سفر در قطار باشم و در هیچ شهری توقف طولانی نداشته باشم، و بعد همان مسیر را به سمت خانه برگردم. ملودی در گوشم چیزهایی بخواند و من رد شدن آدمها و خانه ها و درختها و خیابانها و شهرها و خرابه های آنها را ببینم. رد شدن و رفتن و گذشتن و تمام شدن را. خاک شدن و گل شدن را.  

گل توی دستم را نگاه می کنم: پس زندگی کی قرار است آن طوری بشود که من دوست دارم؟ آیا زندگی هرگز طوری بوده که تو دوست داشته ای؟ خوشبخت و شاد بوده ای؟ چرا خوب نمی شوم؟

چه خوب که نمی توانی جوابم را بدهی. کاش لاکپشت بودم، یا حتی یک بید مجنون. در گروه اشرف مخلوقات بودن دردسر دارد. یک زبان بهت می دهند که بچرخانی و گوشهایی که با آنها چیزهایی که دیگران در اثر چرخاندن زبان ایجاد می کنند بشنوی. چیزهایی که احساساتت را تغییر می دهند و ممکن است دیگر هرگز آن آدم سابق نشوی.  شاید همین قدرت تکلم که انقدر به آن غره ایم، بزرگترین سلاح علیه خودمان است...



+در سکوت مطلق به این آهنگ گوش بدهید 

نظرات  (۶)

۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۸:۵۵ آقاگل ‌‌
یک روز اگر عمری باقی بود و قدرتی داشتم همۀ این مثبت‌نگرها رو می‌ریزم داخل کوره و می‌سوزونم :| 

به قول یکی اینکه از زندگی راضی هستیم و فکر می‌کنیم اطرافیانمون چقدر خوب هستن برای اینه که قدرت تغییرش رو نداریم. آیا اگر قدرت تغییرش بود باز هم همین حرف رو می‌زدیم؟ اگر من می‌تونستم کل زندگیم رو از اینجا بردارم و بگذارم جای زندگی ایکس همین حرف رو می‌زدم؟ حقیقتاً سوال سختیه و جواب سختی هم داره.
پاسخ:
شما دیگه خیلی خشنید :/
آخه قضیه صرفا مثبت نگری نیست، ما نمی دونیم اون آدمه داره چی میکشه، دهنمونو باز میکنیم و میگیم عزیزم اهدافت رو تغییر بده، به خوشی های کوچیک فکر کن و فلان.. :|

۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۹:۴۸ روُباست ‌‍
و ممکن است دیگر هرگز آن آدم سابق نشوی...
پاسخ:
هعی..
هنوز پست رو کامل نخوندم تو حرفا و آرزوهاتو بگو هر کس برات آنتونی رابینز شد و زد تو ذوقت اسم بده جسد بگیر البته منهای پدر و مادرت :دی
پاسخ:
باید دفترچه بدم که -_-
من خودم چند وقتی هست فکر میکنم کاش هلن کلر بودم نه می دیدم نه می شنیدم نه حرف میزدم سختی داره ولی در عوض خیلی از اتفاقات حال بهم زن رو نمیفهمی دوری از هر چیز حال بهم زنی که بقیه بتونن بهت وارد کنن
پاسخ:
حالا نه درونحد -_-
ولی واقعیتش اینه که هرچقدرم از یه سری چیزا تو زندگیت فاصله میگیری، میان و پیدات میکنن، یه عمر تماشات میکنن :دی :اموجی منصور 
متنفرم از تمام نصیحت‌ها و مثبت‌اندیشی‌ها که فقط وقتی وقتشون نیست سرت خراب می‌شن!
پاسخ:
دقیقا....
و از کسایی که خبر ندارن و صرفا می خوان یه چیزی گفته باشن -_-
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۸:۵۸ آقاگل ‌‌
خب همین دیگه. طرف نمی‌دونه چی داری می‌کشی که. میاد میگه هم وطن به لحظه‌های خوبت فکر کن. به زیبایی. به راز گل سرخ. به طراوت مهتاب و شبانگاه. خب من اگر کلت دم دستم باشه هم اون رو راحت می‌کنم هم خودم رو :)
پاسخ:
:))))))))
البته به این چیزا فکر کردن گاهی وقتا کمک میکنه، اما چیزیه که در درونمون اتفاق میوفته و بهش فکر میکنیم. وقتی یکی بهمون این حرفارو میگه اونم به عنوان راه حل یا کمک و اینا، بسیااار تهوع آور میشه قضیه -_-

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">