Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

چند روزی است که درگیر پیدا کردن اسم برای پیج کارهای دستی هستم و در این راستا، از چند تن از دوستانی که با دنیاهای فانتزی آشنایی دارند کمک خواستم، یکی از دوستان اسمی گفت که اشاره‌ای به دلتورا داشت و من پرت شدم به 12،13 سال پیش... 

راهنمایی که بودم، مدرسه‌مان کتابخانه‌ی درست حسابی نداشت. تعدادمان خیلی کم بود و بچه‌ها خیلی از کتاب‌خوانی استقبال نمی‌کردند، بنابراین مدرسه لزومی نمی‌دید کتابها را تقویت کند یا کسی را به عنوان مسئول  استخدام کند، یا حتی جایی را به آن اختصاص بدهد و کتابخانه‌ی ما، محدود می‌شد به یک قفسه‌ی سرتاسری در یکی از دیوارهای نمازخانه، که بیشتر کتابهایش را هم کتب مذهبی تشکیل می‌دادند. درِ همان اتاق هم عموماً قفل بود چون بچه‌ها به نماز خواندن هم تمایل نداشتند و اگر کسی می‌خواست نماز بخواند، باید کلید را از خانم ناظم می‌گرفت و بعد از تمام شدن کارش، آن را بر می‌گرداند. 

در مورد کتابها چیزی نمی‌گفتند، چند بار خواستم بپرسم که می‌توانم از آنها استفاده کنم؟ اما راستش حس استرسی که کش رفتن کتاب و بی‌وقفه خواندن و تمام کردن آن طی یکی دو روز به من می‌داد را دوست داشتم و نمی‌خواستم با یک اجازه، آن را از دست بدهم. یکی از کتابهایی که از آن زیرزمین کش رفتم و با ولع خواندم، سه گانه‌ی "در جستجوی دلتورا" بود. اوایل که هنوز بردن کتابها به ذهنم نرسیده بود یا شاید جراتش را نداشتم، هر روز در همان ساعت نماز که وقت بود، چند صفحه از کتاب را می‌خواندم و دوباره فردا... 

یک چشمم به صفحات کتاب بود و یک چشمم به پنجره‌ی کوچک زیرزمین، که یک نفر بی‌هوا نیاید و مچم را بگیرد. فکرش را بکنید. آدم یاد قرون وسطی می‌افتد که کتاب خوندن جرم بود و آدمها باید در پستوهای خانه‌شان کتاب می‌خواندند. گاهی اوقات در حین کتاب خواندن، تخیلم به کار می‌افتاد و خودم را در آن دوره و شرایط تصور می‌کردم، در حالی که کتاب به دست، در زیرزمین تاریک و نمور خانه‌ام می لرزیدم و با انگشتان سرد و لرزان، کتاب را ورق می‌زدم. بعد ناگهان چند تن از ماموران حکومتی نا غافل به خانه‌ام حمله می‌کردند و بعد از کشف زیرزمین و کتابخانه‌ی مخفی‌ام، من را کشان کشان نزد پادشاه می‌بردند و او در آستانه ی اعدام کردنم، نظرش عوض می‌شد و یک شغل سخت به من واگذار می‌کرد. مثلاً باید تمام بخاری‌ها و کوره‌ها و اجاق‌ها را تمیز می‌کردم یا نظافت اسطبل را به عهده‌ام می‌گذاشتند. صبح تا شب سخت کار می‌کردم و یک غذای بخور و نمیری جلویم می‌گذاشتند که معمولا ته مانده‌ی غذاهای وعده‌ی قبل بود و کلی پشه و مگس رویش نشسته بود. در اینجا عموماً با احساس تهوع یا صدای پا به خودم می‌آمدم و یادم می‌افتاد که نیم ساعت است اینجا نشسته‌ام و احتمالا کلاسم هم شروع شده است. 

وقتهایی که زینب هم همراه من برای نماز خواندن به زیرزمین می‌آمد را دوست نداشتم. نمی‌توانستم خیالبافی کنم چون مادرم همیشه می‌گفت وقتی در حال خیالبافی هستی، دهانت باز می‌ماند و شبیه دیوانه‌ها می‌شوی؛ و خب اصلاً دلم نمی‌خواست زینب من را در آن حالات ببیند. و اینکه معمولاً کارمان به حرف زدن می‌کشید و دیگر کتاب هم نمی‌شد خواند. 

یکبار در میان تخیلاتم، دختری را خلق کرده بودم که به جای خون، در رگهایش طلا جاری بود. نامادری‌اش هر روز به بهانه‌ای او را کتک می‌زد و زخمی می‌کرد تا  کمی طلا جمع کند و به مرور، به ثروتمندترین آدم شهر تبدیل شد. در حالی که دخترک روز به روز ضعیفتر می‌شد. دختر از عادی نبودنش خبر نداشت، تا اینکه یک روز در میدان شهر زمین خورد و زمانی که از جایش بلند شد، مردم دور او جمع شدند و با شگفتی، آرنج و گونه‌ی زراندود او را بررسی کردند. دخترک فردای آن روز پیش جادوگر شهر رفت و از او خواست چیزی به او بدهد تا مانند بقیه شود. به محض اینکه دخترک معجون را سرکشید، نه تنها طلای درون رگهایش، بلکه تمام طلاهایی که نامادری‌اش انبار کرده بود، گردنبند و انگشتر و هرچیزی که از آن طلا ساخته شده بود مبدل به خون شد، خونی که هیچ چیزی نمی‌توانست آن را پاک کند.

دخترک به خانه رفت، اما زیاد دوام نیاورد و روز بعد جان سپرد. نامادری ماند و دستهایی که تا ابد به خون دخترک آلوده شده بود... 

 

این داستان را هرگز جایی ننوشتم، اصلا نمی‌دانم چطور یادم آمد. تنها چیزی که از آن به خاطر داشتم این بود که مدت زیادی به دنبال اسم برای داستان بودم که اسم مناسبی پیدا نکردم و داستان هم کم‌کم فراموش شد. این مورد یکی از نمونه های بارز این است که من حتی از دوران طفولیت هم همواره مشکل انتخاب اسم داشتم و اینکه چرا به نظرم نرسید که آن دختر، می‌توانست از اهالی خورشید باشد (چیزی شبیه داستان پرنسس کاگویا) و آن را پرورش بدهم؟ 

بله بچه‌ها. به این دلیل که در همان مرحله‌ی انتخاب اسم ماندم و مردم. مثل همیشه، گیر کردن در فرع موضوع و جزئیات. 

کاش آن جادوگر چیزی هم برای من داشت، کاش حداقل این بار را تسلیم فرعیات نشوم..

Faella
۲۵ آبان ۹۷ ، ۲۰:۲۶ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۱۹ نظر

می‌دانید، به نظر من یکی از نیازهای بشر این است که یک چیزی برای خودش داشته باشد؛ یک چیزی که خودش خالق آن باشد و جوانه زدن و رشدش را با چشم خود ببیند. برای ارضای این حس، یک نفر بچه دار می‌شود، یک نفر دیگر شرکت تاسیس می‌کند یا مغازه می‌خرد و پرورش گیاه راه می‌اندازد و بلاخره یک طوری یک راهی پیدا می‌کند. 

 

این یکی از سوالاتی است که من هر روز خدا دارم از خودم می‌پرسم: آن چیز خاص که من دلم می خواهد داشته باشم چیست؟

سالهاست که چیزهای مختلفی را امتحان کرده‌ام و هربار با نگاه that's it! تا جایی پیش رفته‌ام و به دلیلی رهایش کرده‌ام.

حالا چند ماهی است که یک کار جدید را شروع کردم،  اما این روزها دوباره با همان مساله‌ی تهوع آور همیشگی روبرو هستم: پروژه‌ای را با ذوق و شوق شروع می‌کنم، کلی وقت و تلاش و هزینه پای آن صرف می‌کنم و درست در یک قدمی لانچ پروژه یا به موفقیت رسیدنش، یک حس حماقت بی‌انتها برم مستولی می‌شود که: "خب که چی اصلا؟"

در ابتدای کار، فکر می‌کردم این بار فرق می‌کند. یعنی هر بار فکر می‌کردم که این بار فرق می‌کند، اما خب...

دارم فکر می‌کنم که این چیزی که من برداشت دیگری از آن دارم، در واقع "ترس" است. بیشتر آدمها، در آستانه‌ی باز کردن یک در که به جایی ناشناخته راه دارد، دچار ترس و وحشت می‌شوند و خب برای من که تا چند سال پیش حتی تلفن غریبه را هم جواب نمی‌دادم این حالات خیلی غافلگیر کننده نیست. 

گرچه من همیشه آن را با نقاب "نا امیدی" و "کافی نبودن" می‌دیدم و ماهیت اصلی‌اش برایم روشن نبود، اما دیروز که داشتم به زمان‌بندی نگاه می‌کردم و صدای "خب که چی؟" در سرم می‌چرخید، به آن صدا جواب دادم: "خب که هیچی! مگر همه چیز باید ته داشته باشد؟ حتی اگر کل این قضیه با شکست هم مواجه شود، اتفاق خاصی نمی‌افتد."

البته این حرف بسیار بزرگتر از من است، چون خودم را می‌شناسم و می‌دانم که گاهی فقط با یک تمسخر کوچک از یک شخص خاص، چقدر غصه خورده‌ام و می‌خواسته‌ام همه چیز را بی‌خیال شوم. 

متاسفانه من در مورد چیزهایی که خلق می‌کنم بسیار حساسم. خواه یک کارِ دستی باشد، یا یک غذا. با اینکه از آشپزی تقریبا متنفرم و دستپختم [تعارف که نداریم] افتضاح است، اما کسی در خانه جرات ندارد از غذایی که من می‌پزم ایراد بگیرد. البته خود همین هم جای بحث دارد، چون حس می‌کنم آدم وقتی در یک زمینه به خودش مطمئن باشد و اعتماد به نفس داشته باشد، کمتر از تمسخر دیگران ناراحت می‌شود و وقتی فکرش را می‌کنم می بینم وقتی که در زمینه‌هایی که به آنها تسلط دارم از من نقد می‌شود، راحتتر می‌پذیرم تا وقتی که کسی از دستپختم یا فیلمی که ساخته‌ام ایراد می‌گیرد.

خب این کاری که قصد شروعش را دارم هم برایم جدید است و آنقدرها درش اعتماد به نفس ندارم، برای همین احساس ترس و اضطراب در قالب "خب که چی؟" رهایم نمی‌کنند. احساس می‌کنم یک چیزهایی را نمی‌بینم یا از دستم در می‌روند یا اطلاعات کافی درباره‌شان ندارم. به سراغ کسب اطلاعات می‌روم و چیزهایی که پیدا می‌کنم عموما من را بیش از پیش می‌ترسانند و فکر می‌کنم در حد و اندازه‌ی فلان کار نیستم یا کاش همانطور در بی‌اطلاعی و حماقت خودم غلت می‌زدم و خوشحال بودم. 

خلاصه این روزها به کسی احتیاج دارم که لوله‌ی تفنگ را پس سرم بگذارد و بگوید: "راه بیوفت. اگر برگردی شلیک می‌کنم"

Faella
۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۵:۲۸ موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۶ نظر

...شورتکات‌ها در واقع "عادات" یک نرم‌افزار به شمار می‌آیند، و اولین چیزی هستند که کاربر باید بعد از شناخت کلی نرم‌افزار، آنها را بیاموزد؛ چون کلیات آن نرم‌افزار را مشخص می‌کنند و ساده‌ترین راهی هستند که برای پیشبرد هدفش می‌تواند استفاده کند. اگر ما راه‌های سخت را برای استفاده از آن پی بگیریم، ممکن است به نرم افزار و بعد به سیستم فشار بیاید و نهایتا خودمان هم خسته و عصبی شویم.

من گاهی به این فکر می‌کنم که شورتکات‌های خود من چه چیزهایی هستند؟ دیگران با توجه به آنها چه ذهنیتی از شخصیت من دارند و چه طور از من می‌خواهند که کاری برایشان انجام دهم، و چند درصدشان موفق به راضی کردنم می‌شوند؟ شورتکات‌های اطرافیان و دوستانم چطور؟ 

 

Faella
۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۰:۴۵ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

یکی از سوالاتی که به کررات از من پرسیده می‌شود، این است:

به عنوان زبان دوم یا سوم، چه زبانی را بیاموزیم؟

 

خب بیایید باهم این قضیه را بررسی کنیم.

در وهله‌ی اول، تا جایی که می‌توانید زبان انگلیسی‌تان را تقویت کنید. علاقه به این زبان اهمیت چندانی ندارد، شما به آن "نیاز" دارید. حتی در ساده‌ترین کارها مانند جستجوی اینترنتی و کار کردن با اپلیکیشن‌ها و نرم‌افزارها گرفته، تا درک کلیات یک جواب آزمایش پزشکی و خیلی از چیزهایی که به طور روزمره با آنها سروکار دارید. حتی اگر قصد یادگیری زبان‌های دیگر را هم داشته باشید (مخصوصا زبان‌های  ژرمنی که هم ریشه‌ی انگلیسی هستند) به آن نیاز خواهید داشت. 

 

انتخاب زبان سوم، به علاقه و نیاز شما بستگی دارد؛ اینکه چه زبانی می‌تواند شما را جذب کند و برای پیشروی و یادگیری هرچه بیشتر آن مشتاق باشید، و اینکه وقتی به سطح خوبی از دانش آن زبان برسید، چه استفاده‌هایی می‌توانید از آن بکنید. مثلا یک فرد آمریکایی، به دلیل همسایگی آمریکای لاتین با این کشور و تعداد بالای مهاجرین این کشورها، عموما زبان اسپانیایی را به عنوان زبان دوم برمی‌گزیند، یا اهالی ترکیه،  به یادگیری زبان آلمانی علاقه ی زیادی دارند چون برخی از حروف و آواها در این دو زبان مشترک است. 

تجربیات شخصی من حاکی از این است که در ایران، عموما از زبانهای ترکی، عربی، فرانسوی، آلمانی و روسی استقبال زیادی می‌شود و بازار کار بهتری هم نسبت به زبان‌های دیگر مانند ایتالیایی و اسپانیایی دارند؛ اما حقیقت این است که دسته‌ی اول به نسبت زبانهای دشوارتری هستند و یادگیری آنها مستلزم زمان و دقت و تمرین بیشتری است. مثلا در زبان ایتالیایی و اسپانیایی، برای تشخیص مذکر و مونث بودن کلمات، صرفا به حرف آخر کلمه نگاه می‌کنیم، اگر a بود یعنی مونث است و در غیر این صورت مذکر؛ درحالی که مثلا در زبان آلمانی به غیر از مذکر و مونث، یک جنسیت "خنثی" هم داریم و در زبان فرانسوی، این مقوله آنقدر پیچیده است که در حوصله‌ی این پست نمی‌گنجد. پس پیشنهاد می‌کنم که تنها در صورتی که واقعا علاقه دارید و مصمم هستید به سراغشان بروید.

مورد دیگر اینکه، زبان‌های ریشه‌ی لاتین، بیشتر از آنچه فکرش را بکنید به هم شباهت دارند. 

مثلا کلمه ی دویدن را در نظر بگیرید:

courir (فرانسوی)

correr (اسپانیایی)

correre (ایتالیایی)

 

یا "کوهستان":

montagne (فرانسوی)

montaña (اسپانیایی)

montagna (ایتالیایی)

 

و همان‌طور که قبل‌تر توضیح دادم، زبان‌های ژرمنی مانند آلمانی و هلندی و انگلیسی هم‌ریشه هستند. به عنوان مثال، "رنگ سبز" را در نظر بگیرید:

 green (انگلیسی)

 Grün (آلمانی)

groen (هلندی)

 

یا "کلمه"

word  (انگلیسی)

wort (آلمانی)

woord  (هلندی)

 

توصیه‌ی من این است که اگر یادگیری یک زبان خاص برایتان سخت است، و اگر محدودیت زمانی ندارید و حوصله‌تان یاری می‌کند، اول زبان ساده‌تر در آن ریشه را یاد بگیرید، و بعد به سراغ زبان سخت‌تر بروید. مثلا برای یادگیری فرانسوی، می‌توانید اول  ایتالیایی را که زبان نسبتا ساده‌ای است و مشکلات تلفظ برایتان ایجاد نمی‌کند را بیاموزید، در عرض چند ماه به سطح مناسبی برسید و بعد از یک فاصله‌ی چندماهه، به سراغ فرانسوی بروید. 

 

نکته‌ی مهمی که در اینجا وجود دارد این است که اگر یک آدم عادی هستید و در زمره‌ی تیزهوشان قرار نمی‌گیرید، "هرگز" سعی نکنید دو زبان را به طور همزمان پیش ببرید. اتفاقی که می‌افتد این است که هیچ‌کدام را درست و حسابی یاد نخواهید گرفت، و زمانی که به کلمات زبان X نیاز دارید، کلمات زبان y را به خاطر می‌آورید. این کار تنها در صورتی مجاز است که به سطح خیلی خوبی از یکی از زبان‌ها رسیده باشید و ساختار آن زبان به طور کامل برایتان جا افتاده باشد، در آن صورت مغز می‌تواند کلمات آن زبان‌ها را از هم تفکیک کند و در مواقع لزوم، می‌توانید خیلی راحت‌تر به آن دسترسی داشته باشید.

باز هم تاکید می کنم، تنها در صورت علاقه و نیاز به سراغ زبان‌های سخت بروید، چون افرادی که به قصد ناخنک زدن یا با علاقه‌ی سطحی یا از روی جوگیری این کار را می‌کنند، عموما اتفاق جالبی برایشان نمی‌افتد. مثلا ممکن است زمینه‌ی خیلی بدی  از آن زبان در ذهنشان  ایجاد شود یا احساس بدی نسبت به خودشان پیدا کنند. 

پس قبل از شروع هر کاری، اول به علاقه و نیازتان توجه داشته باشید تا بعدتر با مواردی چون عذاب وجدان ناشی از اتلاف وقت و کم شدن انگیزه روبرو نشوید. 

Faella
۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۹ موافقین ۱۲ مخالفین ۰ ۹ نظر