Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

دختر خورشید

جمعه, ۲۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۲۶ ب.ظ

چند روزی است که درگیر پیدا کردن اسم برای پیج کارهای دستی هستم و در این راستا، از چند تن از دوستانی که با دنیاهای فانتزی آشنایی دارند کمک خواستم، یکی از دوستان اسمی گفت که اشاره‌ای به دلتورا داشت و من پرت شدم به 12،13 سال پیش... 

راهنمایی که بودم، مدرسه‌مان کتابخانه‌ی درست حسابی نداشت. تعدادمان خیلی کم بود و بچه‌ها خیلی از کتاب‌خوانی استقبال نمی‌کردند، بنابراین مدرسه لزومی نمی‌دید کتابها را تقویت کند یا کسی را به عنوان مسئول  استخدام کند، یا حتی جایی را به آن اختصاص بدهد و کتابخانه‌ی ما، محدود می‌شد به یک قفسه‌ی سرتاسری در یکی از دیوارهای نمازخانه، که بیشتر کتابهایش را هم کتب مذهبی تشکیل می‌دادند. درِ همان اتاق هم عموماً قفل بود چون بچه‌ها به نماز خواندن هم تمایل نداشتند و اگر کسی می‌خواست نماز بخواند، باید کلید را از خانم ناظم می‌گرفت و بعد از تمام شدن کارش، آن را بر می‌گرداند. 

در مورد کتابها چیزی نمی‌گفتند، چند بار خواستم بپرسم که می‌توانم از آنها استفاده کنم؟ اما راستش حس استرسی که کش رفتن کتاب و بی‌وقفه خواندن و تمام کردن آن طی یکی دو روز به من می‌داد را دوست داشتم و نمی‌خواستم با یک اجازه، آن را از دست بدهم. یکی از کتابهایی که از آن زیرزمین کش رفتم و با ولع خواندم، سه گانه‌ی "در جستجوی دلتورا" بود. اوایل که هنوز بردن کتابها به ذهنم نرسیده بود یا شاید جراتش را نداشتم، هر روز در همان ساعت نماز که وقت بود، چند صفحه از کتاب را می‌خواندم و دوباره فردا... 

یک چشمم به صفحات کتاب بود و یک چشمم به پنجره‌ی کوچک زیرزمین، که یک نفر بی‌هوا نیاید و مچم را بگیرد. فکرش را بکنید. آدم یاد قرون وسطی می‌افتد که کتاب خوندن جرم بود و آدمها باید در پستوهای خانه‌شان کتاب می‌خواندند. گاهی اوقات در حین کتاب خواندن، تخیلم به کار می‌افتاد و خودم را در آن دوره و شرایط تصور می‌کردم، در حالی که کتاب به دست، در زیرزمین تاریک و نمور خانه‌ام می لرزیدم و با انگشتان سرد و لرزان، کتاب را ورق می‌زدم. بعد ناگهان چند تن از ماموران حکومتی نا غافل به خانه‌ام حمله می‌کردند و بعد از کشف زیرزمین و کتابخانه‌ی مخفی‌ام، من را کشان کشان نزد پادشاه می‌بردند و او در آستانه ی اعدام کردنم، نظرش عوض می‌شد و یک شغل سخت به من واگذار می‌کرد. مثلاً باید تمام بخاری‌ها و کوره‌ها و اجاق‌ها را تمیز می‌کردم یا نظافت اسطبل را به عهده‌ام می‌گذاشتند. صبح تا شب سخت کار می‌کردم و یک غذای بخور و نمیری جلویم می‌گذاشتند که معمولا ته مانده‌ی غذاهای وعده‌ی قبل بود و کلی پشه و مگس رویش نشسته بود. در اینجا عموماً با احساس تهوع یا صدای پا به خودم می‌آمدم و یادم می‌افتاد که نیم ساعت است اینجا نشسته‌ام و احتمالا کلاسم هم شروع شده است. 

وقتهایی که زینب هم همراه من برای نماز خواندن به زیرزمین می‌آمد را دوست نداشتم. نمی‌توانستم خیالبافی کنم چون مادرم همیشه می‌گفت وقتی در حال خیالبافی هستی، دهانت باز می‌ماند و شبیه دیوانه‌ها می‌شوی؛ و خب اصلاً دلم نمی‌خواست زینب من را در آن حالات ببیند. و اینکه معمولاً کارمان به حرف زدن می‌کشید و دیگر کتاب هم نمی‌شد خواند. 

یکبار در میان تخیلاتم، دختری را خلق کرده بودم که به جای خون، در رگهایش طلا جاری بود. نامادری‌اش هر روز به بهانه‌ای او را کتک می‌زد و زخمی می‌کرد تا  کمی طلا جمع کند و به مرور، به ثروتمندترین آدم شهر تبدیل شد. در حالی که دخترک روز به روز ضعیفتر می‌شد. دختر از عادی نبودنش خبر نداشت، تا اینکه یک روز در میدان شهر زمین خورد و زمانی که از جایش بلند شد، مردم دور او جمع شدند و با شگفتی، آرنج و گونه‌ی زراندود او را بررسی کردند. دخترک فردای آن روز پیش جادوگر شهر رفت و از او خواست چیزی به او بدهد تا مانند بقیه شود. به محض اینکه دخترک معجون را سرکشید، نه تنها طلای درون رگهایش، بلکه تمام طلاهایی که نامادری‌اش انبار کرده بود، گردنبند و انگشتر و هرچیزی که از آن طلا ساخته شده بود مبدل به خون شد، خونی که هیچ چیزی نمی‌توانست آن را پاک کند.

دخترک به خانه رفت، اما زیاد دوام نیاورد و روز بعد جان سپرد. نامادری ماند و دستهایی که تا ابد به خون دخترک آلوده شده بود... 

 

این داستان را هرگز جایی ننوشتم، اصلا نمی‌دانم چطور یادم آمد. تنها چیزی که از آن به خاطر داشتم این بود که مدت زیادی به دنبال اسم برای داستان بودم که اسم مناسبی پیدا نکردم و داستان هم کم‌کم فراموش شد. این مورد یکی از نمونه های بارز این است که من حتی از دوران طفولیت هم همواره مشکل انتخاب اسم داشتم و اینکه چرا به نظرم نرسید که آن دختر، می‌توانست از اهالی خورشید باشد (چیزی شبیه داستان پرنسس کاگویا) و آن را پرورش بدهم؟ 

بله بچه‌ها. به این دلیل که در همان مرحله‌ی انتخاب اسم ماندم و مردم. مثل همیشه، گیر کردن در فرع موضوع و جزئیات. 

کاش آن جادوگر چیزی هم برای من داشت، کاش حداقل این بار را تسلیم فرعیات نشوم..

۹۷/۰۸/۲۵ موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Faella

نظرات  (۱۹)

۲۶ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۸ هالی هیمنه
چقدر غم‌انگیز بود اون داستان. تو رمان بادبادک‌باز هم یه داستان بود توی همین مایه‌ها، ولی هرچی فکر می‌کنم کامل یادم نمیاد که بگم!
پاسخ:
چه غم‌انگیز که من هنوز بادبادک باز رو نخوندم -_-
چه داستان قشنگی خلق کرده بودی ...
من همیشه چرت ترین و دم دستی ترین اسم ها رو انتخاب میکردم 😂
پاسخ:
مرسی عزیزم ^_^
۲۶ آبان ۹۷ ، ۰۹:۳۳ دامنِ گلدار
عالی بود، هم خاطره‌ها واخیل توی نمازخانه و هم داستان دختر خورشید :)
پاسخ:
مرسیی ^_^
ولی دختر خورشید یکم خزه ها، اسم پیشنهاد بدید :دی 
گیر کردن در فرع موضوع و جزئیات... 
در مورد من یه وسواس ذهنیه، می‌دونم. بارها شده به خاطر 0.05 سانتی‌متر که دقیقن روی آکس نمی‌افته طرح رو حذف کردم و از اول کشیدمش، حتا توی مورد بی‌اهمیتی مثل جانماییِ تکست باکس توی پاورپوینت. و فکر کنم شروعش به تقلید از مشق نوشتن‌های برادرم بود؛ یه غلط یا خط‌خوردگی توی صفحه باعث می‌شد اون برگه رو پاره کنم و از نو همه‌ی سطرها رو پاکنویس کنم، گاهی فقط به این دلیل که یه کلمه به نظرم خوب پاک نشده و سایه‌ای از اون روی کاغذ جامونده. 
پاسخ:
منم قبلا اینجوری بودم، حالا نه به این شدت ولی خب یه چیز کوچیک کلی وقتم رو می‌گرفت و بعد هم یا اون کار خراب می‌شد یا ازش متنفر می‌شدم و رهاش می‌کردم. 
الان خیلی بهترم و می‌دونی چی کمکم کرد؟ 
ترجمه.
اوایل وقتی یه کلمه‌ی معادل رو پیدا نمی‌کردم و تو دیکشنری هم چیزی که من می‌خواستم نبود، به خودزنی می‌رسیدم و انقدر سرش می‌موندم که کلمه‌هه پیدا شه. بعد گفتم چرا اینکارو کنم، اون کلمه و جمله رو هایلایت می‌کنم و ازش می‌گذرم و آخر که استرسم کمتره و مغزم بازتر، اونو انجام می‌دم. و خب جواب داد و سعی کردم به چیزای دیگه هم تعمیمش بدم و سر یه سری کارا، وقتی از اون چیز می‌گذشتم و آخر به سراغش می‌رفتم می‌دیدم چقدر اون تو نگاه کلی گمه و بی اهمیت بوده و ارزش وقتم رو نداشته... 
الان حس می کنم خییلی زندگیم ساده تر شده، با اینکه باز هم اون وسواس میاد سراغم گاهی، ولی دیگه خیلی کم.

سلام علیکم
واقعاً داستان طرح جالبی داشت.
پاسخ:
سلام :)
ممنونم 
داستانی که گفتی شبیه داستان‌ها و قصه‌های قدیمیه. تخیل باحالی داره. فقط تهش چرا دختر رو باید کشت؟ معمولاً این وقتا یهو یه شاهزاده‌ای با اسب سفید از اون پشت مشتا میاد بیرون و دختر رو با خودش می‌بره و آدم بدا حتی اگر نامادری هم باشن به سزای عملشون می‌رسن. یا اینکه دختر می‌بخشدشون. :)
.
دست‌سازه‌هایی که گفتی میشه همون سیمانی‌ها؟ (من نمی‌دونم چه اسمی دارن. قصدم کم ارزش نشون دادنشون نیست. توضیح اضافه:دی)
پاسخ:
نه از این مدلا که شاهزاده بیاد نجاتش بده بدم میومد و همچنان هم بدم میاد :)) ولی می تونست پرواز کنه بره بالا یا اصلا به زمین اومدن دختر می تونست توصیف بسیااار زیبایی داشته باشه. اینکه از کجا اومده و چجوری اومده. به نظرم انقدر که شروعش می تونه زیبا باشه، پایانش شاید نتونه. ولی خب من یه روز بهش فکر کردم و دیگه فراموشش کردم، اون زمانا زیاد تو کار پرورش دادن نبودم :)) اگه چیزی به ذهنم می رسید که خوب بود، ثبت می شد. اگر نه هم که هیچی 

+بله :دی حالا پیج که درست کردم یا تو تلگرام عکساشو می ذارم ببینید
۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۲ آسـوکـآ آآ
فائلا فائلا فائلا چقدر خوبه که تو تخیل داری. چقدر خوبه که من میتونم تخیلتو تجسم کم. چقدر خوب داستان میسازی. چرا نمی نویسی. دقیقا  داستانت قابلیت رمان نوجوان رو داره. حتتتتما چاپش کن.❤
پاسخ:
مرسیییی ^_^
چاپ؟؟ بی خیال بابا -_-
ولی به تصویر سازی و انیمیشنش فکر کردم 
داستانت عالی بود
پاسخ:
ممنونم ^_^
سلام
کتابخونه مدرسه ی مام همینجوری بود، کلی قفسه ها رو شخم میزدم که یه کتاب به درد بخور پیدا کنم. 
قوه تخیل قوی بهترین چیزیه که یه نویسنده رو سرپا نگه میداره، متاسفانه من خیلی خیال پردازی میکنم ولی تخیلی که به درد داستان بخوره در وجودم ضعیفه. کاش داستانت رو کامل بنویسی خیلی شیرین و جذاب بود. اسم انتخاب کردی یا میتونیم پیشنهاد بدیم؟ 
پاسخ:
دقیقا.. اینجا هم هییچی نبود. کلا چندتا کتاب به درد بخور بود که هی همونارو می‌خوندم. یه کتاب دیگه هم بود که اسمشو یادم نیست اما نویسنده‌ش آلمانی بود و اسم شخصیت زنش مایکه بود و اسم شوهرش پییِر یا پیتر یا همچین چیزی. یکی دیگه هم بود که ایرانی بود و داستان یه زنی بود که زندان افتاده بود.. چقدر ناراحت کننده که اسم و داستان هیچکدومو یادم نیست :(

ممنونم :) 
نمی‌دونم شاید برای انیمیشن یا کامیک بنویسمش. داستان نویسیم خیلی خوب نیست. 

+من همییییییشه از پیشنهادات استقبال می‌کنم :دی
به نظرم اگر علاقه داری به عنوان داستان کودک و نوجوان روش سرمایه گذاری فکری بکن.
راستی نمیدونم کاردستی هات از چه جنسی هستن، برای دادن ایده لازمه اینو بدونم😊
پاسخ:
اها فکر کردم ایده رو برای اسم داستان می‌گید :))
یه اسم انتخاب شد، ولی خب پیشنهاد دارید بازم بگید :د
کارام بتنی و فانتزی هستن 
آره من هم همین داستان یادم اومد، داستان امیر تو بادبادک باز.

@هالی هیمنه
داستانش درباره مردی بود که یه فنجون جادویی پیدا کرده بود و متوجه شده بود که اگه توش اشک بریزه اشک‌ها تبدیل می‌شن به مروارید.

آدم فقیر و شادی بود اما تصمیم گرفت تا با این فنجون جادویی ثروتمند شه برا همین برا خودش بهونه غمگین شدن می‌تراشید، هرچی بیشتر مرواید به دست می‌آورد، حرصش برای ثروت بیشتر، بیشتر می‌شد، در آخر مرد با چاقویی توی دستش روی یک کوه مروارید نشسته بود و جسد همسر مقتولش در مقابلش بود و اون اشک می‌ریخت.


پاسخ:
ولی من مورد شباهتشونو نفهمیدم :دی
۲۷ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۶ حورا رضایی
من اول مجموعه‌ی روون رو از امیلی رودا خوندم، بعدش خبر در جست‌وجوی دلتورا رو شنیدم و با تأخیری که دیگه برام عادی شده بود به کتابخونه‌ی محل رسید و گرفتمش.
اصلاً این ادبیات کودک و نوجوان خیلی جذابه. 
پاسخ:
من به طور اتفاقی و چون اونجا کتابای محدودی بود خوندمش، و کلا با این نوع ادبیات خیلی آشنایی نداشتم. اون زمانا کتابای پائولو کوئلیو خیلی مد شده بود و بابام می‌خوندشون، منم گاهی یواشکی کتابای کتابخونه‌ی بابام رو می‌خوندم که خب بیشترشونو نمی‌فهمیدم اما الان خیلی متاسفم از اینکه توی اون دوره کتاب نوجوان نمی‌خوندم..
۲۷ آبان ۹۷ ، ۱۶:۳۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
چه داستان جالبی. حتی میشه یه انیمه ازش ساخت:-))
پاسخ:
اوهوم :)
نه فقط داستان کلا این پستو دوس داشتم زیاد. یه سری پستات برام اینجورین کلا. مثل اون که راجع به اینکه موجودات دیگه ای هم باشن که ما نمیبینیم. در کل هم که پستات خوبن حتی اگر تو فاز من نباشن و از اون مفید نویسایی. از مهارت و اطلاعات عمومیتم که نگم ک ادم حرصش درمیاد چه همه کاره ای و خودش هیچی نیس D: بمون اینجا همیشه خلاصه :) 

+ وقتی تو نظرات دیدم تو کار انیمیشنی یه لحظه ذوق کردم. همیشه دوس داشتم یکی پیشم باشه من طرح و ایده و داستان بدم بش اون انیمیشن کنه. حتی گفته بودم اگر روزی بخوام ازدواج کنم شرط اینه طرف انیمیشن ساز باشه D: کامیک هم که خودم میخواستم اگه بشه بسازم... هر چن نقاشیم خوب نیس. نوشتنم هم خوب نیس ولی بهتر نقاشیه :دی یه دلیل اینکه میخوام سال دیگه بیام تهران برا اینام هس که شاید اونجا بتونم چیزی شم. در کل بیشتر ایده هام خوبه اگر تعریف از خود نباشه :دی بعد  گفتم شاید سال دیگه که میخوام بیام تهران بتونیم این کارو کنیم با تو که من داستان و ایده بدم و تو بسازی و... بعد به خودم اومدم گفتم جم کن بابا :/ :دی جوگیر  :دی

++ من یاد اون داستان فیلم هزارتوی پن افتادم حالا :دی اخه اونم از یه سرزمین تو زیرزمین گمونم رف به سطح زمین چون دنبال روشنایی بود و مرد. اینکه ارزوی چیزی رو داری و فک میکنی خوبه ولی باش سازگار نیستی و میمیری توشون شبیهه. اون تیکه خیالپردازیاتم و قایمکی کتاب خوندنم یاد فیلم ایرانی نفس افتادم که تازگی دیدمش. راجع به یه دختربچه بود که همینجوریا بود. واقعا عجب داستان خفنیم گفتی تو بچگی. من تو بچگی اصن تو این فازا نبودم برعکس الان. تنها چیز فانتزیم اون موقع فقط شکل پیدا کردن تو دیوار و ترک و اینا و یه داستان  خیلی مختصر براشون دیدن بود.

+++ گلبول های زرد؟ :دی برا اسم. البته حالت افسانه ای نداره زیاد شاید برعکس چیزی که میخوای. زر و رز؟ :دی
یه چیزای دیگه هم به ذهنم رسید ولی نوشتنی برا تایتل بد میشن. صرفا معنایی جالبن. حالا باز اگر چیزی به ذهنم رسید که بشه گف میگم
پاسخ:
مممنووووون

اتفاقا الان دارم کمیک میکشم! و به شدت به ایده نیاز دارم. اگر دوس داشتی برام بفرستشون بکشم. 
من فعلا کار انیمیشن نمی‌کنم چون خیلی وقت گیره ولی فکر کنم کمیک خوب شه. 

آخ نگو از نفس... چقدر من پای این فیلم زار زدم... 


ها یه چیز دیگه هم طلوع و غروب! نه دقیقا این ولی یهو دیدم طلوع زرده و غروب سرخ که بعدشم میاد و اخرشم که شب و مرگ حتی. خودتم که تو کار خورشید بودی. خلاصه گفتم با اینا بشه چیزی ساخت شاید. طلوعه غروب یا غروبه طلوع مثلا! کیبوردم کسره نداره :/ البته بازم فانتزی طور نیس ://

من یاد سیب قرمز و زردم افتادم الان. سیب قرمز خصوصا یه بار معنایی جالب میگیره توش انگار اگر استفاده شه. ولی نمیدونم چجوری :/ :دی وصله ناجوره اگر تو عنوان بیاد یهو انگار. 

اها هور دخت. هور دخت همین اسم خودته ولی حالت قدیمی و فانتزی طور داره دیگه. فک کنم ازین خوشت بیاد :دی


پاسخ:
مرسی ^_^
فردای این پست، فکر کردم مهردخت و زردخت هم اسامی بدی نبودن، ولی خیلی تابلو میشه داستان
عهههه ^~^ مرسی فک نمیکردم اینو بگی خوشحال شدم. ولی خب مشکل اینه من به صورت جدی هنوز ایده ای برا کمیک نداشتم تاحالا. ینی یه هدفی برا اینده بود صرفا. ایده هام رو فقط به نوشتن داستان کوتاه و فیلم و انیمیشن شدنشون فک کردم و نمیدونم مناسب کامیک باشن یا نه ینی. حالا فعلا وسیله ارتباطی هم دستم نیس. با گوشی بابام اومدم الان. جمعه یا شنبه ایشالا گوشیم میرسه دستم. اگر خواستی یوزر تلگرامتو بده اونجا با هم حرف بزنیم. همونطور که گفتم تو ایده دادن بد نیستم چون. که اگر دوس داشتی با هم راجع به این چیزا حرف بزنیم و اگر موضوع خاصی مدنظرته بگی تا من ببینم مثلا چه ایده ای براش به ذهنم میاد و بت بگم و اینا و ایده های خودمم که نوشتم و اونا که ننوشتم رو اگر یادم بیاد یا ایده جدیدی که به ذهنم ممکنه بعدا بیاد بگم ببینی چطوره. خلاصه کلا تبادل افکار و نظر کنیم. اتفاقا یه دفعه که پست برا همکاری گذاشتی دلم میخواس منم بیام ولی دیدم هنر خاصی جز ایده دادن ندارم که اونم شاید بهتر از مناش باشن گفتم بیخیال. 

پاسخ:

حالا منم شدددتش رو غلیظ گفتم :دی 
خودم یه عالمه طرح کشیدم که هنوز پیاده شون نکردم و حتی نرسیدم برم سراغ ایلوستریتر و اونقدرا عجله‌ای نیست، کلا گفتم اگر کسی ایده داشته باشه استقبال می‌کنم. حالا احتمالا تا هفته‌ی دیگه یا دو هفته‌ی دیگه شروع می‌کنم به انتشار کارهام، که متوجه بشید فضاش چطوریه .
و اینکه عزیزم از قدیم گفتن هر سری یه عقلی داره، یه ایده‌ای داره. ربطی به بهتر و بدتر بودن نداره، ایده‌ی تو، مختص تو ه. حتی اگر به نظر دیگران ایده‌ی بدی باشه بازم مال تو ه و اصلا ممکنه بد به نظر رسیدنش به خاطر این باشه که نتونستی خوب منتقلش کنی که اونم راه حل داره. من خودم حتی تا چند ماه پیش یه سری ایده‌ی موهوم توی ذهنم بود که الان نمی‌گم خیلی شفافن، اما بسیار واضحتر شدن و حداقل می‌دونم می‌خوام چیکار کنم و 5 سال، شایدم بیشتر طول کشیده که از اون حالت منگی به اینجا برسم. و کلیدش هم اونجا بود که شروع کردم. وقتی که شروع کردم هی ایده‌های مختلف میومد تو ذهنم که همه رو یادداشت می‌کردم که حتی اگر همون موقع هم به دردم نخوردن؛ بعدا، یه وقتی با یه چیزی ترکیبشون کنم.
خلاصه اصلا خودتو دست کم نگیر، حرفتو بزن حتی اگر کسی درکش نکنه. حداقلش اینه که چند سال دیگه شرمنده‌ی خودت نمی‌شی که فلان موقعیت برات پیش اومده و از دستش دادی. اینو کلی می‌گم، برای زندگیت. 
منتظریم پس ^_^ و امیدوارم یه روزم همکار شیم :دی
اره اره. قبلا اینجور نبودما ینی قبلنم نوشتم ولی به این شکل تجربش نکرده بودم. کلا قدیم انقد ایده نداشتم. الان ولی بیشتر چیز به ذهنم میاد و این یه ماه اخیر که شروع کردم فهمیدم اگر پی ش بری بهترم میشه حین نوشتن و زیادتر. اگر این یه ماهو تجربه نکرده بودم یحتمل حرفتو درست نمیفهمیدم. حیف فعلا میخوام برا کنکور بخونم وگرنه ادامش میدادم. میدونی من خودم ایده هامو دوس دارما ینی بهتر که فک کردم هس از لحاظ اعتماد نداشتن به خود نبوده به اون شکل ولی از حرف زدن فرار میکنم، درسته و فک میکنم نمیتونم حرفمو منتقل کنم و اگر بکنمم با ایدم حال نمیکنن اکثرا برا همین فقط برا خودم مینوشتم و میخواستم بنویسم. مرسی بابت حرفا واقعا ^_^. کاتالیزگر شد ؛)فک کنم الان بهتر بتونم با این موقعیتایی که نیاز به حرف زدنه روبرو شم :) و برای انتقال درست هم سعی میکنم بیشتر تلاش کنم
پاسخ:
ایشالا ^_^
نگران نباش، بلخره راهشو پیدا میکنی :)
۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۴:۳۶ اجاره سوئیت مبله در تهران
داستان شیرین ، جذاب و با مزه ای بود ...
فک کنم منم این مریضی رو دارم که بعضی وقتا خیلی درگیر فرعیات میشم ... :)))
___________________________
اجاره سوئیت مبله در تهران
https://eskanbama.com
پاسخ:
ممنون :) 
چقدر هیجان انگیز بوده خوندن دلتورا.
اسمی واسه داستان به ذهنم نیومد شرمنده .
پاسخ:
ممنون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">