Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

It's ok, Do it scared

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۵:۲۸ ق.ظ

می‌دانید، به نظر من یکی از نیازهای بشر این است که یک چیزی برای خودش داشته باشد؛ یک چیزی که خودش خالق آن باشد و جوانه زدن و رشدش را با چشم خود ببیند. برای ارضای این حس، یک نفر بچه دار می‌شود، یک نفر دیگر شرکت تاسیس می‌کند یا مغازه می‌خرد و پرورش گیاه راه می‌اندازد و بلاخره یک طوری یک راهی پیدا می‌کند. 

 

این یکی از سوالاتی است که من هر روز خدا دارم از خودم می‌پرسم: آن چیز خاص که من دلم می خواهد داشته باشم چیست؟

سالهاست که چیزهای مختلفی را امتحان کرده‌ام و هربار با نگاه that's it! تا جایی پیش رفته‌ام و به دلیلی رهایش کرده‌ام.

حالا چند ماهی است که یک کار جدید را شروع کردم،  اما این روزها دوباره با همان مساله‌ی تهوع آور همیشگی روبرو هستم: پروژه‌ای را با ذوق و شوق شروع می‌کنم، کلی وقت و تلاش و هزینه پای آن صرف می‌کنم و درست در یک قدمی لانچ پروژه یا به موفقیت رسیدنش، یک حس حماقت بی‌انتها برم مستولی می‌شود که: "خب که چی اصلا؟"

در ابتدای کار، فکر می‌کردم این بار فرق می‌کند. یعنی هر بار فکر می‌کردم که این بار فرق می‌کند، اما خب...

دارم فکر می‌کنم که این چیزی که من برداشت دیگری از آن دارم، در واقع "ترس" است. بیشتر آدمها، در آستانه‌ی باز کردن یک در که به جایی ناشناخته راه دارد، دچار ترس و وحشت می‌شوند و خب برای من که تا چند سال پیش حتی تلفن غریبه را هم جواب نمی‌دادم این حالات خیلی غافلگیر کننده نیست. 

گرچه من همیشه آن را با نقاب "نا امیدی" و "کافی نبودن" می‌دیدم و ماهیت اصلی‌اش برایم روشن نبود، اما دیروز که داشتم به زمان‌بندی نگاه می‌کردم و صدای "خب که چی؟" در سرم می‌چرخید، به آن صدا جواب دادم: "خب که هیچی! مگر همه چیز باید ته داشته باشد؟ حتی اگر کل این قضیه با شکست هم مواجه شود، اتفاق خاصی نمی‌افتد."

البته این حرف بسیار بزرگتر از من است، چون خودم را می‌شناسم و می‌دانم که گاهی فقط با یک تمسخر کوچک از یک شخص خاص، چقدر غصه خورده‌ام و می‌خواسته‌ام همه چیز را بی‌خیال شوم. 

متاسفانه من در مورد چیزهایی که خلق می‌کنم بسیار حساسم. خواه یک کارِ دستی باشد، یا یک غذا. با اینکه از آشپزی تقریبا متنفرم و دستپختم [تعارف که نداریم] افتضاح است، اما کسی در خانه جرات ندارد از غذایی که من می‌پزم ایراد بگیرد. البته خود همین هم جای بحث دارد، چون حس می‌کنم آدم وقتی در یک زمینه به خودش مطمئن باشد و اعتماد به نفس داشته باشد، کمتر از تمسخر دیگران ناراحت می‌شود و وقتی فکرش را می‌کنم می بینم وقتی که در زمینه‌هایی که به آنها تسلط دارم از من نقد می‌شود، راحتتر می‌پذیرم تا وقتی که کسی از دستپختم یا فیلمی که ساخته‌ام ایراد می‌گیرد.

خب این کاری که قصد شروعش را دارم هم برایم جدید است و آنقدرها درش اعتماد به نفس ندارم، برای همین احساس ترس و اضطراب در قالب "خب که چی؟" رهایم نمی‌کنند. احساس می‌کنم یک چیزهایی را نمی‌بینم یا از دستم در می‌روند یا اطلاعات کافی درباره‌شان ندارم. به سراغ کسب اطلاعات می‌روم و چیزهایی که پیدا می‌کنم عموما من را بیش از پیش می‌ترسانند و فکر می‌کنم در حد و اندازه‌ی فلان کار نیستم یا کاش همانطور در بی‌اطلاعی و حماقت خودم غلت می‌زدم و خوشحال بودم. 

خلاصه این روزها به کسی احتیاج دارم که لوله‌ی تفنگ را پس سرم بگذارد و بگوید: "راه بیوفت. اگر برگردی شلیک می‌کنم"

نظرات  (۶)

۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۶:۴۳ آسـوکـآ آآ
میگم زشت نیست که من هنوزم تلفن غریبه رو جواب نمیدم؟
چند روز پیش که واسه اولین بار جریان برق رو تو آب وارد میکردم. ته دلم میترسیدم. اصلا واسه همین بود که کارامو عقب مینداختم. اما چند روز پیش که تو آزمایشگاه تنها بودم. گفتم ببین تهش اینه که جرقه برنه. ته ته تهش اینه که دستتو سریع می کشی. و اینگونه بود که دل به دریا زدم و الان احساس میکنم قوی ترم و همین الان در حال آماده شدن واسه رفتن به دانشگاهم.
نترس، من چند ماه این ترس رو با خودم کشون کشون آوردم. نتیجه ش فقط یه دیوار بلند جلو مسیرته.
یه بارم به ما چیزایی که ساختی رو نشون بده. مثلا بتوناتو. نمیشه که فقط دلمونو آب کنی 🤗❤❤
پاسخ:
تلفن خونه که اصصصلا جواب نمی‌دادم، الان حدقل اونو جواب می‌دم 😅
نمی‌دونم اینایی که گفتی چیه، ولی دمت گرم :))

+دو‌ سه هفته دیگه یه پیج می‌زنم واسه کارام، هم ببینید هم بگسترونید :)) 😁
این خب که چی سراسر زندگی منم گرفته اخیراً
برای هر کاری یه بار باید این سؤالو از خودم بپرسم :|
پاسخ:
البته تا حدودیش به اوضاع مملکت برمی‌گرده، حداقل واسه من -_- 
داستان عنوان تو یکی از مقاله‌ها بود. اگه خواستید بخونید 

I once heard a true story of a woman who was trapped in a burning building on the 80th floor. She was terrified of heights and enclosed spaces, and when the fire alarm went off, she refused to follow her colleagues into the stairwell to evacuate to safety.
The firemen did a sweep of the building and found her hiding under her desk, waiting to die. She was screaming “I’m scared, I’m scared” as the firemen insisted she walk down the stairwell until one fireman said, “That’s OK, just do it scared.” He repeated it all the way down the 80 flights of stairs, until he brought her to safety.

خب که چی؟(:
درمورد قسمت اول موافقم.هرکسی باید کاری بکنه.
بعد اینکه وسط کار دلسرد  میشی ؛خب شاید این ٬اون کار شما نیست واقعا و هنوز چیز خاصی که در اعماق وجودتون هست رو پیدا نکردید.چون اون یگانه افسانه شخصی ادم ٬ یگانه هست٬قرار نیست که هی عوض بشه
و برعکس اگه انسان اون نقطه مورد نظر رو شناخت٬ دیگه عالم و ادم حریف نمیشن٬ دل سردی داره و دیر و زود داره و سختی داره ولی تسلیم شدن نداره.نمی خوام البته قضاوت کنم ٬ولی شاید هنوز به شناخت خودتون تو این چیز خاص نرسیدید.

درباره تاثیر محیط ٬همیشه هست و همیشه هم موثر.ولی ادم هرچی قوی تر بشه این تاثیر کمتر و کمتر میشه.

البته اوضاع مملکت و جامعه به شدت مریض ما هم نود و نه درصد اثر مخرب و کشنده خودش رو میذاره.مخصوصا برای اونایی که دنبال ساختن جاده خودشونن.
اما بنظرم تنها راه جنگیدنه.اگر واقعا به شناخت اون چیز خاص رسیده باشید جز جنگیدن راهی نیست.و اولین سلاح لازم برای این نبرد اعتماد به نفس هست بنظرم.در هر صورت این ها نظر من بود و امیدوارم خبط و جسارتی توش نبوده باشه (:  و ارزوی موفقیت رو دارم براتون 

پاسخ:
این حرف درستیه، اما خب درمورد من یکم فرق داشت چون عموما اون چیزایی که رها کردم، چیزایی بود که بهشون علاقه داشتم و به بهونه‌های مسخره رهاشون کردم. بعد جوری مینشستم پاشون انگار فردا قراره دنیا به آخر برسه، و یهو رهاشون می کردم -_- کلا یادم باشه درمورد سندرم شی درخشان بنویسم.

+آخه مثلا حرف آدمایی که ربطی به آدم ندارن خیلی مهم نیس، ولی خانواده و کسایی که دوستشون داره مهمه حرفشون... به این یه مورد واقعا نمی تونم بی توجه باشم..

+ شرایط کشور واقعا مزخرفه، ولی چیزی که هست، گاهی وقتا استعداد آدم تو شرایط سخت شکوفا می شه. مثلا خود من اگر مثل آدم هر روز صب تا شب می رفتم سرکار و بعد میومدم خونه بیهوش می شدم (وقتی می رفتم سرکار واقعا اینطوری بود :/)، فرصت خیلی کارا برام نبود و خیلی چیزایی که الان یاد گرفتم رو بلد نبودم. البته خیلی قابل مقایسه نیستن اینا، در اون صورت پول و سابقه ی کار و تجربه می داشتم و الان مهارت و چیزای دیگه :-؟ 
من هفته ی دیگه با تفنگ پر دارم میام آماده ی پذیرایی باش :دی 

خیلی هویجوری و تاکیدی این متن رو هم به عنوان کامنت و هم در واتس آپ دریافت می نمویی :))
پاسخ:
بیااااااااا قدمت روی چشم ^_^
من هرروز دارم روزا رو از تقویم میشمرم ببینم کی اون روز فرا می رسه :))
چه جالب...منم یه رفیق دارم عین تو،هرکاریمیخوام بکنم و یا هرکاری میگم بکنه میگه خب که چییی؟؟؟تهشش؟؟؟
میگم ته چیی بابا؟؟؟مگه همه چی ته میخواد؟؟؟میخواد حرفت بی معنی بود هیچی دیگه کم میاره ادامه نمیده کلا دورازجون شما داغونه:))خخخ مهم ترین چیزای زندگیو میگه خب که چی؟؟درکش نمیکنم...توهم یکم شبیهش هستی
واقعا منظور این حرفتون چیهه؟؟:))میخوام بدونم اخه اون نمیگه اصلااا منو کشت والا
پاسخ:
به هرحال آدم برای یه کاری وقت و هزینه و عمرش رو می‌ذاره و اون چیز نباید یه اتلاف وقت به تمام معنا باشه. من برای هرچیزی این رو نمی‌گم، اما برای پروژه ها و تصمیمات بزرگ گاهی وقتا پرسیدنش لازمه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">