Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

آزاتوث*

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۹ ق.ظ

باز هم برق خانه رفته. نمیدانم این بار چندم در این هفته است. از پنجره به حیاط نگاه می‌کنم که چراغش روشن است. چراغهای آپارتمان روبرویی و کل کوچه هم. حتما باز فیوز پرانده‌ایم.

به آشپزخانه می‌روم و جهت سویچ‌های جعبه فیوز را عوض می‌کنم، اما اتفاقی نمی‌افتد. به اتاقم برمی‌گردم و پرده را کنار می‌زنم. نورپردازی  نمای آپارتمان روبرویی اتاق من را به اندازه ی یک لامپ ۱۰۰ واتی روشن میکند، اول به این فکر می‌کنم که این ساختمان ماهی چقدر هزینه‌ی نورپردازی در قالب قسمتی از شارژ ماهانه از ساکنینش می‌گیرد؟ و چرا انقدددر به ساختمان ما نزدیک است؟

قدیمترها خیابان های۱۲ متری واقعا ۱۲ متر بودند. 

صدای قارقار کلاغ، فقط یک کلاغ آن‌هم ساعت ۲ و نیم شب یکی از عجیب ترین صداهاست و کمی می ترساندم.من به ندرت شبها صدای کلاغ یا گنجشک را شنیده ام، فرض را بر این میگیرم که با تاریک شدن هوا می خوابند.

فقط یک مورد بود، چندین سال پیش که جای دیگری زندگی می کردیم، تقریبا هرشب حوالی ساعت ۱۲ صدایی می آمد شبیه جیرجیر تاب، که هرگز نفهمیدم که آیا واقعا صدای تاب بوده یا پرنده ای که مثل من شبها دلتنگ می‌شود. اما دست از کاری که درلحظه انجام میدادم می‌کشیدم و بی‌حرکت محو صدا می شدم. دلم می‌خواست فکر کنم که واقعا پرنده است. گاهی اوقات که روی تخت دراز کشیده بودم و تمام نورهای اطراف خاموش بودند، به صدایش گوش میدادم و الان با شنیدن صدای کلاغ در تاریکی، حسی شبیه همان شبها تداعی شد. حسی که توضیح دادنی نیست، فقط می توانم بگویم که مکمل شب بود. 

باز صدای تق‌تق سویچ های جعبه فیوز بلند می شود. احتمالا کسی می خواهد به دستشویی برود و بسیار هم عصبانی است. یادخانه‌ی یکی از اقوام افتادم و دستشویی ذوزنقه ای قدیمی گوشه ی حیاطشان، و آن شبی که مهمانشان بودیم و برق رفت. من در حالت عادی هم از آن دستشویی خوفناک می ترسیدم، اما آن موقع واقعا عجله داشتم. خانم خانه با شمعی در دست من را تا دستشویی همراهی کرد و شمع را داخل گذاشت، اما به محض اینکه من در را پشت سرم بستم؛ هیبت یک سوسک را دیدم در قالب سایه، که تماما دیوار روبرو را پوشانده بود. صحنه ی بعدی را یادم نیست، اما بنابر ریلیشنشیپ من و سوسک حدس می زنم که کلا بیخیال قضیه شده و با همان حالت به جمع آشنایان پیوسته باشم.

و بعد کلبه ی عمو کورس به یادم آمد... آن کلبه ی عجیب وسط جنگل و مه، که شاید زیباترین صبح زندگی ام را در آنجا گذراندم البته منهای قسمت دستشویی، که از بلوک سیمانی ساخته شده بود و از هر سوراخش می توانستی انتظار ورود یک هیولا را داشته باشی. نمی دانم چرا اصلا از کلبه ی عمو کورس عکس ندارم. آنهم در مسافرتی که هر لحظه اش از چند زاویه ی مختلف ثبت و ضبط شده... نکند واقعی نبوده باشد؟ نکند خواب دیده ام؟ آن کلبه را و آن پرنده را و حالا هم این کلاغ و نور مصنوعی ریخته شده کف اتاقم را؟ نکند من قسمتی از خواب یک دیگ نفر دیگر باشم؟ کاش نباشم... 



*موجودی کیهانی که در مرکز جهان خفته و این جهان در حقیقت رؤیای اوست.

۹۶/۰۵/۰۹ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۹)

۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۲۲ .: جیرجیرک :.
یادآور "inception" نولان بود متنت :)
پاسخ:
وایییی خدای من نمیگی سکته میکنم *+*

مرسی :)
سوسک توی دستشویی واقعا ترسناکه . خدارو شکر زیاد اونجا باهاش برخورد نداشتم ...
پاسخ:
خیلی :(( تو حموم ازونم ترسناکتره :|
چند وقت پیش یه شب ساعت حدود 2 الی 3، یه صدای جیغ طوری اومد. تموم هم نمیشد. هی پیوسته میومد. بعد صدا هی نزدیک تر میشد. من خیلی نگران شدم همونطور که گفتم شبیه صدای جیغ یه دختر کوچولو بود. صدا خیلی نزدیک نشد که من مثلا بتونم از پنجره ببینم چه خبره. خلاصه خوابم برد و فرداش به مامانم اینا گفتم. فردا شب بازم تکرار شد این دفعه صدا خیلی نزدیک اومد. یهو پریدم رو تخت و بیرون رو نگاه کردم ولی هم شب بود هم من عینکم رو چشمم نبود خیلی دقیق ندیدم. فقط دو تا آقا رو تشخیص دادم که، وایسادن سر کوچه ی ما و سوت میزنن. سر همه ی کوچه ها یه مقدار مشخصی سوت میزدن و میرفتن! 
آقا خلاصه مشکوک بود! من هزارتا فکر و خیال کردم. گفتم شاید قاچاقچی مواد و ای طوری به همکاراشون دارن پیام خاصی میدن!! آدم نمیدونه زیر پوست شهر چه خبره!!!
به همسایه ها هم گفتیم ولی نشنیده بودن چون نصف شب غیر من کسی بیدار نبود!
خلاصه یه شب عینکم رو گذاشتم بغل دستم، تا صدا نزدیک شد پریدم پای پنجره! دیدم بابا دو تا سرباز بدبختن دارن سوت میزنن. تا اون موقع که نداشتیم ولی فک کنم نگهبان محله و اینا بودن. دیگه بعدش هم با ماشین هم گشت میزدن! 
وقتی گفتی دلم میخواست فک کنم پرنده است من یاد این خاطره افتادم!!! صداها توی شب خیلی عجیب غریبه!
+ چه جالب! نمیشناختمش! برم مطالعه کنم راجع بهش!
پاسخ:
:)))) طفلی سربازا

البته اینجا هم بعضی اوقات صدای جیغ و فحش یه زن میاد، اونم به طور واضح... خیلی وحشتناکه -__-

+ببین این بنظرم یکی از شخصیت های لاورکرفت ه، حالا نمی دونم خودش ساخته یا از یه افسانه الهام گرفته، می خونم میام مینویسم راحبش
تصویر سازی ابتدای متن خیلی خوب بود. حتی اگر خاطره هم بود در نظر من یک داستان کوتاه کمی ترسناک جلوه کرد. 
خیلی خوب و عالی بود.
:)
پاسخ:
ممنونم ^_^
خب اگه توی خونه آپارتمانی هستید. 2تا فیوز دارین دیگه یکیش داخل واحد هست و یکیش بیرون واحد.

این متن رو خوندم یاد بچّگیم افتادم (فکر کنم اوّل دبستان)؛ یادمه که یه دختر خیلی بزرگ (البته اون زمان از نظر من بزرگ میومد :)) ) ازم خواست فلان سوسک که یه 5 قدم جلوترش بود رو بکشم :)) منم قهرمانوار اون اژدها رو له کردم :))
پاسخ:
آره ولی کی نصفه شب پامیشد میرف پایین.
دیگه صب زنگ زدیم سرایدارمون درست کرد 

+ :)))))))) 
منم داداشم بچه بود صداش میکردم سوسکارو بکشه، بعد حس ابرقهرمانا بهش دس میداد و جوری رفتار میکرد انگار همه باید تعظیم کنن بهش  :))
شت گویان از کادر خارج میشود
پاسخ:
چرا؟ :/
۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۵ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
این نوشته های توصیفی رو که تصویر هارو میسازه، خیلی دوست دارم:)
پاسخ:
نوش ^_^
۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۵ پشمآلِ پشمآلو
کلبه وحشت [۲] :دی
پاسخ:
:))))))))
نه خداییش کلبه هه و ویو و ایناش محححشر بود، فقط قسمت دسشوییش هولناک بود :دی
جالب بود 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">