Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

۷ ساله بودم. روزی که عمل کردم و به هوش آمدم، گفتند چون دختر خوبی بودی و گریه نکردی برایت یک عروسک باربی که همیشه آرزویش را داشتی جایزه خریدیم . چشمانم بسته بود و حالا حالاها نمی‌توانستم بازشان کنم؛ همینطور در حسرت دیدن عروسک باربی سوختم و سعی کردم با لمس، قیافه اش را تصور کنم. یک بسته ی پلاستیکی همراهش بود که مامان میگفت مهره های رنگی گردنبندش است و وقتی خوب شدی باید خودت نخ کنی و دور گردنش بیندازی. من هم مهره های داخل پلاستیک را لمس می‌کردم ،و توی ذهنم گردنبند نخ شده را دور گردن زیباترین عروسک دنیا می بستم.


فردای آن روز، با صدای مامان از خواب بیدار شدم. برایم صبحانه آورده بود و گفت بعد از ظهر قرار است برایم از آن شیرینی ها که خیلی دوست دارم درست کند. اما من دلم شیرینی نمی خواست. بعد از به هوش آمدنم، انگار دیگر حس خاصی به چیز خاصی نداشتم و تنها چیزی که حالم را خوب میکرد بغل کردن آن عروسک بود. مامان برایم شیرینی می پخت، کتاب می خواند و موهایم را نوازش می کرد؛ و من در مقابل فقط می پرسیدم کی می توانم چشمانم را باز کنم. فکر می کنم فردای همان روز بود که دیگر دلم تاب نیاورد و پانسمانی که روی چشمم گذاشته بودند را کندم. کلافه توی اتاق نشسته بودم و صدای مامان که داشت با تلفن حرف می زد از جای دوری شنیده می‌شد. جای پانسمان کمی سوخت و تلاشم برای باز کردن چشمها، باکمی درد همراه بود. عروسک را جلوی صورتم گرفتم، اما همه چیز تار بود.چشمانم را چندبار باز و بسته کردم، اما تنها چیزی که دیدم تصویر محوی از موهای بلوند عروسک بود. با همان دید ضعیف، سعی کردم بسته ی گردنبند را پیدا کنم؛ تصویر ذهنی ام در همان لحظه باید واقعیت می یافت. 

اما بسته ی گردنبند آنجا نبود. آخرین باری که آن را توی دستم لمس کرده بودم، شب قبل بود که من را توی نشیمن نشانده بودند تا یکی از سریالهای پرطرفدار آن زمان را گوش کنم. 


طراحی خانه ی ما طوری بود که نشیمن، پذیرایی و آشپزخانه، با چند پله ی مرمر به اتاقهای خواب در ارتفاع بالاتر راه پیدا می کردند و یکی از تفریحات من این بود که روی پله ها بنشینم و خودم را به پایین سر بدهم یا یک پشتی روی پله ها بگذارم و از آن انتظار داشته باشم که نقش سرسره را ایفا کند. لحظه ای که می خواستم خودم را به بسته ی مهره ها روی میز نشیمن برسانم، به پله ها فکر کردم و اینکه چطور باید این مرحله را به سلامت بگذرانم. سرگیجه ی احمقانه ای داشتم و نمی توانستم راه بروم، یک پا را جلوتر میکشیدم که شیار پله را لمس کند و دو پله را به همین منوال با موفقیت پایین آمدم؛ اما در مورد پله ی سوم، شانس خیلی با من یار نبود. سرم گیج رفت و از همانجا سقوط کردم.

صحنه‌ی بعدی که در یادم است، بانداژی دور سرم و روی چشمانم بسته بودند، جایی که یحتمل تختم بود دراز کشیده بودم و آفتاب نرمی روی گونه‌ام افتاده بود. روی تخت دست کشیدم تا عروسک را بردارم. نبود. از جایم بلند شدم و روی تمام تخت، کناره‌های تخت و حتی زیر تخت را تا جایی که می‌شد دست کشیدم. عروسک را برده‌بودند. خواستم گریه کنم، اما هر قطره اشکی که می‌جوشید چشمانم را آتش می‌زد و دلم می‌خواست داد بزنم. داد زدم. جیغ زدم. عروسکم را خواستم. اما جواب شنیدم که تا وقتی به حرف گوش نکن بودن ادامه بدهم از عروسک خبری نیست. چند روز بعد که چشمانم خوب شدند و بینایی‌ام را کامل به دست آوردم، عروسک را جلوی صورتم گرفتم و نگاهش کردم. آنقدرها هم زیبا نبود...


در طول دوران مختلف،  عروسک‌های مختلف در قالبها و فرمهای مختلف خواسته‌ام و برایشان تلاش کردم. بعضی هایشان به‌من داده شد، بعضی را فقط لمس کردم و بعضی‌را صرفا تماشا. اما دردناک تر از همه، آنهایی بودند که ارزش تلاش را نداشتند، و آنهایی که وقتی به دستشان آوردم که دیگر برایم هیچ معنایی نداشته اند. گاهی‌چیزی که آرزوی دست نیافتنی سالها قبلم بوده را توی دستم نگاه می‌کنم و فکر میکنم چرا برایم صرفا یک وسیله است و آنقدرها از داشتنش ذوق و هیجان ندارم؟ و دلم به حال خود پر ذوق و شوق قدیمم که آرزوی فقط یک لحظه لمسش را داشته می سوزد..

۹۶/۰۴/۳۰ موافقین ۱۴ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۱۰)

۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۲ .: جیرجیرک :.
گاهی به این حس می رسم. بعد فکر می کنم انگار وقتی توی وادیِ خیال و ذهنیت هست، قشنگ تره. بعضی چیزا فقط فکر داشتن شون، از دور، به آدم انرژی و انگیزه می ده. به محض اینکه محقق بشن انگار اون هاله ی جادویی شون از بین می ره و توی ذوق می زنن. 
پاسخ:
دقییییقا... مثل ماه یا ستاره ها که وقتی ازینجا میبینیش زیبایی مطلقه، اما شکل حقیقیش رو که میبینی یحتمل میخوره تو ذوقت :)
۳۰ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۷ حضرت کازیمو
رنجِ به دست آوردن و اندوهِ به دست آوردن 

دنیا هم جای بیخودیه ها :)
پاسخ:
چه خوب گفتید جای رنج و اندوه رو.. 
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۶:۱۰ مترسک ‌‌
اصولاً ما همه‌مون توی زندگی برای خیلی چیزا (یا به قول شما: عروسک) تلاش می‌کنیم که جداً ارزششو نداشته و ندارن...
پاسخ:
درسته.. 
۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۰:۲۵ شرف الدین
فکر نمیکردم یک خاطره کودکانه به یک نتیجه فیلسوفانه منتهی بشه! مثل حکایتهای مثنوی تموم شد :))
پاسخ:
:)) یه "گویند روزی" اولش کم داشته پس :)
همینه که داستان های عاشقانه توشون وصال نیست دیگه! نرسیدن و ارزوی چیزی رو داشتن همیشه قشنگ تر از وصال بوده.

پاسخ:
اوهوم خیلی وقتا اینطوریه 
چقدر این حس برای من آشنا بود :(

اندوه رسیدن وقتی اونی نیست که باید باشه...
پاسخ:
عزیزم :(

+پریسا انقددددددددددددددددددددددددددر ذوق کردم اینجا دیدمت که خدابدونه. چقدر خوب که خوبی :)
من این پستو به دلایل نامعلومی دوست داشتم
پاسخ:
ممنون :) نوش 
فرق دنیا و بهشت همینه: نعمتای دنیا از دور قشنگه، نعمتای بهشت از نزدیک!!
+ فکر کنم یه حدیث بود این! مطمئن نیستم...
پاسخ:
نشنیده بودم من :)
خیلی از چیزا ارزش تلاش ندارن و الکی فرصت ها و موقعیت ها رو سوخت میکنن
پاسخ:
اوهوم///
برای خودتون اتفاق افتاده؟
پاسخ:
بله 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">