Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

مِهیکو

دوشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۸:۵۷ ب.ظ

در سنین نوجوانی، بر خلاف دوستان و همسن و سالانم که مدینه‌ی فاضله شان فرانسه و ایتالیا بود، من عاشق مکزیک بودم. در رویاهایم، بعد از اتمام درسم به آنجا می‌رفتم و در دانشگاه گوادالاخارا ادامه‌ی تحصیل می‌دادم، بعد با یک مانولو یا هوزه ازدواج می‌کردم و به خوبی و خوشی در مزرعه‌ی ذرتی که از پدرش به ارث رسیده بود، به همراه بچه‌هایمان اِرنستو و لوپیتا، هپیلی اِور افتر می‌شدیم. حتی یک خانواده با همین مشخصات هم در بازی سیمز ساخته بودم و مرتب به اموراتشان رسیدگی می‌کردم

بزرگتر که شدم، به لطف فیلمها و پسری آمریکایی که آیدی اش speedevil بود، فهمیدم مکزیک آنقدرها هم رویایی نیست. همینطور دزد و خلافکار و قاچاقچی مواد مخدر است که از آنجا فواره می‌کند و اگر پایم را آنجا بگذارم تیربارانم می‌کنند. تمام تصورات فانتزی ام به یکباره پودر شد و حتی خانه ای که در سیمز ساخته بودم را با اهالی‌اش آتش زدم

بعد از این دوره، زمانی بود که به فیلمهای ترسناک و اکشن علاقه مند شده‌بودم، خانواده‌ی مکزیکی‌ام دوباره به صحنه باز گشتند، اما این بار به این شکل که یک خلافکار بی رحم (از آنهایی که سبیل کلفت از بناگوش درفته و زخم عمیق پای چشم دارند و یک چیز علف طوری بین دندانهایشان است ) به  اسم خوآن میگل که از خوزه/مانولو طلب داشته، تمام خانه و مزرعه را به آتش می‌کشد و همه چیز از دست می‌رود، و تمام اعضای خانواده با انواع و اقسام مسلسل و آرپی‌جی! برای انتقام گرفتن بسیج می‌شوند. داستان به مرور زمان مهیج‌تر می‌شود، بعد از تماشای سری پدرخوانده و خواندن داستانهای مارکز، داستان این خانواده هم آپگرید می‌شود و کم‌کم صاحب کارتل کله گنده ای می‌شود به اسم El Falmador (چون خوزه/مانولو به طور غریبی یکی از فَن های تالکین است و تصمیم گرفته یک اسم اِلفی انتخاب کند، و ما خانوادگی از گذاشتن El پشت اسمها خوشمان می‌آید. رجوع شود به اِل ممد)، لوپیتا که دیگر بزرگ شده برای ادامه ی تحصیل به آمریکا می‌رود و ارنستو، به طور  غیر مترقبه‌ای در دام عشق گابریِلا، دختر رییس گنگ رقیب گرفتارشده  و با او فرار می‌کند و فقط کوچکترین پسر خانواده، ریکاردو باقی می‌ماند. من هم در آن بین با رفیق شفیقم پائولینا، روزها به فعالیتهای خیریه و شبها به کشیدن نقشه‌هایی جهت نفوذ به قلمروی رقبا و کشف نقاط ضعفشان مشغول بودیم

 

از دوم دبیرستان که کم کم درسها جدی تر و سخت تر شدند، این داستان‌ها هم به فراموشی سپرده شده و با داستانها و قضایای واقع گرایانه‌تری جایگزین شد.

 امروز که داشتم قسمتهایی از سریال Narcos را می‌دیدم، یاد این داستان افتادم و فکر کردم آن زمان که دخترهای همسن و سال من دنبال داستان‌های گوگولی فانتزی یا عشقی بودند، چه چیزها در سر من می‌چرخید. اما این قضیه جنبه‌های مثبتی هم داشت،  آن زمان  در عین جوگیری شروع به یادگیری زبان مکزیکی کردم که بعد باعث شد به سراغ زبان اسپانیولی بروم، با سبک‌های موسیقی سنتی اسپانیا (flamenco) و مکزیک (Mariachi, Ranchera, Norteño, ...) و سبک‌های معماری منحصر به فردش آشنا شوم و روی قوم‌های باستانی آن محدوده مطالعه داشته باشم

 

مکزیک کشور رنگ‌های زنده و موسیقی و افسانه و تاریخ است، که از بخت بدش با کشوری همسایه شده که مدام توی سرش می‌زند؛  البته همانطور که شواهد و قراین نشان می دهد، این عموما خصیصه‌ی کشورهای پیشرفته است.تقریبا تمام سرزمینهای باستانی مانند یونان، ایران، مکزیک و به طور کلی آمریکای  جنوبی، کشورهای خاورمیانه مخصوصا حوالی بین النهرین هیچوقت نتوانسته‌اند آنطور که باید پیشرفت کنند و شاید در این میانه، فقط چین توانسته قسر در برود و علاوه بر حفظ تاریخ و فرهنگش، پیشرفت‌های قابل توجهی از همه جهت داشته باشد؛ شاید چون پشتوانه‌ی تاریخی‌اش، مولفه ای برای پز دادن و نازیدن و نهایتاً زنجیری برای پیشرفتش نشده، و این را بلد است که کِی باید پز بدهد، کی باید یاد بگیرد، کی باید همکاری کند و کی باید همه چیز را کنار بگذارد و خودش آغاز کننده باشد

 

مخلص کلام اینکه، هیچ وقت به تفسیر و تصویرسازی کشورهای دیگر از یک کشور خاص اعتماد نکنیم؛ دنیا پر از چیزهای شگفت آور است که صرف اتکا به شنیده‌ها و تعریف های دیگران، باعث می شود فرصت شناخت و تجربه کردنشان را از دست بدهیم.

 

۹۷/۰۲/۱۷ موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Faella

نظرات  (۱۱)

۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۲۷ نیوشا یعقوبی
من عااااااااااااشقت شدم با این پست کاش هم سن بودیم و از اون دوران خاص میشناختمت
منم دبستان بودم با یک فاطمه نامی تخیلاتی داشتیم در مورد مثلث برمودا و گم شدن توش و کشف رازش و برگردوندن آدمایی که گم شدن توش و از این جور فکرا وسطاشم یهو هیجانی میشد هیولاها با اسامی عجیب غریب حمله میکردن بهمون و شده بود پشت تلفن حتی ساعت ها در موردش حرف میزدیم :))
ولی بعدش انگار اشباع شدم انقدر که فیلمای علمی تخیلی به نظرم مزخرف محض اومدن
پاسخ:
عزیزم :)))
من تو هر دوره ای یه سری ازین شخصیتا میساختم :)) مال خیلی بچگیام پری دریایی و اینا بودن عموما :)) بعد دیگه هرچی بزرگتر شدم داستانا و شخصیتا هم پیچیده تر شدن و از یه مدتی به بعد هم دیگه شخصیت جدیدی نیومد :( یعنی دیگه داستانا رئال شده بود و توش اتفاقات عجیب غریب نمیوفتاد، شاید به قول تو اثر این فیلمای پر زرق و برق هالیوودیه که هرچیزی که آدمیزاد فکرشو میکنه و نمی کنه ساختن و قدرت تخیل ملت رو تنبل کردن...

ولی خوشبحالت که یه پایه برای این داستانات داشتی. من واسه هرکی تعریف میکردم میگفت دیوونه م :))
انیمیشن coco هم امسال زد تو خال و نشون داد آیین و سنت‌های زیبای مکزیک می‌تونه دست‌مایه‌ی چه کار عالی و دیدنی‌ای بشه. 
پاسخ:
باید هرطور که میشه سنتها و افسانه هارو نجات داد. نباید گذاشت از دست برن و قضاوت اشتباه بشن. 


+یه فکت بی ربط اینکه کوکو رو از روی Book of life ساختن انگار :| دقیقا تمش همونه
نتیجه‌گیری آخرت منو یاد این سخنرانی تد انداخت:
https://www.ted.com/talks/chimamanda_adichie_the_danger_of_a_single_story?referrer=playlist-the_most_popular_talks_of_all
پاسخ:
مرسی!!! بینظیر بود دقیقا همون چیزی رو که من میخواستم تو پست بگم گفت 

دوستان این سخنرانی رو ببینید حتما
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۶ نیوشا یعقوبی
اصلا مرگ بر هالیوود :)) با این فیلماشون و نوناشون

امیدوارم بازم تخیلت مثل قبل کار کنه چون لذت بخشه خدایی :دی و پایه داشته باشی این بار اصلا خود من پایه ات :)) بشینیم داستان بسازیم بخندیم یکی از سالم ترین تفریحات زندگی آدما میتونه باشه واقعا
پاسخ:
باعشه ^_^
۱۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۸ نیوشا یعقوبی
آخ جوووووون :دی جییییییییییییییغ :))
پاسخ:
جمعه بودی اونجا که داشتم میگفتم هرکدوم از ما یه امپراطوری ایم؟ :)))
کتاب قدرت اسطوره رو خوندین؟ از جوزف کمبل. اگه نخوندینش به‌شدت خوندنش رو پیشنهاد می‌کنم. :)

پاسخ:
ممنون 
نگرفتمش هنوز، قرار بود بگیرم از نمایشگاه -_-
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۷ نیوشا یعقوبی
گمونم نه چون یادم نیست :(
پاسخ:
اصلا چیزی از دست ندادی :دی
نشر مرکز می‌زنه. من اول از کتابخونه امانت گرفتم. ولی اینقدر کتاب خوبیه که درنهایت راضی به خریدنش شدم. :)
پاسخ:
این نشر مرکز منو دچار افسردگی حاد کرد. هی میرفتم دور اون کانتری که کتابای اسطوره شناسی رو چیده بود میچرخیدم و آه می کشیدم :( 
کتابای اسطوره شناسی رو در طرحها و اندازه ها و ضخامتهای مختلف چیده بودن اونجا... آی رفیق این ره انصاف نیست، این جفاست :((
۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۱۶ محمدرضا عاشوری
عالی. مثل همیشه :)
پاسخ:
لطف دارید :)
سلام
مهیکو اسم مکزیکیتون بود؟ :)

پاسخ:
مهیکو اسم مکزیکی خودِ مکزیکه :)) mexico
ایکس گاهی خ و ه تلفظ میشه. البته تو خود اسپانیا ژ هم میخوننش بعضی اوقات. 
عه چه باحال، پس پشت اون مانتو با اون رنگ زرد خاص همچین افکاری خوابیده...ایول :)
پاسخ:
زرررد دوس دارم :دی 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">