Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

داشت از عشق بی شائبه اش به باقالی و بلال می گفت و دنبال گوشی اش می گشت. چند دقیقه پیش صدای دلنگ دلنگ اس ام اسش بلند شده بود و پسرش را فرستاده بود که برود و کیفش را بیاورد. پسرک مثل همیشه به آنی رفته و برگشته و جایزه خواسته بود و گونه ی چپش محکم بوسیده شده بود.

بلاخره گوشی که روزی طوسی رنگ بود و حالا تقریبا سیاه شده بود پیدا شد و او با لبخند بزرگی که همچنان از قضیه ی باقالی و بلال روی لب داشت قفلش را باز کرد، اما ثانیه ای بعد لبخند روی لبش ماسید و با رنگ پریده سعی کرد به کسی زنگ بزند. من که شستم خبردار شده بود پسرک را به بهانه ی نوشتن مشق به اتاق بردم تا صدای گریه ی مادرش را نشنود، و چندساعتی با هر حربه ای که می توانستم سرگرمش کردم تا متوجه نبودش نشود. کمی دیکته نوشت و برایش زیر هر صفحه از دفترش چیزی کشیدم، یک تانک کشیدم و یک جوانه ی کوچک و ریزعلی خواجوی را، که مشعل به دست داشت تلاش می کرد جلوی قطار را بگیرد و نمی دانم چرا یک لباس سفید هم به تن داشت. به پسرک گفتم زمان ما ریزعلی خواجوی واقعا لباسش را آتش زده بود؛ و به این فکر کردم که چطور می شود بعضی واقعیات را صاف و پوست کنده به یک بچه توضیح داد. او چیزی از حرفم نفهمید و پرسید قطارها چه رنگی اند.

فردای آن روز،پسرک به شکم روی زمین دراز کشیده بود و سرش را کرده بود توی قبر؛ و به هیچکدام از هشدار ها و تهدید ها هم واکنشی نشان نمی داد. برادر کوچکش هم به پیروی از او کنار قبر چمباتمه زده بود و داشت حجم سفیدی را نگاه می کرد که می گفتند پدربزرگش است. چندتن از جماعت عزادار سعی کردند بچه ها را از کنار قبر دور کنند، اما بعد از جیغ و مقاومت آنها، به حال خود رهایشان کردند. پسرها گفته بودند که می خواهند در تونلی را که آدمهای سفید پوش شبها باز می کنند و از راه آن به مجالسی که مخصوص سفیدپوشهاست می روند را ببینند. و بعد پسرک داد زده بود: بابا بزرگ، به خاله بگو دفعه ی آخری که برایش قرص بردم جایزه ام را فراموش کرد...

۹۵/۰۸/۱۲ موافقین ۱۲ مخالفین ۱
Fa E||a

نظرات  (۸)

واقعا برخی مسائل را چطور باید حالی بچه ها کرد، مثل همین فقدان دوست داشتنی ها..همین واقعیتی که هر چقدر هم رویش سرپوش بگذاریم و بگوییم خدا نکند خدا نکند بالاخره یک روز خدا کار خودش را خواهد کرد و ما باید بتوانیم از پسش بربیاییم..

+راستی رنگ و لعاب جدید قالب خیلی دلنشینه..:)
پاسخ:
خیلی سخته... :(

+ممنونم ^_^ خودم خیلی دوس ندارمش البته :/ منتظرم زودی زمستون بیاد عوضش کنم :دی
خدا پدربزرگ رو بیامرزه.
بچه ها چه ساده حرفهاشون رو میگن.
پاسخ:
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
پدربزرگ این بچه ها بود. من فقط یکبار دیده بودمش..
۱۳ آبان ۹۵ ، ۱۷:۰۳ امیر بهزادپور
واقعا تفهیم برخی واقعیات و انتقال از نسلی به نسل دیگه، روزه به روز داره سختتر و بحرانی تر میشه.
پاسخ:
البته بچه های الان خیلی فهمشون از مسائل  نسبت ب بچگی ماها بالاتر رفته
چه سخته :( ، خاطره های بدی میمونه تو ذهن بچه ها اگر مساله روشن نشه و براشون توضیح ندن ، خاطره هایی که فراموش نمیشه 
خدا رحمتش کنه 
پاسخ:
توضیح دادنش واقعا سخته، بنظرم اگه تا یه سنی همینطوری فانتزی فکر کنن یکم مسائل راحتتر میشه... 
البته خب نظر منه شاید درست نباشه
انگار توی دنیای دیگن، شاید خیلی واضح تر از دنیای ما!
پاسخ:
و مسلما قشنگتر..
خدا رحمت کنه :(
پاسخ:
ممنون
خدا رفتگان شما رو م بیامرزه عزیز :)
ای وای ....
این ذهنیت  ...
پاسخ:
:(
سلام خدا بیامرزد .
پاسخ:
ممنون
خدا رفتگان شمارم بیامرزد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">