Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

بی‌بی

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۰۶ ب.ظ

نوه های اول هر خانواده، وظیفه ی سنگینی بر دوششان است مبنی بر انتخاب اسمی که با آن پدر بزرگ و مادر بزرگ را صدا می زنند.

البته این اسامی معمولا توسط والدین بچه انتخاب می شود، و بسته به فرهنگ و خلاقیت افراد ممکن است یک اسم جدید یا اسمی باشد که خودشان برای صدا زدن والدین والدینشان و کلا اجدادشان از آن استفاده می کردند. معمولا بچه ها مادربزرگ‌هایشان را با ننه جون، مادرجون، مامان جون، مادر، مامانجی و پدر بزرگها را با مذکر نمودن همین اسمها صدا می زنند، و از آنجایی که من از هر دو طرف نوه ی دومم، با خیال راحت راه دختر خاله و پسر عمه را گرفتم و با اسمهایی که والدینشان با مشقت انتخاب کرده بودند حالش را بردم.  مخصوصا انتخاب "مامانی" برای مادربزرگ مادری، واقعا برازنده است. 

اما مثلا قوم مادری من، مادر بزرگ مادری شان را ننه دایی (خدایش بیامرزد) صدا می زدند که من هیچوقت نفهمیدم یعنی چه. خودشان هم نمی دانند. حتی یکبار هم از خودش پرسیدم اما به یاد نمی آورد که چه کسی اولین بار این اسم را رویش گذاشته. احتمالا دسته گل آقا مجتبی، پسر بزرگِ خاله ی بزرگِ قوم است که حالا خودش هم چندوقتی است پدر بزرگ شده. 

مادر بزرگ پدری شان هم بی‌بی نامی بود که وقتی من خیلی کوچک بودم از دنیا رفت و تنها چیزی که از او یادم است عینک ته استکانی اش است و اینکه همیشه روی تشک یا لحاف چندلا می نشست و عصایش را هم زیر همان تشک می گذاشت. و اینکه فردای روزی که فوت کرد من روی پله های زیرزمین خانه اش نشسته بودم و مادرم برایم آبگوشت مرغ آورد.

اما توصیفی که با به زبان آوردن بی‌بی توی ذهنم می آید با بی‌بی مادرم خیلی فرق دارد. بی‌بی برای من شبیه رقیه چهره آزاد در فیلم مادر است. مادربزرگهایم هر دو فوق العاده اند اما دلم می خواست یک مادر بزرگ دیگر داشتم و او بی بی من می شد. گاهی به سرم می زند بروم و در خانه های سالمندان دنبال یک بی‌بی گمشده بگردم. شاید یک روز بروم. دلم می خواهد بروم. کاش بروم. همین روزها...

۹۵/۰۸/۰۶ موافقین ۷ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۱۳)

۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۱ آرزوهای نجیب (:
شیرازی ها مادربزرگ هاشون رو "خانجون" صدا می زنند (:
ولی من مادربزرگ مادریم رو بی بی، و مادربزرگ پدریم رو ننه صدا می زنم! و بابابررگ هام رو بابا محمد و بابا ابراهیم!  خدا همه شون رو رحمت کنه البته ننه رو سلامتی دهد (:
ولی به نوه هامون یاد دادم مامانم رو باید "عزیز جون "و پدرم رو "حاج بابا "صدا بزنند! 
ولی خدایی ننه دایی خیلی جدیده (:
پاسخ:
هاااا عزیز جون رو یادم رفت بنویسم. یکی از اسامی محبوبمم هست و احتمالا اگه روزی بچه دار بشم به بچه م یاد می دم. 
دوروبرمون هم نداریم قاطی نمیشه با کسی :دی
خدا رفتگانون رو رحمت کنه و عمر با عزت و سلامتی برای شما و خانواده و مادربزرگ :) 
منم ببر با خودت ، یا نه . یه خانه سالمند نزدیک خونه ما هست بیا با هم بریم اونجا . یبار پارسال تابستون داشتم برمیگشتم خونه یه مامان بزرگ توی ایوان نشسته بود واسش دست تکون دادم اونم واسم دست تکون داد . اون میتونه مامانی من باشه ...
پاسخ:
عزیزممممممم..
چقدر حس عجیبی داشت 
ما به مادربزرگ میگیم ننه. اسم خاصی برای پدربزرگ نذاشتیم. همون بابا میگفتیم ولی پدر رو میگیم آقا.
من همه ی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها رو چال کردم.
:-))
پاسخ:
خدایشان بیامرزد :)
و سایه ی پدرتون و بزرگتراتون مستدام :)
۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۸ آقاگل ‌‌‌‌
ما حالت کلی به مادربزرگ میگیم ننه! به پدر بزرگ هم میگیم آبا! البته نسل جدید از آقاجون و مامان جون استفاده میکنن :))
.
ما میگفتیم ننه بالایی ننه پایینی! چون خونه یکیشون بالای یک کوچه سربالایی بود! خونه یکیشون پایین همون سرپایینی!
البته بعد ها من به یکیشون چون میگفتم ننه زهرا همین اسم روش موند و الان همه نوه ها بهش میگن ننه زهرا! :دی
زهرا اسم آخرین دختر ننه است که با من هم سنه.

پاسخ:
چقدر حس خوبی داره که هردو مادربزرگ تو یه کوچه نااا
خدا حفظشون کنه :)
یه مادری هم بود نوه هاش ننه آقا صداش میکردن که ولی در لفظ کلامی به صورت نَنَقا درمیومد :دی الان ننه دایی در پیش این به نظرم خیلیم تازه خوب و خوش آهنگ تره :)))))

از بین همه ی اینا من خودم از لفظ مامان بزرگ و بابابزرگ خوشم نمیاد زیاد!! یه جورایی ثقیله به نظرم و محبت نداره توش!! به هر حال نظره دیگه :/ :دی و دوست دارم بچه خودم مامان جون و باباجون بگه :))
پاسخ:
اخه دوتا بچه ی اولش دختر بوده، ننه خاله میک سنس تره تا ننه دایی :دی
مامان جون عالیه.... من به مادر بابام میگم و هربار به زبونش میارم پر از حس خوب میشم. تازه یه فلافلی شعبه ای هم به این اسم زدن، بعضی اوقات باهاش شوخی می کنیم که مامان جووون از سوییس زنگ زدن گفتن پولایی که از فلافلی درمیاری بیار بده به ما. 
اون طفلکی م خیلی در جریان نیس نمیفمه ما چی میگیم سرشو تکون میده فقط :))
عموما این نام گذاری به عهده اولین خانواری هست که نوه اول متعلق به اوناس و یک نام گذاری تیمی هست در اکثر مواقع . اما گاها مثل خانواده پدری ما ماجرا پیچیده تر از این حرف ها میشه و دو نوه اول به یک صورت پدربزرگ رو بابا صدا میکنن و از نوه ی سوم به بعد پدر بزرگ رو یک چیز دیگری که از ننه دایی هم واقعا عجیبتر است و اصلا معلوم نیس پسر عموی بنده روی چه حسابی این نام گذاری را انجام داده و از آن بدتر والدین بنده روی چه حسابی آن را منتقل کرده اند به من و چیزی که عجیب است این است که من الان واقعا اختیار این موضوع در دستم نیس که یک چیز دیگری صدا کنم و اگر یک چیز دیگری صدا کنم انگار پدر بزرگم را صدا نمیکنم :| 
پاسخ:
درک می کنم :/

عمه ی بزرگ منم تقریبا ب همچین چیزی دچار شد. چون من اولین بچه بعد از بچه ی خودش بودم و می دیدم که بقیه (عمه ها و عمو و بابام ینی) آجی صداش می کنن، فک می کردم اسمش آجی ه و تا سالیان دراز بهش می گفتم عمه آجی -_- و بعد از من بچه های عموم به همین نحو :/
این اتفاق برای بچه های اون یکی عمه م هم افتاد که نمی دونستن باید چی صداش کنن و بهش می گفتن خاله جواد (پسر کوچیکه ش جواده)
خلاصه ک خیلی طفلکیه.
البته الان همه مون بزرگ شدیم و صرفا میگیم عمه جون
من تجربه ای از پدر بزرگ ندارم و همیشه تصورم از پدربزرگ یک شخصی شبیه به خدابیامرز مرتضی احمدی بوده! :)

مامان بزرگ فقط یکی داشتم که خیلی کامل یادم نمیاد ازش چیزی و...

پاسخ:
ازون پدر بزرگا که قصه می گن؟ :)
داریوش اسد زاده م منزلش نزدیک ماست گاهی وقتایی ک پیاده روی میکنه می بینمش، اون مثل پدر بزرگای با جذبه س :)) 
نسل ما دهه شصتیا اکثرا میگیم ننه (البته تو منطقه ی ما)
نسلای جوانترمون میگن: مامان جون و مادربزرگ.

مامان بزرگ ِ من (مامان ِ مامانم) مثل همین بی بی هاست... :)
پاسخ:
خدا حفظشون کنه و سلامت باشن :)
مادربزرگ پدری برای من ننه بود ، خیلی عزیز و مهربون بود ، خدا رحمتش کنه ، چند سالی میشه فوت کرده ، خیلی دلم براش تنگ شده ، خدا مادربزگ شما رو هم رحمت کنه ، مادربزرگ مادری اما هنوز در کنارمون هست و بهش میگیم بی بی :)
اما من پدربزرگ هام رو ندیدم  :(
من گاهی برای داشتن پدربزرک فکر خانه سالمدان به سرم میزنه 
پاسخ:
مادر بزرگام هزارماشالله صحیح و سلامتن :) مادرشون فوت کردن چند سالیه :(

من تابحال نرفتم، نمی دونم چرا... یه نوع ترش شاید... اما از ته دل دلم میخواد برم :(
: - ))
+ رقیه چهره آزاد.. حمیده خیرآبادی.ژاله علو تو روزی روزگاری.... همه اینا عالی بودند. یادشون بخیر.
+ولی من همیشه پروین دخت یزدانیانُ بی بی می دونم. همون بی بی دوست داشتنیُ فراموش نشدنی تو قصه های مجید.
+ حالا دیگه همه بی بی ها رفتند. : - ((
پاسخ:
ژاله علو برای من همیشه همون خاله لیلا س... و یاداور خاله های بزرگ

آخ ارههه یاد اون بی بی دوست داشتنی نبودم... 
منم خیلی با «بی‌بی» حال می‌کنم که خب البته منم «بی‌بی» ندارم :/
پاسخ:
:(
۱۲ آبان ۹۵ ، ۱۷:۴۰ فرزانه شین
خدا نگه داره همه مادربزرگ و پدربزرگ ها رو
من به مامان بابام ،میگم مامانی و به مامان مامانم، مادر...
همیشه هم فکر می کنم به بچم چی یاد بدم که مامان و بابام رو به اون اسم صدا کنه!!!D:
پاسخ:
خدا حفظشون کنه و سلامت باشن :)
۱۳ آبان ۹۵ ، ۰۴:۳۲ ر. کازیمودو
ما مادربزرگِ مادری رو بی‌بی‌جان صدا می‌زدیم. جانِ من بود. جانِ من بود. خدا بیامرز با مادربزرگ‌های قصه‌ها مو نمی‌زد. چه قشنگ می‌خندید
پاسخ:
چقدر زیبا...
روحشون شاد :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">