Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۸ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۲۳ Planet X

قلب بزرگ قرمز

شنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۰۲ ب.ظ

بچه ی کوچک، داشت با ذوق و شوق برای مادر بزرگش تعریف می  کرد که دفعه‌ی پیش در همین ایستگاه جیش کرده و بعد به سمت جایی که با دست نشان داده بود دوید و برای تاکید بر گفته اش، پایش را محکم روی جای مورد نظر کوبید و گفت "اینجا!"

تقریبا سه ساله بود و از شادی می‌درخشید. مادر و مادر بزرگش، انگار که بچه کار خوب و هیجان انگیزی انجام داده باشد، چیزهایی گفتند ک شبیه قربان صدقه بود  و خندیدند. بچه با پولیور خاکستری کلاهدار که روی هر کدم از شانه هایش یک ستاره ی سفید بود، سعی کرد از یکی از صندلی های پلاستیکی ایستگاه بالا برود و با همان لبخند بزرگ، روی صندلی ایستاد و گفت: "من پادشاه صندلی های قرمزم!"

مادر و مادر بزرگش باز چیزهایی گفتند ک شبیه قربان صدقه بود  و خندیدند.


من هم لبخند زدم؛ به این فکر کردم که تمام زندگی همین است. در هر دوره ای، به چیزهایی افتخار می کنیم که ممکن است چندسال بعد برایمان عادی و حتی بی اهمیت باشد. از اتفاقات و عادت های روزمره گرفته، تا چیزهایی که روزگاری آرزویمان بودند و بعد از دستیابی به آنها ذوق عالم را داشتیم؛ هرچقدر هم کوچک و کم اهمیت، صندلی قرمزمان بودند و ما فرمانروایش. 


هنوز صدای جیغ های خوشحال بچه می آمد، و صدای بدوبدو های پر سر و صدایش روی سنگها، ایستگاه را پر کرده بود. صدای مادرش را می شنیدم که داشت توضیح می داد: "اوایلش سخت بود، اما کم کم با پوشک نبستن کنار آمد."

 دقیقه ای بعد، مار پر شتاب فلزی با سروصدای فراوان وارد ایستگاه شد، و بچه و خانواده اش را در خود جا داد. من به سمت صندلی ها رفتم و درست در کنار صندلی متبرکی نشستم که دقایقی پیش, پادشاه صندلی های قرمز روی آن ایستاده بود...


۹۷/۰۲/۲۲ موافقین ۱۷ مخالفین ۰
Faella

Re-publish

نظرات  (۱۱)

و شما هم‌ متبرک شدید آیا؟!
پاسخ:
خیر :)
کی به کیه. منم پادشاه بیدهای مجنونم...
پاسخ:
من به تمام درختها تعلق خاطر دارم... حس میکنم واقعا روزگاری درخت بودم
آدم واقعاً متنبه میشه این پست های شما رو میخونه
پاسخ:
چطور؟ :))
بچه‌هایی که تو مترو می‌بینیم هر کدومشون یه قصه‌ان...
پاسخ:
اوهوم :) قسمت مورد علاقه ی مترو سواریِ منن :)
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۳۳ نیوشا یعقوبی
مفهوم پستت لایک و موافقم و این حرفا
صندلی متبرک :))  
پاسخ:
:دی
ولی خب بعدش من به آقای نظافتچی اونجا گفتم جای پاشو تمیز کنه، تبرکش رفت :))
.....
میدونی چندبار خوندم اینو؟ 
پاسخ:
واقعنی؟ :)
4 بار 
از اول اول تا اخر اخر :) 
پاسخ:
ای جانم :*
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۳ محمدرضا عاشوری
خیلی خوب بود. حسش قشنگ با متن منتقل شد!
پاسخ:
ممنون :)
http://bayanbox.ir/view/3975616972844629249/%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8%DB%B0%DB%B5%DB%B1%DB%B0-%DB%B1%DB%B3%DB%B5%DB%B7%DB%B2%DB%B5.jpg


:*
پاسخ:
عه :دی
مبارک باشه :**

بعد میدونی من هنوز باورم نشده؟ :|
:)))))) 
تو فک کنم حااا حالاها باور نکنی:))بوخودا خودم بودم



دلم برات تنگ شده
پاسخ:
^_^
منم دلم میخواست که دوباره به سنی برگردم که میتونستم پادشاه صندلی های قرمز باشم ... (البته با فاکتور گرفتن از قابلیت نشانه گذاری مکان ها : ))))  )
پاسخ:
:)))
نمیدونی چقدر خوشحال بود که :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">