Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

پسری که در خیابان سیزدهم رهایش کردم

پنجشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۳۳ ق.ظ

روز سیزدهم، او وسط خیابان سرم داد کشید و من رهایش کردم . نه به این خاطر که دوستش نداشتم، چون نمیدانستم باید چه کار کنم. 

از آن روز به بعد، هر جا که پا می گذاشتم، حداقل یک مرد شبیه او می شد. گاهی ناگهان و گاهی به تدریج؛ و من در مواجهه با آن شخص سرم را پایین می انداختم یا نگاهم را می دزدیدم و شخص غریبه اگر متوجه این برخورد می شد، با تعجب و کنجکاوی به من نگاه می کرد. کم کم تعداد آدمهای شبیه او در شهر زیاد شد و بعد از مدتی، به هر مردی که نگاه می کردم او بود. یک روز وسایل اندکم را بسته بندی کردم و با ماشین کوچکم شهرِ او را ترک کردم، حتی در جاده ای که به خارج از شهر منتهی می شد، او را دیدم که با کوله ی کوه نوردی دارد به سمت شهر می رود.

شب را در یک مهمانسرا در یک شهر کوچک خوابیدم، و موقع خواب به روز یازدهم فکر کردم،به  چیزهایی که گفتم و گفت، به بالشم که خیس شد و تا صبح خیس ماند. 

صبح زود بیدار شدم و مهمانسرا را ترک کردم، یک نان برای صبحانه خریدم با یک شیشه مربا. او از مربای هویج متنفر بود، و حالا هرچقدر می خواهم می توانم مربای هویج بخورم. اما مشکل اینجاست که وقتی یک قاشق مربای هویج را توی دهانم می گذارم، ترکیبی از مزه ی هیچ چیز و کاه می دهد. 

ناهار را در یک رستوران ارزان قیمت می خورم. گارسون تمام حواسش به بازی فوتبال درحال پخش از تلویزیون است. دلم نمی خواهد اسم تیمهای در حال بازی را ببینم، اما از اسم بازیکنان که به گوشم می رسد، حدس می زنم که تیم محبوب او باشد.

 تمام بعد از ظهر را در کوچه های شهری که نمی شناختم چرخ زدم، روز نهم در نظرم آمد، که تمام خیابانهای اطراف خانه را متر کردیم، حرف زدیم، سکوت کردیم، و از آرزوهایمان گفتیم. از یک بازار محلی، کمی میوه و یک عروسک دست ساز خریدم و او را اِلی نامیدم. الی را روی صندلی جلو نشاندم و شروع کردم به تعریف کردن. از همه چیز و همه جا تعریف کردم. از تمام دوران های زندگی ام. از آدمهای تاثیر گذار زندگی ام. از همه به جز او. هوا که کاملا تاریک شد، در حاشیه ی جاده پارک کردم و با الی روی کاپوت ماشین دراز کشیدیم. در تمام عمرم آنقدر ستاره ندیده بودم، انگار که نسبت رنگ سورمه ای به سفید یکی باشد.به روز هفتم فکر کردم، سرمان بالا بود و ستاره ها را نگاه می کردیم. خسته بودم، اما برای اولین بار با تمام وجود، داشتن او را حس کردم. 

شب را توی ماشین خوابیدم. اول به چادر زدن و کیسه خواب فکر کرده بودم، اما ترس از جانوران صحرایی و حیوانات وحشی و حتی دزد، به من اطمینان داد که برای یک آدم تنها، داخل ماشین امن تر است.

 فراموش کرده بودم که خلاف جهت طلوع خورشید دراز بکشم و وقتی چشمانم را باز کردم، پرتوهایش چشمانم را به طور ناخوشایندی آزار می داد. سردم است، و بدنم درد می کند. به سراغ چمدان لباسها می روم و پولوور طوسی ام را بیرون می کشم، بوی او را می دهد. یاد روز پنجم می افتم، روزی که دیگر بویش برایم آشناست.

در شهر جدید، آدمها هیکلی تر و گاهاً تپل ترند؛ و من در آن میانه شبیه دختربچه ای هستم که به طور موقت از دیوار مدرسه فرار کرده که آلوچه بخرد،تا برای زنگ بعد کل کلاس حسابی از خجالت کله ی کچل معلم ریاضی دربیایند. 

کمی در پارک نشستم و گلها و درختها و فواره ی بزرگش را تماشا کردم؛ در وسط حوض، مجسمه ای بود که نمی شد قیافه اش را درست تشخیص داد، در واقع هیچ چیزش را نمی شد تشخیص داد و تنها چیزی که در آن بین کاملا سالم مانده بود، انگشتانش بود. به انگشتها خیره شدم و به آن روز فکر کردم. به روز سوم، به انگشتان کشیده ی او، که برای اولین بار لابلای انگشتان من قفل شد. او رازم را فهمیده بود. 

قطرات آبی که نرم روی بینی و پیشانی ام می نشست، کم کم تند شد و من به طرف ساختمانی که در آن نزدیکی بود دویدم. یک فروشگاه لوازم خانگی بود  که حاضرم شرط ببندم که تمام لوازمش حداقل 10 سال پیش از مد افتاده بودند. کمی در آنجا چرخیدم و حس کردم کسی دارد به سمت من می آید. از سرعت صدای پا و البته مد رایج در فروشگاه، می شد حدس زد که متعلق به یک پیرمرد است. پیرمردی فربه با لبخندی بزرگ و لپهای گل انداخته که بی شباهت به بابا نوئل نبود، به من خوشامد گفت و شروع به تعریف از اثاثیه کرد. این کمد از یک نوع چوب ساخته شده که... این مبلمان، یک مبلمان معمولی نیست، پارچه اش... آن میز را آنجا میبینید؟ اگر گفتید چه کسی دقیقا مثل همین را در خانه اش دارد؟... از این فرش دستباف که دیگر نگویم... 

من فقط کلمات را می شنیدم و سرم را تکان می دادم، و حالت خوشحال چهره ی پیرمرد و حرکاتش را نگاه می کردم.شبیه روز اول بود، او کنارم راه می رفت و با هیجان از چیزی حرف میزد. حرفهایش را نمی شنیدم، و تنها چیزی که به آن توجه می کردم این بود که فاصله ی انگشت کوچکمان دارد کمتر و کمتر می شود. 


پیرمرد چیزی گفت، دستهایش را توی هوا تکان داد و رفت. اگر روز دوم جواب تماس او را نمی دادم چه می شد؟ اگر همین الان به او زنگ بزنم چه می شود؟ 

درست در مرکز فروشگاه ایستاده بودم، و یک میز بازی چوبی جلویم بود. هر دو تاس بازی را برداشتم، و هرکدام را در یک دست نگه داشتم. چشمانم را بستم و به طور همزمان هر دو را روی صفحه رها کردم. جفت شش. شش من، شش او. جایزه هم دارد. گوشی تلفنم را از کیفم بیرون می آورم و به آخرین پیام او نگاه می کنم. 

"معذرت می خواهم." 

این سیزدهمین پیام متوالی، با همین متن است. سیزده روز است که روزی یک بار معذرت خواسته؛ هربار به ازای یک روز در کنار من بودن. با خشم به تاس ها نگاه می کنم. انگار به کاری مجبورم کرده اند که تمایلی به انجامش ندارم، یا حداقل اینطور تظاهر می کنم. پشت گوشی را باز می کنم، سیمکارت را بیرون می آورم و کنار تاس ها می گذارم: "اگر خیلی دوست دارید، خودتان انجامش بدهید!" 

گوشی را داخل کیفم می اندازم، و از مغازه بیرون می آیم. باران بند آمده، اما کف خیابان آنقدر خیس است که انعکاس تک تک نورهای آن اطراف، به صورت شفاف روی آن پیداست. جلوتر می روم و درست وسط جایی که انعکاس ماه کامل افتاده، می ایستم. فاصله ام از فروشگاه و از ماشین تقریبا برابر است، و به طور کلی هیچکدام هیچ مزیتی به دیگری ندارد. راه سومی هم وجود ندارد؛ و آن راههایی که وجود دارند، صرفا حواس پرتی و وقت کشی و فاصله اندازی محسوب می شوند. سرم را پایین انداختم، چشمانم را بستم و درست وسط ماه، دور خودم چرخیدم و به سمتی اشاره کردم؛  بعد از باز کردن چشمانم، نتیجه هرچه می شد باید بدون هیچگونه فوت وقت به سمتش حرکت می کردم. 

چشمانم را باز کردم و از روی انعکاس تصویرم روی آب، مسیر دستم را با چشم دنبال کردم. انعکاس نورهای زیادی در آن مسیر، با دستم همسو شده بودند...

۹۷/۰۲/۲۷ موافقین ۱۱ مخالفین ۰
Faella

داستان

نظرات  (۹)

بدم میاد از اینایی که قشنگ مینویسن-_- بلاک اند ریپورت اقا:-D :)))
پاسخ:
XD آره منم بدم میاد. به منم نشون بده بلاک اند ریپورت :))

۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۹:۴۶ نیوشا یعقوبی
من که نفهمیدم چی شد :)) ولی اگه صرفا سر یه داد زدن کسی با من اینجوری قهر کنه عمرااا برم دنبال آشتی کردن :) 

و معمولا سر داد و بی داد قهر نمیکنم با کسی کلا قهرهای من کش دار نمیشن دلم نمیاد و برام عجیبه شخصیت داستان تونسته :)) 
پاسخ:
ما که نمیدونیم چی شده بوده XD
گوووود
می‌دونی... یه نگاه دقیق... حالا چه متن، چه نقاشی، چه موزیک که به جزئیات پرداخته باشه. همین نگاه دقیق و حساسه که یه چیزی رو، متن رو قشنگ می‌کنه. و اینکه همه‌ی اشاره‌ها زنده باشه، حسی داشته باشه. که اینجا داشت. فارغ از محتوا.

البته اینم بگم که هیچوقت نوشتن‌ت برام جذابیتی نداشته :)) بعضیا رو فقط واسه نوع نگاه‌شون می‌خونم. از جمله خودت.
پاسخ:
مچچکر آقا، اصلا نمی دونم اینهمه لطف رو در کجا جای بدم -_- :)))
چند وقت پیش پستی دیدم داخل وب‌سایت آقای صالح‌پور. حالا که دارید داستان می‌نویسید شاید به دردتون بخوره. :)

http://mimsad.ir/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C/

چیز زیادی از داستان‌نویسی و نقد داستان نمی‌دونم. به نظرم داستان خوبی بود. 
پاسخ:
ممنون لطف دارید :)

گهگداری مینوشتم از قبل، ولی خب به دلایلی منتشر نمیکنم. بیشتر وقتا چون خودمو راضی نمیکنن. اینم همینطوری گذاشتم نظرات دوستان رو جویا شم :دی
بنده خدا پسر مردم!
پاسخ:
دیگه بهرحال
میدونی چقدر چسبید خوندن این داستان؟
خیلی
خیـــــــــلــــی
پاسخ:
نوش جان :)
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۴۳ نیوشا یعقوبی
آقا هر چی :)) این حجم از قهر عجیبه
پاسخ:
شاید، شایدم نه :دی
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۵۲ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
خداقوت:-)
من که می‌دونم دلش با برگشتنه، بگو برگرده:-)
پاسخ:
چشم :))
جاست کامنت محسن:-D [با خنده سر تکان میدهد و با انگشت شست زیر بینی اش را میخاراند]
پاسخ:
شما به همراه محسن زنگ آخر ته کوچه :|

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">