Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
محبوب ترین مطالب
آخرین مطالب
  • ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۸:۰۸ Maudie

جادو

چهارشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۱۲ ق.ظ

این پست، من را یاد خاطره‌ای انداخت که یکی از همکلاسی‌هایم از زمان کودکی‌اش تعریف کرده‌بود:


مارال دردانه سوگلی پدربزرگش بود. پدربزرگ مثل قصه‌ها بود؛ مهربان و قصه‌گو با یک عینک بزرگ و دندان‌های مصنوعی. 

آن زمانها هربار عینک پدربزرگ را می‌دید، در دلش آرزو می کرد که زودتر بزرگ شود و عینک بزند. انگار که عینک برایش نماد بزرگ شدن و عاقل شدن باشد. خلاصه یک روز که پدربزرگش خواب بوده،  یواشکی عینک را برمی‌دارد و جایی مخفی می کند؛ و وقتهایی که کسی در خانه نبود، عینک را روی چشمش می‌گذاشته و جلوی آینه ادای پدربزرگ در حین انجام کارها را درمی‌آورده. مثل او راه می رفته، کتاب می‌خونده، حتی مکث هایش بین جملات را عیناً اجرا می کرد. 

از آن طرف، اهالی خانه همگی بسیج شده بودند به دنبال عینک گمشده ی پدر بزرگ، که بدون آن نمی‌توانست درست راه برود و مرتب سکندری می‌خورد. روزها می‌گذرد و بلاخره یک روز مادر مارال درحین تمیز کردن اتاق، عینک را می یابد و از همه می‌خواهد قضیه را به روی بچه نیاورند. آخر داستان هم یک نتیجه ی اخلاقی داشت و یک طوری دخترک را متوجه کارش کردند که خب درست جزئیاتش را به یاد نمی آورم، فقط اینکه اذعان داشت وقتی خودش از 13 سالگی با نمره‌ی چشم 1.5 مجبور شد مرتب عینک بزند، دیگر عینک ابهتش را برایش از دست داد و حتی فکر می‌کند که پدربزرگ بین همان تلوتلو خوردن‌ها و کورمال راه رفتن‌ها نفرینش کرده و این هم مجازاتش است. 


هربار بعد از تعریف کردن این داستان، عینکش را از چشمش برمی‌داشت و با مقنعه اش تمیز می‌کرد، لبخندی می زد و می‌گفت: کاش واقعا مثل او بزرگ و عاقلم می‌کردی... 

۹۷/۰۲/۱۹ موافقین ۱۱ مخالفین ۰

نظرات  (۷)

سلام :) 
یک چیزهایی از بچگی حک میشه توی دل آدم، من یکبار کلاه شاپوی بابابزرگم رو کش رفتم. آخرش ولی چه حکیمانه شد..
پاسخ:
سلام ^_^
من یادم نیست چیا کش رفتم، اما خیلی سعی می کردم همه ی کارها رو مثل پدرم انجام بدم. مثل ایشون راه برم، غذا بخورم، حرف بزنم. حتی تو دوران مدرسه هم دلم میخواست خطم و امضام اونطوری باشه..
هربار به این چیزها فکر می کنم یادم میاد که چقدر بچه داشتن سخته... 
چه‌قدر این روایت خوب و قشنگ بود!
عالی بود.
بعد از خوندنش به این فکر می‌کردم که خیلی از آدم‌ها توی زندگیشون به یه شکلی «عینک مارال» دارند. یعنی چیزی که فکر می‌کنند دیگری به خاطر اون بزرگ یا خوشبخت شده و تلاش می‌کنند به دستش بیارند و بعد...

پاسخ:
ممنون :)

دقیقا! حتی خیلی از آرزوهای خودمون که وقتی بهشون می رسیم، میبینیم اونی که می خواستیم نبودن یا اونقدر بزرگ نبودن و تو ذوقمون می خوره
احسنت عالی
پاسخ:
ممنون :)
هیچوقت از عینک خوشم نیومد
ولی واقعا منم همش فکر میکنم عینکیا عاقلن 😎😑😐

پاسخ:
من فکر می کنم اونایی که عینک فریم گرد میزنن عاقلن فقط :)) اونایی که ازین عینک ذره بینی یه دونه ایا دارن که دیگه هیچی :))
منم عاشق عینکم
اما چشمم 10 از 10 ه :|
از بچگی میرم دکتر میگم بهم عینک بده
آخریش همین چند روز پیش بود
پاسخ:
من یه عمه دارم اینطوریه :| هنوزم بعد 35 سال امیدش نا امید نشده و همچنان هرچندوقت یبار میره دکتر چشم -_-
عینک فقط رو چشای خوجل تو *______*
پاسخ:
چشای خوجل خودت :| :*
خودت خوجل تر :/ :)))
پاسخ:
:| -_-

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">