Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

صرفا جهت نمی‌دانم چه #روزانه

پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ

 Bullshit Alert -_-


کله ام را به ستون داربست تکیه داده بودم و قلم موی طلایی ام را تمیز می‌کردم، و صدای دستگاه ساب و دود سیگار کم‌کم در حال متزلزل کردن اعصابم بود. بعد صدای دستگاه ساب قطع شد و صدای س آمد که داشت با دقت نحوه‌ی گچبری یک گل را برای ر توضیح می داد. از توضیح دادن‌های شمرده و واضحش خوشم می آید. بعدتر به او گفتم چقدر خوب که می تواند با یک کلمه خودش را توضیح بدهد. متوجه منظورم نشد و برایش توضیح دادم که الان اگر کسی از او بپرسد چه کاره ای؟ با لحن تقریبا محکم می گوید مرمتگر. 

اما اگر کسی از من همین سوال را بپرسد، کمی این پا و آن پا می کنم، و بعد مواردی را نام می برم که انجام داده ام یا که می توانم انجام بدهم. درواقع هیچ کلمه ای نیست که من را توضیح بدهد. من خیلی چیزها هستم و هیچ چیز نیستم. به قول خارجکی ها، jack of all trades, master of none


نمی دانم اینکه هنوز معلوم نیست با خودم چندچندم و قرار است دقیقا چه کوفتی بشوم در سن من نگران کننده است یا نه. به نظرم هست. خیلی هم هست. چون تمام همکلاسی هایم را میبینم که جایی مشغول شده اند و بیمه و مزایا دارند و هرماه از اینکه مبلغی به حسابشان می آید مطمئنند. 

من؟ هنوز مثل بیست ساله ها انگشت کوچکم را توی همه چیز فرو می کنم و پدری دارم که معتقد است کارهایی که دلم می خواهد انجام بدهم در شان من نیست. همین هفته ی پیش گفته‌بود در شان تو نیست که دیوار رنگ کنی. و من دختر اوباما را مثال زده بودم که در زمان تعطیلات تابستانی در یک رستوران کار می کرد و پدرش که آن زمان رئیس جمهور وقت بود، نه تنها اعتراضی نکرد، بلکه یک روز هم کنار دست دخترش گارسونی کرد.

گرچه بعدتر متوجه شدم که حق با اوست. نه اینکه صرف آن کار مشکلی داشته باشد، اما نگاهی که بقیه به آن دارند، ممکن است ایجاد مشکل کند. مخصوصا اینکه در کشوری هم زندگی کنی که عده ای وظیفه ی دینی خودشان بدانند که در صورت مشاهده ی یک دختر مجرد، سریعا فامیل کجوکوله ی خودشان را بیاورند و بخواهند به او قالب کنند. و وقتی هم عصبانیتت را میبینند بگویند که خب تو داری فلان جا کار می کنی... فکر کردم از نظر اجتماعی به هم بخورید. یا شخص دیگری به کارفرما بگوید چقدر به این میدهی که برایت اینطوری کار می کند؟  و بعدتر که بفهمند حتی قرار نیست پولی هم بگیری و صرفا به خاطر علاقه این کار را انجام می دهی احمق خطابت کنند. 


بعد ر برایم یک سخنرانی کوبنده کرد که آنچه در این کشور مهم است علاقه نیست نفهم! پرستیژ اجتماعی است. باید کاری انتخاب کنی که عده‌ای جلویت دولا راست بشوند. کم کمش برایت احترام بیاورد. پزشک شوی. وکیل شوی. حالا هم که انتخابت را کرده ای، حداقل طراح باش و بتمرگ نقشه ات را بکش. این جنگولک بازیها برایت نان و آب نمی شود و پانزده بیست سال دیگر این را می فهمی.

به باقی حرفهایش گوش نکردم و از اتاق بیرونش کردم تا لباسهای کارم را تعویض کنم. ر همیشه حواسش جمع است. با اینکه دو سالی از من کوچکتر است اما مخش _و دقیقتر، مخ اقتصادی اش_ سه برابر من کار می کند و همیشه از این بابت به او غبطه می خورم. گرچه او هم با این توانایی ها و روابط عمومی بسیار بالا، اصلا در جای خودش نیست و لیاقتش خیلی بهتر از اینهاست، اما بهرحال. احتمالا برای اینجا کار کردن دلیلی دارد، چون او جایی نمی خوابد که آب از زیرش رد شود. مثلا به این فکر کرده اگر اینجا شروعش هم باشد، برایش رزومه ی خوبی خواهد شد.

در مورد انجام کار "صرفاً اقتصادی و بدون علاقه" با ر موافق نیستم، اما از آن روز به این قضیه خیلی جدی تر فکر می کنم. بیست سال هم نه، اما ده سال بعدم اصلا شفاف نیست و خودم را حداقل در 3 قالب مختلف می بینم. همین عدد 3 را هم با حذف کردن مواردی که امکانشان زیر 60% بود به دست آورده ام و به نظرم باز هم مقدار زیادی است. به نظرم 2 انتخاب در این سن دیگر ته قضیه است و باید تا آخر امسال حل شود، و نکته ی دوست نداشتنی هم این است که یکی از موارد همان کاری است که درسش را خوانده ام اما ذره ای به آن علاقه ندارم. و در حوزه های دیگر که به کار در آنها علاقه مندم مدرک و تجربه ی کاری ندارم وخب... این اصلا خوب نیست.

تنها دلگرمی‌ام این است که ترجمه هست. یکی از کارهایی که عاشقش هستم و می شود در کنار باقی کارها انجامش داد و "مردن بر اثر انجام کار دوست نداشتنی" را به تعویق می اندازد. البته آن هم تقریبا فصلی گیر می آید اما همان هم خوب است. 

خلاصه اینکه باید عزمم را جمع کنم و تنور را روشن، که اگر در این دوماه تلاش نکنم که یک اتفاق پررنگ کاری بیوفتد، شاید دیگر هرگز نیوفتد... یا که دیر، خیلی دیر...

۹۶/۰۲/۲۱ موافقین ۵ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۱۰)

به نظر من کلیت حرف ر  خیلی درست و عاقلانه‌س، ولی باید با شرایط و علایق خودت تطبیق بدی. کاری که دوست داری رو انجام بده، اگه تجربه نداری تجربه کسب کن، اگه مدرک نداری، مدرک بگیر. شاید سه چهارسال دیگه معطل بشی ولی در عوض تا آخر عمر حسرت انجام کارهایی که دوس داشتی رو نخواهی داشت. 
من آدم چندان موفقی نبودم ولی الان میدونم که چی میخوام و عاشق چه کاری هستم و در همون مسیر هم دارم تلاش میکنم. شاید هفت هشت سال دیرتر شروع کرده باشم، ولی میدونم که همین رو میخواستم. 
جالب اینجاست که منم آپشن آخرم مترجم شدنه :)) 
پاسخ:
مترجم شدن به هیچ عنوان آپشن من برای کار تمام وقت نیس. همونطور که توضیح دادم در کنار کار اصلی دوس دارم انجامش بدم
مترجمی تمام وقت به عنوان شغل اصلی که خودکشی هست رسماً :)) 
منظورم همون پاره وقت بود. 
پاسخ:
اگه کسی تحصیلات آکادمیکش رو داشته باشه نه تنها خودکشی نیست که خیلی هم خوبه
راستی میتونید بهم بگید چیکار کنم تلفظ انگلیسی‌م خوب بشه؟ درک متن و لغاتم خوبه ولی گاهی تلفظام کاملا اشتباهه. :( 
پاسخ:
http://1o2.ir/2meu9


http://1o2.ir/6qyow


http://1o2.ir/zsroo
بسیار ممنانم :) 
پاسخ:
خواهش
 
با قسمت هایی از متن واقعا حس آشناپنداری دارم . 
من همه کاری کردم . از طراحی . مهندسی . تا کارگری و بنایی . و با مزد و بدون مزد . ( همونجوری که گفتی خیلی وقت ها وقتی یکاری رو بدون دریافت پول انجام میدی نگاه بدی خانواده یا دوستات بهت دارن و به چشم کاچه و شُل مغز نگاهت میکنن ! ) من برای تنوع و تفریح و یادگرفتن کار میکنم ولی . تشنه انجام دادن کار های جدید و یاد گرفتن چیز های جدید . 
اما . وقتی صحبت از کارکردن میشه و شغل . نمیتونم هیچ شغلی متصور بشم برای خودم . اولین و بزرگترین دلیلش هم اینه که هیچ شغلی الان نمیتونم برای انجام دادن به مدت طولانی انتخاب کنم . یعنی اصلا مهم نیست چه شغلی . ولی فکر به تکراری شدن و افتادن توی روزمرگی و تلف شدن عمر و انرژی م واقعا نمیذاره . قشنگ مثال تباهی اِ . واقعا که چی بری سراغ یه شغل با پرستیژ و با درآمد . ازدواج کنی . اصلا یه زندگی عالی از نظر ظاهری لااقل . اما در عین حال یه زندگی معمولی و بی حاصل . یه زندگی مثل همه ی دیگران . برای پول کار کنی . با پولت زنده بمونی . اصلا اینکه کاری رو انجام بدم که هرکس دیگه ای هم میتونه انجامش بده حالمو بد میکنه . احساس میکنم زندگیمو واگذار کردم . آرامش کذایی بدست آوردم در قبالش . 

پاسخ:
حالا نه اینکه آدم بره تو یه اداره تا اخر عمرش کار کنه، اما یه کاری رو انتخاب کنه و تو همون پیشرفت کنه، طوری که واقعا توش حرفی برای گفتن داشته باشه.
ازین شاخه به اون شاخه پریدن الان برامون جذابه، ولی وقتی به معنای واقعی آدم درگیر زندگی میشه باید یه چیزی باشه که بتونه دستشو بهش بند کنه
جدای از داستان علاقه،همیشه اینطوری فکر میکردم که وقتی اینده ات نا معلوم باشه حالا هر چقدر به خودت دلداری بدی که من دارم کاری رو میکنم که دوست دارم و گور بابای دنیا و متعلقات،بالاخره یه جا این عدم ثبات ضربه بدی میزنه.
شاید خیلی مامان طور گونه باشه حرفم ولی چیزی بوده که خودم پیش گرفتم و واقعا راضیم
کاری که میدونی اینده ات رو تضمین میکنه رو سفت بچسب و در کنارش کارهای دیگه ایی که بهت حس زنده بودن رو میده رو هم انجام بده
پاسخ:
ببین من تا بیستو سه چارسالگی همینطوری فکر میکردم، اما الان حس می کنم باید صرفا یه کاری رو شروع کنم و تمام حواسمو بذارم براش وگرنه به جایی نمی رسم. حالا بعدها که توش حرفه ای شدم شاید دنبال کارای جانبی هم برم .
البته اگر همون موقع شروع کرده بودم شاید انقدری با محدودیت مواجه نبودم و می تونستم دوتاشو انجام بدم
من یادم نمیاد جز مواردی که در راه خدا بوده کاری رو مفتی برای کسی انجام داده باشم :))
شاید اگه شما هم بابت کار فعلیتون پولی دریافت می‌کردید با علاقه بیشتری پیش می‌بردیش.

منکه به جایی رسیدم تمام آرزوهام رو دارم یکی یکی کنار می‌ذارم و فقط یه شغل باشه گلیم خودم از آب بکشم بیرون ...
پاسخ:
منم ظاهرا دارم به همونجا میرسم :| 
امیدوارم نرسی
آرزوها یه جور رنگ‌های زندگی هستند.
پاسخ:
اوهوم...
۲۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۳ Hurricane Is a little kid
به عنوان کسی که تازه در آستانه ی دهه ی سوم زندگیشه، خوندن این پست باعث شد بترسم.
بعد به عنوان کسی که در آستانه ی دهه ی سوم زندگیش سر کار می ره و برای سال های آینده ش پیشنهادِ کارِ حق التدریسی داره، فکر کردم ترسیدنم مسخره س.
و در ادامه به عنوان کسی که دنبال کلمات مناسب می گرده که پیشنهاد رو رد کنه و می دونه در این صورت هیچ مدرسه ای اون قدر احمق نیست که بچه ی نوزده ساله رو استخدام کنه، فکر کردم بعید نیست به وضعیت مشابهی برسم.
و حالا که دارم «وضعیت مشابه» رو تصور می کنم، جز همون مشکلی که به خاطر نگاه های بقیه به وجود میاد، هیچ مشکلی توش نمی بینم.
لذا می تونید از همین الآن منو دنباله روی خودتون تصور کنید! :دی
پاسخ:
امیدوارم اینطور نباشه، و خیلی زود جایگاه خودتو پیدا کنی.
حالا من شرایطت رو نمی دونم، ولی اگه واقعا از الان می تونی کار کنی حتما بکن. چون هم برات تجربه می شه هم رزومه 
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۹ پنیر سوئیسی
اون بولشت آلرت چی میگه؟! انصافا حرف حساب زدید تو این پست. به گواه کامنت هایی که اینجاست و نشون میده این موضوع, دغدغه ی همه ست. 
واقعا غبطه میخورم به حال اونهایی که علاقه ی قلبیشون در زمینه های پردرآمد و مقبول جامعه ست، مثل کسایی که واقعا به پزشکی و وکالت علاقه دارند، نه اینکه با تحریک دیگران برن سراغ پزشکی و وکالت. نمیدونم... نمیفهمم این جامعه رو.
حقیقتش منم دقیقا توی نقطه «نمیدونم میخوام چه غلطی با زندگی بکنم» قرار دارم:/
مترجمی واقعا لذت بخشه:-)
پاسخ:
ازینکه پراکنده و دری وری بنویسم خوشم نمیاد و حس میکنم منتقل هم میشه. واسه همین اونو گذاشتم :دی

+ادم تا اخر عمرش با "من الان چه غلطی باید تو زندگیم کنم؟" درگیره، دوز ش تو دوره های مختلف و شرایط مختلف فرق داره..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">