Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

99 سال کبریت بی‌خطر

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۰۶ ق.ظ

روی صندلی کنار کانتر نشسته‌بودم و داشتم یکی از طاقت فرساترین کارهای دنیا را انجام می‌دادم: پاک کردن برنج.

علت طاقت فرسایی‌اش این است که اگر تمرکز نابودی داشته‌باشی، در حینش عملا هییییچ کار دیگری نمی‌توانی انجام بدهی. حتی فکر کردن. چندبار خیز برداشتم که هدفون و گوشی‌ام را بیاورم، اما به این فکر کردم که اگر حتی یک لحظه حواسم پرت شود، یک سنگ کوچک هم از دستم در برود و _ما به جهنم_ از غذای بابا سر دربیاورد و باز دندانش بشکند... اصلا ارزشش را ندارد. همینجا سر جایم می‌مانم و چشمانم را بازتر می‌کنم. به سنگهای بی‌نهایت برنج جدید نگاه و به این فکر کردم که وقتی به مامان زنگ زدم، به شوخی به او بگویم که اصلا به خاطر در رفتن از زیر پاک کردن این برنج پر سنگ به خارج از کشور فرار کرده، و بعد به نظرم آمد که این مسخره‌ترین شوخی دنیاست، اما اگر مامان بود به آن می‌خندید. مامان همیشه به شوخی‌های من می خندد، حتی به بی‌مزه‌ترین‌هایش که برای خودم هم خنده‌دار نیست. 

برنج را سه‌بار با دقت پاک کردم و گذاشتم بپزد، و به کابینت کنار گاز که ساعتی پیش شیشه‌های ادویه را رویش مرتب کرده بودم چشم دوختم. در جای خالی یکی از شیشه ها که شکسته بود، چندتا قوطی کبریت گذاشته بودم که هارمونی‌اش حفظ شود؛  و به زمانی فکر کردم که یکی از سرگرمی هایم جمع کردن قوطی کبریتها با طرحهای مختلف بود. علاوه بر جمع آوری کبریتهای توکلی با طرحهای مختلف، یک سری قوطی کبریت تبلیغاتی داشتم با مقطع مثلث و مستطیل کشیده و مربع که بنظرم خیلی خاص بودند و کله ی گوگردی شان به رنگهای مختلف بود که اصلا نمی‌دانم چه بلایی سرشان آمد. اما کبریت توکلی هنوز پابرجاست و کبریت هایی با طرح اسبی که بالای سرش ستاره دارد تولید می کند. البته قبلا طرحهای خیلی بیشتری داشت؛ شیر دو سر، آهو، کوهی که یک خورشید وسطش است، و خیلی طرح‌های دیگر که به یادشان نمی آورم. فقط یکی که عکس رنگی یک ببر بود و اولین برخوردم اینطور بود که اوه عکس رنگی! چه خفن! و آنرا بریدم و توی دفتر عکسهایم چسباندم. 

یک فکری هم کرده‌بودم که اگر این کلکسیون کبریتهایم را ببرم و نشان صاحب کارخانه بدهم، چه جایزه‌ای دریافت می کنم. و بعد که اطرافیان به حرفم خندیده بودند جعبه هایم را برده بودم و با انها چیزی ساخته بودم که اهمیتشان و رفاقتشان از جلوی چشمم دور نشود. و الان که فکرش را می‌کنم، می‌توانستم مثلا ساختمان کارخانه یا هرجایی که در آن مستقر هستند را با جعبه های کبریت خودشان بسازم و عکسش را برایشان پست کنم. حالا نه در قبال جایزه، همینطوری برای انگیزه. شاید اگر آن کار را ادامه می‌دادم و با قوطی کبریت خانه های بیشتری می ساختم، الان مجبور نبودم قوطی کبریتهایی به اسم خانه برای ملت طراحی کنم.

چون یک روز رسید که تمام کلکسیون قوطی کبریتم _به جز آنهایی که خاص تر بودند_ را در کیسه مچاله کردم و توی سطل انداختم و تا مدت زیادی هم دست به کبریت نزدم. دلیلش را به طور واضح به خاطر نمی‌آورم، احتمالا به قضیه ی آتش زدن رختخوابها توسط دایی یا سوختن دست خودم در حین درست کردن دسته‌ی پلاستیکی آبمیوه‌گیری مربوط می‌شد. به هرحال من از رفقایم صدمه خورده بودم و حتی آن زمان هم این اخلاق مسخره ام را داشتم. این اخلاق فرصت ندادن به کسی و دور ریختن رفاقت بعد از یک اشتباه. البته چندسالی میشود که روی خودم کار کرده ام و به کسانی که صمیمیت بیشتری با آنها دارم فرصت دوباره و گاها سه باره می دهم که گاهی موجب پشیمانی ام می شود؛ اما به کیسه کردن قوطی کبریتها و دور ریختنشان فکر می کنم و اینکه نباید چیزی را که به سختی به دست آمده انقدر راحت روانه ی زباله دان تاریخ یا جغرافیا (زباله دان فیزیکی) کرد.



*کارخانه‌ی کبریت توکلی که قدیمی ترین کارخانه ی ایران است، در سال 1297 تاسیس شده و سال بعد 100 ساله می‌شود.


۹۶/۰۱/۲۴ موافقین ۱۲ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۹)

۲۴ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۰۵ پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
چقدر با حال بود این عکسه :)
منم عاشق جمه کردن کلکسیونی از اشانتیون های مختلف هستم :)
پاسخ:
خیلی لذت بخشه :)
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۹ آرزوهای نجیب (:
البته دیگه توکلی هم کبریت های جینگلی مینگلی نمی زنه 
الان یه طرح ساده می زنه و بس 
اصلا همه چیز قدیمیش خوبه، حتی کبریت توکلی (:
پاسخ:
اره الان فقط همون اسبه س همش :(
حتی برای من که اصن تا حالا از وجود این کلکسیون خبر نداشتم و اگر بود و نبود اصلا برای من نبود . خبر دور ریختنش دردناک بود واقعا :| چطور . چطور دلت اومد :| من دفتر مشق های دبستانم رو حتی با کلی اندوه دور ریختم :|

یادش بخیر قبلا که کوچیکتر بودم و به تناسب استفاده مون از کبریت بیشتر بود و خبری از لوازم برقی و فندک به این صورت نبود . چقدر از دیدن کبریت های نامتعارف هیجان زده میشدم . از کبریت هایی که سرشون جای قرمز بنفش بود مثلا . از کبریت هایی که دراز تر بودن از حد معمول . خیلی ذوف ایجاد میکرد همیشه یادمه. 

برای اینکه پاک کردن برنج سرعت پیدا کنه . یه سینی یه مقدار بزرگ تر بگیر . اگه رنگش روشن بود هیچی . اگه نبود از یه پارچه سفیدی چیزی استفاده کن ترجیحا همرنگ برنج ( همون سفید ) . کف سینی پارچه رو فیکس کن . بعد برنج رو جوری که فقط یه لایه بشه بریز تو سینی . مثلا سینی کوچیک اگه داری همه برنج رو باهم نریز . مثلا یه پیمانه بریز باز تمیز کردی پیمانه بعدی . ( دیگه 4 5 تا پیمانه بیشتر که نیست هیچوقت نمیدونم چقدر میگیرین حالا )  اینجوری چیزای اضافی توی برنج رو راحت میتونی پیدا کنی . میتونی از روش های دیگه هم استفاده کنی حتی متناسب با ایده پردازی و هوش خودت نمیدونم از نیروی گریز از مرکز از چگالی از اینجور چیزا که وجه تمایز بین سنگ و برنج . ( همون سینی سفید و یه لایه برنج جواب میده هرچند ) 
پاسخ:
اتفاقا گاهی وقتا برای اینکه دلبستگی هاتو زیر پا بذاری و رها بشی اینطور کارا لازمه. حالا نه صرفا توی این مورد، کلا.

+اخ اون کبریت رنگیا و درازا :) منم دوسشون داشتم

+اون سنگا که همرنگ برنجن چی؟ :| 
و اینکه رنگ سفید زیاد و اینکار بدتر چشم آدمو خسته می کنه و مخصوصا چشمای استیگمات رو به شدت اذیت می کنه. چگالی و اینحرفا هم جواب نمی ده، باید یه چیزی اختراع بشه به اسم سنگ ربا و مثه اهنربا عمل کنه واسه سنگا. فککنم یکی از معدود راه حلاش همینه :))
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۹ Hurricane Is a little kid
نمیدونم، شاید اونقدرا قشنک نباشه که کامنت بذارم چون خیلی شخصی به نظر می رسه؛ اما قشنگ تریفش کرده بودید.
پاسخ:
وا چرا :/

+ممنون لطف داری :)
۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
واقعا پاک کردن برنج طاقت فرساست! ذهن آدم از سفیدی زیاد خسته میشه!
داشتن یک کلکسیون ازهرچیزی کارجالبیه! این کاررو دوست دارم ولی همیشه یه سدی وسط روند تکمیل کردن کلکسیون پیدا میشه!
منم ازاین اخلاقا داشتم که به راحتی آدمارو کنار میگذاشتم والبته حالا هم تاحدودی این اخلاق رو دارم ولی درحال ترمیمش هستم!
پاسخ:
دقیقا، یجوری مثه نگاه کردن به یعالمه دایره تو صفحه یا یعالمه خط صافه. مخصوصا کسایی که چشاشون آستیگماته تو حجم زیاد واقعا پدر چششون درمیاد.

اوهوم منم معمولا تو یه بازه ای کیلید میکنم بعد یه مدت یا خودم نابودشون می کنم یا میذارمشون یجا که به مرور زمان نابود میشن -_-
من و داداشم کلکسیون کارت‌های بازی ( ماشین و هلیکوپتر و ... ) داشتیم، دقیق یادم نیست به خاطر چی، ولی یه بار مجبور شدیم همه شون رو بریزیم توی یه تشت و آتیش بزنیم. :( 
کلکسیون دیگه مون عکس های آدامسا بود، بیشترشون فوتبالی بود ولی کارتون و چیزای دیگه هم داشت. فک کنم هنوز بقایاش مونده باشه. 
الان هم کلکسیون مدادرنگی دارم. عاشق لوازم هنری هستم. :)) 
پاسخ:
بیشتر پسرا ازین کارت فوتبالیا داشتن زمان ما. ازینا که عکس بازیکنا و مشخصاتشون بود
من هیچوقت توی زندگیم کلکسیون هیچی رو نداشتم و هیچی جمع نکردم :|
پاسخ:
ولی تا دلت بخواد من عین کلاغ چیز میز جمع می کردم :|
یه دوره کلکسیون دکمه داشتم، یه دوره صدف، سنگ، اینکه گفتم..

بنظرم حس بهتریه که به چیزی دلبستگی پیدا نکنی
چه حیف:(
منم طرحهای مختلف کبریت رو یادمه ولی هیچوقت کلکسیون جمع نکردم
پاسخ:
علاقه س دیگه.
من از بچگی دوست داشتم الانم دوست دارم. البته به نظرم الان تو این سن خیلی جالب نیست این حد دلبستگی و مهم بودن یه چیز بی اهمیت. آدم میشناسم کلکسیون تمبر داره، بعد برای یه دونه تمبر بلند شد رفت یه شهر دیگه که از یه نفر بگیره ش.
نمی دونم... نباید کسی رو قضاوت کرد شاید اونم حالش اینطوری خوبه
سلام
من کوچیک بودم مثل شما کلکسیون جمع می‌کردم البته خیلی کوچیک‌تر از شما و بعدشم رها شد.
اونی که تصویر یه ببر بود رو خیلی دوست داشتم و یادمه که توی خونه‌ی مادربزرگم گمش کرده بودم ؛ چمباتمه زده و یادم نیست شاید براش گریه هم کردم ولی خوب یادمه که پدرم در حالی که تو یه دستش ظرف غذای ناهار بود صدام کرد و گفت بیا الان از خدا می‌خواهم برات پیداش کنه و رو به سقف دعایی کرد و یه دفعه من دیدم از سقف قوطی کبریت افتاد.
خیلی کوچیک بودم چند سال طول کشید تا بفهمم پدر با اون یکی دستش قوطی کبریت رو به هوا انداخته ولی خب خاطره ماندگار شد.
=================
منم یه تبلیغ LG تو ذهنم بود می‌گفتم وقتی بزرگ بشم همه یادشون رفته و اونا به من به خاطر اینکه هنوز یادم مونده جایزه میدند :دی
البته من با هیچ‌کس در میونش نذاشتم اینجا اولین جایی هست که بیانش می‌کنم.
پاسخ:
منکه نگفتم چن سالم بوده :دی
ولی فک می کنم 5،6 اینا بودم. بنظرم هنوز مدرسه نمی رفتم.
اخییی چخ خاطره ی ملموسی. یاد اون وقتی افتادم که خیلی کوچیک بودم، و مثلا وقتایی که دست خاله م زخم میشد، میگفت تو بوسش کنی خوب میشه. من بوس می کردم اون به سرعت اونیکی دستشو میوورد جلو می گفت ببین خوب شد؟

+آقاااا واسه یاداوری تبلیغ صاایران و صنام جاییزه نمی دن؟ :دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">