Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

از این روزها

سه شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۲:۲۶ ق.ظ

6 فروردین-26 march. 

نگاهش کنید خب. اصلا قیافه‌ی این روز جان می‌دهد برای اینکه درش خوشحال باشی.

چند ساعتی می‌شود که از مسافرت برگشته‌ام، با لیف و سنگ پای مورد علاقه ام حمام کرده‌ام، یک سالادسزار پرجوجه به خورد ملت داده‌ام و الان  با کله‌ای شبیه سبد روی تخت نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که چرا انقدر اتاقم شلوغ است. انگار یک بمب درش انداخته باشند یا یک دزد همه چیز را شخم زده‌باشد.

گفتم دزد

در مسیر رفت، سرایدارمان زنگ زد و گفت که یادمان رفته قفل را ببندیم. ما به هم نگاه کردیم  و توی دلمان خالی شد.  چون قفل را بسته بودیم. مطمئن بودیم که قفل را بسته‌ایم و خب این سرآغاز یک دلشوره ی مزمن بود در تمام طول سفر، که فکر کردم خب اول که این‌طور شروع بشود دیگر وای به حال.... اما می توانم بدون اغراق بگویم که یکی از بهترین سفرهای تمام عمرم بود. از آن سفرها که همه چیز خود به خود جور می شود و تهش هم حسابی به آدم می‌چسبد...

والدین را راضی کردم که در یکی از شهرهای مسیرمان بچرخیم و قرعه به نام نیشابور افتاد. از فکر تجدید دیدار با صبح نیشابور و حجره‌های فیروزه تراشی و جناب خیام و عطار و اینها ذوقمرگ شدم  و  بعد از کمی چرخ زدن در شهر و بر بدن زدن یک فروند کلپچ، به سوی آرامگاه‌ها سرازیر شدیم. آخرین باری که به اینجا آمده بودیم من کوچک بودم و چیز زیادی یادم نمی‌آمد، فقط اینکه خاله زهره همراهمان بود و یک زنجیر نقره برای گردنبند فیروزه‌ام خرید. و مادر تعریف کرد که خاله زهره که آن زمان دانشجوی ادبیات فارسی بوده ،چقدر از ملاقات با شعرا مشعوف شده و از آنجا دل نمی کنده، و ساعتی بعد مشغول غر زدن به من بود که چرا به آنجا چسبیده‌ام.  من درگیر هندسه‌ی دیوانه‌وار آرامگاه خیام شده‌بودم. محو  زوایای حاده و منفرجه و پر و خالی ها و تیغه‌های مارپیچی که یکدیگر را قطع می‌کنند و کشیدگی قامت خیمه‌وار بنا و روزنه‌هایی که خیام هرشب از آنجا ستاره ها را تماشا می‌کند، و تمام رمز و رموزی که هوشنگ سیحون با دیوانگی تمام برای احترام و محافظت از او، بالای سرش قرار داده  و حتی حوض‌های کنار بنا که از همان هندسه پیروی می‌کنند. به درخت زردآلویی که هر بهار مزارش را گلباران می‌کند نگاه کردم که شکوفه داده‌بود. و به انگشترهای فیروزه‌ی بازارچه، و به این فکر کردم که آخر یک آدم چقدر می‌تواند خفن باشد. و در اینجا منظورم هر دو شخص خیام و سیحون اند که به طور غیرقابل باوری، غیرقابل باورند. که آدم باورش نمی‌شود کسانی وجود داشته‌اند آنقدر دقیق به جزئیات، و آنقدر عمیق و روشن . و از جنس آدم

دوتا  انگشتر انتخاب کردم، یکی برای خودم و یکی هم برای دخترخاله و به همراه یک گوی گردنی کوچک خریدم و بیرون آمدم، درحالی که لرزش خفیفی در تمام بدنم حس می‌کردم. اینها واقعا آدم بودند و من هم آدمم؟ حس نقطه بودن داشتم. حس ریز بودن. حس پیکسل بودن در یک اکستریم لانگ شات

به دلیل نامعلومی دلم می‌خواست یک‌جا بنشینم و گریه کنم، اما تصمیم به کاری گرفتم که تمام این مردم سرخوشی که به آنجا می آیند انجام می‌دهند. یک سلفی الکی با آرامگاه و یکی هم با سفره‌ی هفت‌سینی که درورودی مجموعه گذاشته‌بودند. که شاید کمی حس مهم بودن کاذب پیدا کنم. البته اثر خاصی هم نداشت ولی به‌هرحالاین پروسه در کنار آرامگاه کمال الملک هم کماکان تکرار شد و بعد از خانواده خواستم  قبل از اینکه من از فرط "چیزی نبودن" دست به خودکشی بزنم آن شهر را ترک کنیم

از آنجا مستقیما به مشهد رفتیم و در یکی از اتاق‌های همیشگی مستقر شدیم  و متوجه شدم پریز بالای تخت من کار نمی‌کند. از اینکه پریز از اولین چیزهایی بود که امتحان کردم متاسف شدم و بعد از دوش گرفتن و سابیدن همه چیز، برای نماز به حرم رفتیم. موقع جمع کردن چمدان، وقتی پالتوی سورمه‌ای‌م را برمی‌داشتم به نظر خنده دار آمد، اما اینجا واقعا سرد بود. آنقدر سرد که با وجود پوشیدن همان پالتو، حس می‌کردم استخوانهایم هم دارند می لرزند.

همان شب با ویچ قرار گذاشتم که یک روز همدیگر را ببینیم. که البته در مسافرت‌های خانوادگی این دسته اتفاقات خیلی سخت می‌افتد چون برنامه‌ی آدم دست خودش نیست و مثلا وقت‌هایی که ما در خانه بودیم آنها نبودند و بالعکس. علاوه بر این، در آن چند روز باران هم در حجم کم و زیاد می‌بارید و در این شرایط نمی شود از کسی خواست که از خانه بیرون بیاید

جز این مورد و آن دلشوره‌ی دزدزدگی و موارد کوچک دیگر، باقی چیزها به بهترین و آرامترین شکل ممکن پیش رفت و لحظه لحظه‌اش را دوست داشتم. و این اتفاق معمولا در سفرهای خانوادگی ما سابقه‌ی زیادی ندارد و بلاخره یک جایی جنگ و دعوای وحشتناکی پیش می‌آید و اعضا به صورت ضربدری و قطری و شعاعی با هم قهر می‌کنند. البته داداشه ریزلرزه‌های ریشتر پایین زیادی تولید کرد که ما به‌مثابه‌ی ساختمان‌هایی با پی شمعکوبی‌شده‌ی تقویت شده با کابل‌های پیش‌تنیده از جایمان تکان نخوردیم و تا خود تهران همان‌طور استوار ماندیم .

از اتفاقات خوب اینکه کلی زیر باران ریز موردعلاقه‌ام پیاده روی کردم ، غذاهای جدید را در مکانهای جدید  امتحان کردم، آبشار شاهرود را دیدم، کتاب دمیان اثر هرمان هسه را تا نیمه خواندم و به شروع یک کار جدید فکر کردم که از بعد تعطیلات به سراغش می روم

کارهایی هم بودند که دلم می‌خواست در این چند روز انجام می‌دادم و ندادم و باید یادداشتشان کنم جهت تیک زدن. برای در دست گرفتن اوضاع، قرار است از امروز شروع به استفاده از اپلیکیشن پیشنهادی در این پست جولیک کنم و اینجا هم می‌نویسم که یک وقت بی‌خیالش نشوم. باید کمی زبان بازرگانی یاد بگیرم تا برای سفرهای پیش‌رو با مشکلات کمتری مواجه شوم، حساب‌های پخش‌وپلا و عیدی‌های گرفته شده را مرتب کنم و تمام فایل‌های مهم لپ‌تاپ را به... گفته بودم که یک هارد اکسترنال عیدی گرفتم؟ خب حالا گفتم. و باید پروژه ها و فیلمها و آهنگهایم را به هارد جدید عزیزم منتقل کنم که هنوز اسم هم ندارد. شاید اسمش را بگذارم اسپرانسا. اسپرانسا به معنی آرزوست و چون من بعد از مدت زیادی هارد اکسترنال خواستن، صاحبش شده‌ام، شاید اسم مناسبی برایش باشد. به‌هرحال هرگونه پیشنهادی در این مورد را پذیراییم. قول یک چیزی را هم از اواسط اسفند به یکی از دوستان بلاگر داده‌ام و نمی‌دانم چرا هی وقتش نمی‌شود و حتی خجالت می‌کشم بروم و باز از او عذر بخواهم و چون پیشنهادش را هم خودم داده بودم، بیش از پیش خجل و پرعذاب وجدانم. کاش از من ناراحت نباشد.

این روزها انرژی خاص و حس خاصی دارم که دلم می‌خواهد سراغ تک‌تک کسانی که یک‌وقتی ناراحتشان کرده‌ام بروم و ازشان بپرسم که برای رفع ناراحتی‌شان از من چه کار می توانم بکنم. این روزها خوشحالم و دوست دارم تا جایی که از دستم می‌آید آدمها را خوشحال کنم. اگر اینجا هم کسی هست که یک زمانی ناراحتش کرده ام لطفا برایم خصوصی بگذارد و تعریف کند. 

و امیدوارم از بعد تعطیلات، یکی از شرکتهایی که خوشم می‌آید جواب ایمیلم را بدهد و استخدامم کند، و این اتفاق برای تمام دوستان جویای کار بیوفتد. آمین‌های بلند و کشدار

۹۶/۰۱/۰۸ موافقین ۷ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۱۲)

به‌به ... به مشهد خوش آمدید و رفتید ... خرسند شدیم از میزبانی‌تان! ... :)
بی مهری رواشده به مشکاتیان رو هم دیدید به دیار نیشابور؟ :|
باقی سال پر از اتفاقهای رضایت بخش و یک آمین هم برای جمله آخر... 


پاسخ:
خیلی زیاد ممنون بانو :)

نه راستش زیاد تو نیشابور نموندیم، همون چندساعت و اون هم حوالی آرامگاهها و شادیاخ که این مورد آخر هم خورد به وقت نماز ظهر و خانواده هی می گفتن بریم و خوب نتونستم ببینم چی به چیه، باید یه دور دیگه نیشابور رو ببینم :|

البته الان گوگل کردم و به نظرم منظورتون تندیس استاد بوده و اگر نبوده بی زحمت یک روشنسازی انجام بدید من در جهل نمیرم :دی
این سفرنامه تون من رو یاد پیک بهاران انداخت :)
یک قسمتی داشت که اگه سفر میرید بنویسید چکار کردید و چطوری گذشت.
.
برای ما چه سوغاتی آورده‌ای ای وی :d
پاسخ:
:))))
بلاخره ما همونایی هستیم که بچگیمون با حل کردن این پیکا گذشت :دی

حالا یه تیکه ش سفرنامه بود، هدف یه جمع بندی مختصر(!) از هفته ی اول سال بود 
چه پست پرانرژی و آرومی! :)
آمیـــــن.
پاسخ:
ممنون عزیز جان :)
آمییییییییییییییییییییییییییییییین برای استخدام
پاسخ:
دومیشو بلندتررررر :دی
فیروزهههههههه *-*^----^
پاسخ:
چش قلبی و چش ستاره ای و اینحرفا ^_^

اینروزا واقعا عالیه
حرف ندارن
خداروشکر
ایشالا که این روزای خوب پایدار باشن
پاسخ:
انشالله که برای همه خوب باشن
۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۴ وال کوهان دار
چه قدر امید و انگیزه غبطه خوردم بهتون
پاسخ:
هنوز ندارمشون، در تلاشم برای ایجاد.
اما سفر هم وااقعا حس و حال آدمو عوض میکنه ها
امیدوارم برای استخدام قبول شی. :)
من خیلی گشتم تا یکی دو تا جای خوب پیدا کردم.
خیلی مداومت و پیگیری می خواد...
پاسخ:
من یسری محدودیتای مزخرف گذاشتم راستش، مثل نزدیک بودن و اینا که البته واقعا برام مهمه، اما به طرز شدیدی گزینه هارو محدود می کنه دیگه.
بهرحال امیدوارم ازین گزینه های محدود هم یه چیزی در بیاد در اخر  
سال خوبی داشته باشی :)
پاسخ:
ممنون عزیز :)
۰۹ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۳۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
آمییییییییین:)
تا آخر سال به سلامتی و دل خوش:)
پاسخ:
مچکر برای شما هم :)
ذهنم هنوز درگیر دزده س؟ :| مطئمن بودین قفل بسته س؟  
ما نیز موافقیم اسپرانسا اسم بسی باکلاسی است و به هارد اکسترنالم میاد :)
هر وقت رفتیم مشهد شب رسیدیم نیشابور و قدمگاهم درست و حسابی ندیدم معماریو اطرافشو فقط چاه آب وضریح
تازه نیشابور یعنی خانواده آقای هاشمی ^_^
آها راستی تا یادم نرفته، زیارت قبول حق 
برا قسمت کار هم الهی آمیییین هر چی زودتر تایید بشه 
کار باشه نصف از رویاها ردیف :)
والا تو عزیزی :) من هیچ ناراحتی نداشتم 
پاسخ:
وقتی رسیدیم خونه که همه چی سرجاش بود. مگه اینکه دزده اومده باشه یکم تلویزیون دیده و رفته باشه :)))

+من قدمگاه نرفتم تابحال :( دفعه ی دیگه اگه عمری بود و باز با ماشین رفتیم حتما می کشونمشون اونجا :دی البته این بار هم یکی از گزینه ها بود اما خب دیگه نوبت نیشابور بود :)

+خیلی زیاد ممنونم عزیزجان :)
خیام رو خیلی دوس دارم، اگه یه روزی بخوام پیرو مکتب یا عقیده ای باشم، پیرو خیام خواهم بود. خیام، داوینچی و شرلوک هلمز محبوب ترین شخصیت های من هستند. 
یه نفر میشناسم که روز تولدش با خیام یکی هست، کاش منم روز تولدم با خیام یکی بود :)  
پاسخ:
خیلی از افراد متولد دهه ی چهل و پنجاه هم تاریخ تولدشون دقیق مشخص نیست، کسی که قرنها پیش به دنیا اومده که دیگه هیچی. برای همین روز بزرگداشت براشون گذاشتن نه ولادت.
البته کاری که در قدیم میکردن این بود که هر بچه ای به دنیا میومد اسمش رو انتهای قرآن خانوادگی مینوشتن اما اونم همیشه اتفاق نمیوفتاد. بهرحال.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">