Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

از ویرایش نشده های همینجوری

پنجشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۵، ۰۱:۵۱ ق.ظ

سرم را زیر شیر آب گرفتم و سعی کردم بدون اینکه قرص از دهانم بیرون بیوفتد آنرا به همراه یک قلپ آب فرو بدهم.

مزه ی گند زهم ماهی آب حالم را بهم زد. این روزها چقدر همه چیز حالم را به هم می‌زند. چند روز پیش هم بوی آبگوشتی که مادر بار گذاشته بود داشت دل و روده ام را به هم می پیچاند ، انگار نه انگار یک زمانی غذای مورد علاقه ام بود.

بعد باشگاه رفتم و نان خریدم و تمام روز تهوع داشتم.

از آن تهوع هایی که دلیلشان معلوم نیست، حتی روحی یا جسمی بودنشان، و در کل معلوم نیست آدم دقیقا چه مرگش است اما دلش نمی خواهد آنجایی باشد که هست و کاری را که در حال انجامش است انجام بدهد.

حتی الان که ساعت 1 و 30 دقیقه ی صبح است من  هنوز همان حس را دارم. فکر کردم که دلم موزیک میخواهد. کمی موزیک گوش دادم و دلم بهم خورد. فکر کردم دلم حرف زدن با یک نفر را می خواهد. لیستم را بالاپایین کردم و دیدم کسی نیست که بخواهم و اصلا بتوانم این موقع شب با او حرف بزنم و دلم بهم خورد. فکر کردم دلم خواندن میخواهد. به انبوه کتابهای خوانده نشده نگاه کردم و دلم بهم خورد. و همینطور به تمام کارهایی که می توانستم در آن ساعت انجام بدهم فکر کردم و اینکه چقدر دلم نمی خواهدشان و حالم را بد می کنند. 

فکر میکنم به یک تغییر اساسی نیاز دارم. به یک چیز جدید.

که البته به خودم قول داده ام تا وقتی اینهمه کار نیمه کاره دارم چیز جدیدی را شروع نکنم، اما متاسفانه خود لعنتی ام و هوسهایش را می شناسم که حالش چطور خوب میشود.و اصلا هم مهم نیست که آن چیز جدید چه ماهیتی داشته باشد، فقط یک تجربه ی جدید باشد که کمی سرحالم بیاورد.


در این جور مواقع یاد حرف دوستی می افتم که می گفت تو مثل گنجشک می مانی. انقدر ازین شاخه به آن شاخه می پری که تمام پرهایت بریزد. و در آخرهم با سنگ یک کودک از پا در می آیی...

۹۵/۱۲/۰۵ موافقین ۵ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۷)

منم دلم جدیدا خیلی به هم میخوره ...
هیچم مثل گنجشک نمی مونی 
پاسخ:
چرا خیلی یجا بند نمیشم -_-
دوست گرامی چه دقیق به این مساله اشاره کردن . البته خب نظر من موافق نیست . 

بعضی وقت ها صرفا حس بدی داری . نه اینکه کارهایی که در حال انجامشی یا انجامشون دادی احمقانه باشن یا تکراری یا خسته کننده . فقط باید قبول کنی . مثل خیلی وقت ها که این حس جاش رو به احساسات دیگه ت میده . گاهی هم خودش بروز پیدا میکنه . حالا هرچقدر که تو تسلیمش میشی . اون سیکل و دوره تناوب بروز پیدا کردنش کوتاه تر میشه . یعنی هرچقدر تو تسلیم میشی اون بیشتر پیش میاد . هرچقدر درگیر این حس داغون میشی بیشتر اون جس رو پیدا میکنی . شروع میکنی در موردش نوشتن . در موردش فکر کردن . برای رفعش دنبال چاره بودن ( صرفا دنبال چاره بودن نه اینکه واقعا کاری کنی چون معمولا فقط فکر میکنی فلان کارو کنم . بعد خود همون حس نمیذاره بری اونکارو کنی ) 
کلا سطح تمایلاتت به هرچیر مثبتی به صفر میرسه . سطح افکار منفی و پوچ که نمیگم غلط هستن به حداکثر . انگار اصن همون آدم عادی بقیه روزها هستی . ولی از یه سری مسائل صرف نظر میکنی و این باعث میشه جا برای مسائل بیشتر باز بشه و یا مسائلی که هستن بزرگتر جلوه کنن . که از قضا اون مسائلی که ازشون صرف نظر میکنی مسائل خوب زندگی و اون مسائلی که به تعدادشون اضافه میشه یا بزرگتر به نظر میرسن مسائل منفی و بد زندگی ان . 
حالا من میگم برای رفعش . سعی کن به یاد بیاری . انگار مثلا اسم یه چیزی رو فراموش کردی یا یه تکنیک تو فتوشاپ رو هرکاری میکنی یادت نمیاد . این فقط توی یه فضای متفاوت اتفاق میوفته . من واس به یاد آوردنش میرم بیرون . یه بیرون رفتن بدون دغدغه صرفا به خاطر اینکه یه سری چیزارو با چشمام ببینم که دوباره حسشون برگرده . مثلا شام یا عصرونه یا صبحانه . برو با یکی بیرون . دیگه یه نفرو داری که باش بری بیرون که ( اگه نداری من راهم دوره ولی سعی میکنم خودمو برسونم :| ) 
حالا خود اون وعده غذایی زیاد مهم نیست . مهم زندگی کردن مردمِ . از همون لحظه ای که پاتو بیرون میذاری اتفاقات خوب و بد در کنار هم در جریان و تو میبینی . یه پسر خوشگل میبینی یه حس خوب بهت دست میده . یه زوج عاشق میبینی حس بد پیدا کنی . اصلا مهم نیست که حس بد هم پیدا کنی . مهم اینه یه مجموعه از این احساسات رو پیدا کنی . انگار یه سرنخ واس خودته که با همون دیدن اون پسر خوشگله و خندیدنش یه منبع بزرگ زیرزمینی از حس های خوب تو خودت کشف کنی . یا همچین چیزی حالا تو که چشاتو درویش کن :| :))   
همین دیگه خلاصه :| این باکس کامنت ها انقد کوچیکه نمیتونم جمع بندی کنم این نوارش یه ذره شده خودمم الان از کم خوابی و گرسنگی دارک هلاک میشم :| امیدوارم کمک کنه . 
پاسخ:
روش خوبیه، اما قبلا امتحانش کردم . ظاهرا برای من جواب نمیده -_-.   
حالا نه که شبیه حسادت یا حس های اینطوری باشه، بیشتر شبیه کلافگی ه. البته اینم درجه بندی داره، گاهی اوقات چیزایی که خییییلی دوسشون دارم حالمو بهتر میکنن، ولی گاهی وقتا همونم جواب نمیده. مثلا دارم ورزش میکنم، فقط دلم میخواد برم خونه. میرم خونه هم هیچ کاری دلم نمیخواد انجام بدم . حتی پیاده روی که همیشه ارومم میکنه هم اثر نداره. خلاصه حس مسخره ایه
منم همینطورم ، حتی یادمه یه بار یه تست روانشناسی میزدم که با خوندن یکی از سوالاش میدونستم دقیقا گزینه من اونی هست که نوشته"ترجیح میدم از هر کاری سردربیارم و امتحانش کنم تا اینکه فقط توی یه کار تا تهش برم" خوبیش تجربه‌های حذاب و متفاوتشه و بدیش هم اینکه وقت و انرژی که واسه بهترین شدن توی یه مبحث میتونی صرف کنی حالا تقسیم میشه بین چندین و چند فعالیت... ولی خب قبولش کردم که من اینجوری شادترم.. :))
پاسخ:
یه مشت jack of all trades, master of none هستیم :))
سلام
بعدا بیا بنویس که چه چیز جدیدی رو شروع کردی :)
پاسخ:
امیدوارم مجبور به اینکار نشم :))
روزت مبارک مهندس :دی
پاسخ:
ممنونم ^_^
همانا یکی از نشانه های این مدل حالت تهوع، حاملگی است :دی 

البته چون پدر بچه هنوز در حال آمدن با اسب سفید است، به دل نگیرید :)
پاسخ:
:))))))
خب طبیعی اِ اصلا جای نگرانی نداره که این روش روت جواب نمیده :| خیلی از روش ها هستن که رو من جواب نمیدن :| به نظرت نگردی روش خودتو پیدا نکنی ؟ 
پاسخ:
روشم همینه ک گفتم آخه. باید یه چیز جدید رو شروع کنم -_-

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">