Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

زندان کفش‌ها

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۴۹ ب.ظ

هوایی که تازه تاریک شده بود، بوی نفت و پیف پاف می‌داد. من از در خانه بیرون آمدم و به سمت مغازه‌ای راه افتادم که یک ساعت قبل، از صاحبش قول گرفته‌بودم که می‌آیم و کفشهایم را می‌برم.

فکر می‌کنم سه،چهار ماه قبل بود که مامان دوجفت از کتونی‌هایم که خیلی دوستشان داشتم _اما به دلیل اینکه یک بلایی سرشان آمده‌بود و خراب شده‌بودند، گوشه ی کمد خاک می‌خوردند_ و یکی از کفش های چرمی‌ام را توی کیسه انداخته بود و برای تعمیر به مغازه ی آن مرد برده‌بود. مغازه اش دخمه‌ی کوچکی بود بین یک لوازم التحریری و یک آزمایشگاه، که وقتی واردش می شدی بوی رنگ و واکس تا اعماق گلویت را می‌سوزاند. مامان گفته‌بود دلش برایش می‌سوزد که در این سنِ جوانی باید ریه‌هایش با این بوها اذیت بشود و اینکه اگر کارش خوب بود به دیگران هم معرفی اش کنیم بلکه بتواند پیشرفت کند و حداقل از شر آن دخمه خلاص شود.

یک ماه گذشت و هربار به سراغ مرد می‌رفتیم یا مغازه اش بسته بود یا امروز و فردا می‌کرد و حتی گاهی دروغ‌هایی هم تحویل می‌داد. مثلا در یک روز واحد به مامان گفته‌بود که نتوانسته کار را انجام بدهد چون بچه اش مریض بوده، و برای من مریضی زنش را بهانه کرده‌بود و می گفت همین امروز می‌رود سراغشان. و باز فردا یک بهانه ی دیگر. با پیگیری بسیار، توانسته بودیم آن کفش چرمی را نجات بدهیم اما کتونی ها ماندند و ما هم یا گذرمان به آن سمت نمی افتاد یا مغازه بسته بود.

تا اینکه چند هفته پیش من به کتونی ها احتیاج پیدا کردم و به سراغ مرد رفتم، گفت که چون زمان زیادی گذشته، آنها را به انبار فرستاده و همین الان زنگ می زند تا برایش بیاورند. و فردای آن روز هم عین این جملات را تحویل مامان داده بود. دیروز باز به سراغش رفتم و گفتم هرطور شده باید کفشها را بگیرم. باز عین همان جملات را تکرار کرد و من گفتم همینجا می ایستم تا از انبار بیاورند. گفت اینجا که خوب نیست، حالتان بد می شود. بروید یک دوری بزنید، یک ساعت دیگر آماده است. 


با اکراه قبول کردم و به سمت مغازه ی قنادی رفتم تا برای داداشه که می خواست به اردو برود چندتا نان باگت بخرم، و آنجا چشمم به جمال شیرینی های پروانه ای که مزه ی عسلِ خود بهشت را می دهند روشن شد و همچنین شیرینی های زبان قدیمی و سوهان عسلی های جانِ جانان. با چند کیسه ی پر از مغازه بیرون آمدم و به این فکر کردم که هیچوقت نباید مسئولیت هایی که به قنادی مربوط می شود را قبول کنم. خریدها را به خانه بردم و همانطور سرپا چندتا از شیرینی های پروانه ای را با چای داغ بلعیدم، و باز به سمت مغازه ی مرد راه افتادم. 

مغازه اش را بسته بود اما از بین پرده های ضخیم، هاله ای از فرم مهتابی روشنش مشخص بود. چندبار زنگ مغازه را زدم و به شیشه کوبیدم، اما باز نکرد. داشتم از سرما یخ می زدم و نمی دانستم چه کار کنم. کمی آن طرف تر ایستادم که به خانه زنگ بزنم، و بعد از چند دقیقه دیدم که سایه ی مهتابی از روی پرده حذف شد. کارد می زدی خونم در نمی آمد. مگر می شود یک نفر انقدر احمق و بزدل باشد؟ خب هر غلطی که کردی، مرد باش و پایش بایست! اصلا کار من را انجام ندادی و بدتر از آن، فرض بگیریم که کفشها را گم کرده یا خراب کرده ای یا هرچی. اینکه مثل ترسوها توی مغازه ات قایم شوی و برقت را خاموش کنی که مثلا نیستی و من هم که درازگوش! چه فایده ای دارد؟ تا کی می توانی به این موش و گربه بازی ادامه بدهی؟

اگر حقیقت را می گفت حداقل من هم تکلیفم را می دانستم و دیگر به این کفشها امید نمی بستم، و یک جفت کفش جدید می خریدم و در کل آنقدرها هم مهم نبودند، اما نمی خواستم آنجا باشند.


و متاسفانه به این فکر کردم که بعضی شخصیت ها، همان بهتر که به جای مهمی نرسند و کار مهمی دستشان داده نشود...


۹۵/۱۰/۲۳ موافقین ۶ مخالفین ۰
Fa E||a

روزمره

نظرات  (۵)

۲۳ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۳ خانومی ...
منم‌دلم‌شیرینی زبان و پروانه ای خواست ...
پاسخ:
ببخشید :/
چه بی مسئولیت.
:-|
پاسخ:
-_- خیلی
۲۴ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۰ פـریـر ...
تا قبل خوندن دو خط آخر پستت می خواستم همین حرفا رو بت بگم...دیدم خودت گفتی...بی حکمت نیست که بعضیا تو زندگیشون هیچی نمیشن...هومممم...

چه رفتار مضحک و بچه گانه ای داشت! واقعا که :/

:: منم شیرینی تازه با چایی خیلی دوست ^_^ عالیه :))
پاسخ:
خیلی -_-
تازه دیروز هم ازون سمت خیابون منو دید و تا بخوام بیام این سمت سریع مغازه شو بست -_-
فککن مرد گنده!
هی فک میکردم میخوای تهش داستانو یه جوری تموم کنی که یه رازی از زندگی آقاهه کشف کردی :دی
پاسخ:
آقاهه ینی هاوی مندل؟ :دی
نه! کفش دوزه :دی
پاسخ:
سوتی منو توروخدا :|
فککردم نظره واسه یه پست دیگه س =))))))))))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">