Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Lumière

,Éblouie par la nuit à coup de lumière mortelle
Faut il aimer la vie ou la regarder juste passer?



نوشته ها، ترجمه‌ها و آموزش‌ها اکسکلوسیو شخص نگارنده است،
لطفا در صورت کپی، ذکر منبع فراموش نشود
****
نام وبلاگ (لومیه) به معنی روشنایی است



پستهای کامنتدونی بسته، یحتمل موقت هستند

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

پدربزرگ بستنی‌ها

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۳۸ ب.ظ
همیشه صدای باز شدن قفل در حیاط که می‌آمد، به گوش می‌شدم برای صدای بعدی. اگر صدای ماشین بود، یعنی بابابزرگ است. اگر صدای موتور بود یعنی دایی بزرگه و اگر هیچ صدایی نمی‌آمد یعنی دایی کوچیکه پیاده یا با دوچرخه است. 
آن شب هم بعد از شنیدن صدای در، وسط راهروی باریک و دراز که به در تراس منتهی می‌شد نشستم تا صدای بعدی را کشف کنم. صدای موتور بود، به سمت در رنگی تراس جهیدم و از قسمتهای بدون رنگش دایی بزرگه را تماشا کردم که سرش را پایین انداخته و انگار که موتورش اسب باشد، آرام در کنارش راه می‌رود و به داخل حیاط هدایتش می‌کند.
از همان لحظه ناراحتی‌اش معلوم بود. از همان وقتی که خواستم از سروکولش بالا بروم و بی‌حوصله بود، و بعدتر سر سفره‌ی شام که با غذایش بازی می‌کرد و کلا جز کلمات کوتاه، حرفی نمی‌زد. بلاخره مادربزرگ دلش طاقت نیاورد و پرسید چیزی شده؟
دایی نفس عمیقی کشید و گفت عبدالله مشکلی برایش پیش آمده ومی‌خواهد مغازه را بفروشد...

همه چند لحظه ساکت شدند. عبدالله رفیقش بود و صاحب بقالی سر خیابان، که همه‌مان دوستش داشتیم. هم خودش را، هم مغازه اش را. آدم مهربانی بود که زیاد می‌خندید، و وقتی هم می‌خندید لپ‌هایش گل می‌انداخت و حسابی هوای ما بچه ها را داشت. وقتهایی که بعد از ظهرها با دخترخاله برای خرید بستنی به مغازه‌اش می‌رفتیم، اگر مشتری نداشت برایمان داستان‌های بانمکی تعریف می‌کرد که شخصیت‌هایش کالاهای مغازه بودند. شخصیت‌های مورد علاقه‌ی من، سس‌های خرسی بودند که شب‌ها دور‌هم جمع می‌شدند؛ داستان مورد علاقه‌ی دخترخاله، کل‌کل خانم ریکا و آقای صابون بود و برادرش که کوچکتر بود، دوست داشت داستان‌هایی بشنود که درشان آب‌نبات‌های چوبی و آدامسها و پاستیلها نقش پررنگی ایفا می‌کردند.
آقا عبدالله هوای بزرگترها را هم داشت، حواسش بود که برای مادربزرگ کدام مایع ظرفشویی را کنار بگذارد که اذیت نشود، چه شامپویی بیشتر به سر بابابزرگ می‌سازد و خاله از کدام ماست‌ها دوست‌تر دارد. 
بنابراین، خبر رفتنش برای همه‌مان ناراحت کننده بود و غمگین شدیم؛ و من به این فکر کردم که اگر بستنی‌های بیشتری از او خریده بودم شاید اینطور نمی‌شد...

از آن زمان به‌بعد، دیگر خرید رفتن هم برایمان زور داشت. با اینکه مغازه‌ی آقا بهروز نزدیک تر بود اما هر قدم انگار هزارسال طول می‌کشید و هی در دلمان امیدوار بودیم که یک اتفاقی بیوفتد و باز...
اما چند وقت بعد که تابلوی مشاور املاک به جای تابلوی مغازه‌ی آقا عبدالله -که اسمش را یادم نیست اما جزو اولین کلماتی بود که بعد از باسواد شدنم موفق به خواندنش شدم- آن بالا جاخوش کرد، دیگر امیدمان را از دست دادیم. آقا عبدالله را هم دیگر ندیدم، اما به‌نظرم پارسال بود که دایی خبر آورد اولین نوه‌اش به دنیا آمده و من به این فکر کردم که عجب پدربزرگ محشری بشود این مرد...
۹۵/۱۰/۲۱ موافقین ۱۴ مخالفین ۰
Fa E||a

نظرات  (۸)

۲۱ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۴ فیلو سوفیا
:)
پاسخ:
0_-
۲۱ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۲ .: جیرجیرک :.
کسایی که بودنشون یه تیکه از پازل زندگی آدم های دیگه رو می سازه، به خصوص اگه اون تیکه مال دوره ی بچگی های آدم باشه و خاطرات خوبش، هیچ وقت از یاد نمی رن. واقعنم چه پدربزرگ محشری بشه این مرد :)
پاسخ:
دقیقا.... من همون زمانا هم به دختراش حسودیم میشد :))
چه آقای مهربونی.
پاسخ:
اوهوم :)
۲۱ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۳ بانوچـ ـه
خدا حفظش کنه :)
پاسخ:
بلی :)      
چه مهربون! چه باحال!
پاسخ:
خیلی.. دلم میخواس الانا ببینمش..
چقدر عالی ، میدونی یه اشخاصی گاهی تو زندگی آدم هستن ، که اصلا فکرشم نمیشه کرد که نباشن ، اینقدر بودنشان عادی است که نبودنشان نیست ، مثل همین آقا عبدلله شما 
پاسخ:
ممنون ازینکه به مفهوم نهفته در پست که خودمم بهش دقت نکرده بودم اشاره کردید 
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۱:۰۷ الکس وات
سر کوچه ما هم یه بقالی بود . مث زیر زمین مانند . بعد صاحبش آقا تقی بود من کلا میرفتم اونجا . بعد دو سال پیش آقا تقی سرطان گرفت فوت شد . 
بعد آدم میبینه یه آدم هایی تو زندگیش هستن اونقدر که مهم هستن ، مهم به نظر نمیان . من اصلا هیچوقت به آقا تقی فکر نکرده بودم ولی همین الان که حرفشو میزنم دپرس میشم . با اینکه مجموع مکالمات من و آقا تقی شاید 10 دقیقه مکالمه مفید هم نشده باشه در طول چند سال . 

پاسخ:
نمیدونم بشه اسمشو اهمیت گذاشت یا عادت، بعضی اوقات عادته که فلان تابلو یا مجسمه رو هرروز سر راهت ببینی، اما یه آدم که هرروز میبینیش فرق داره. و گاهی اوقات حتی اگه باهاش کلمه ای هم حرف نزده باشی جای خالی معلومه..
+خدا رحمتش کنه  
۲۲ دی ۹۵ ، ۱۸:۳۴ פـریـر ...
کاش همچین آدمای مهربونی زیاد بشن...
خدا حفظش کنه...
و واقعا چه بابابزرگ محشری میشه این مرد ^_^
پاسخ:
اوهوم ^_^

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">