Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

در امتــــــــــــــــــــداد خیابان وانیلا...

Aníron

+ما اینجا قوز را به شقیقه ربط می دهیم

طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات

به مامان

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۵۱ ق.ظ

همان بعد از ظهر کذایی که کف آشپزخانه نشسته بودم و زار می زدم، فهمیدم قضیه از چه قرار است. 

می دانی مامان، ما هیچوقت درست نتوانستیم باهم کنار بیاییم، و کابوس همیشگی من از همان کودکی این بوده که مثل تو شوم. دغدغه هایم مثل تو بشود و دنیا را مثل تو ببینم.

اما یک وقتی به خودم آمدم و دیدم که تو شده ام. تکه کلام هایت، مدل غذا درست کردن و ظرف شستنت، مدل خندیدنت، نیش همیشه تا بناگوش بازت، همه را دزدیده بودم و خودم نمی دانستم. تا وقتی که تو رفتی.

وقتی که تو رفتی، من ماندم و خودم و دوتا مرد که گل من افتاده بودند و حتی ظرف جلویشان را هم جمع نمی کردند. که حتی وقتی داشتم از مریضی می‌مردم شکایت می کردند که چرا شام نداریم. که چرا لباسها شسته نشده و چرا جلویمان میوه نمی گذاری. من مامان بودن را بلد نبودم مامان. سرشان جیغ می کشیدم و قهر می‌کردم. من کم آورده بودم مامان.

دلم برای خودت، برای سوت های دندونی ات، صدای چرخ خیاطی ات، صدای کوبیدن کفگیر چوبی به کنار قابلمه، صدای تکاندن چادرت و حتی خنده های بلندت که یکسره بابتش غر می زدم تنگ شده بود.  

و آن بعد از ظهر کذایی که آن خبر به گوشم رسید، تا جایی که نا داشتم با صدای بلند گریه کردم. بعد تلفن شروع به زنگ زدن کرد و آدمها می آمدند و به بهانه ی کمک اینجا تلپ می شدند و دلم می خواست از دم همه شان را بکشم. چرا گورشان را گم نمی کردند؟ چرا نمی‌گذاشتند به درد خودم بمیرم؟

حتی بعدتر که خبر دادند که اشتباه شده و تو سالم و سرحالی، و اصلا آن وقت روز آنجا نبوده‌ای، همچنان تا چند روز حالم گرفته بود. مزه ی نبودنت را هرچقدر کم، چشیده بودم. مثل زهرمار بود.

 و میدانی بدتر از آن چه بود؟

 اینکه من هیچوقت حتی سعی نمی کردم شبیه دختری باشم که تو دوست داری. بارها  سر چیزهای مسخره همدیگر را شسته ایم و پهن کرده ایم و قهرهای چند روزه هم که خوراکمان بود. چقدر غصه ام را میخوردی که دارم زندگی‌ام را تباه می کنم و نمی گذاشتم کمکم کنی. بدتر از همه آن آرزوی بزرگت که همیشه با بدترین لحن ممکن جوابش می کردم و خودت را مقصر میدانستم. و آن روز؟ تمام این چیزها جلوی چشمم آمد و کامم را تلختر کرد.

الان یکسال و چندماه از آن قضیه می‌گذرد و من خیلی چیزها را فراموش کرده‌ام. هنوز هم گاهی حرص همدیگر را در می آوریم، وهنوز هم سر آن قضیه لجبازی می کنم. می کردم، تا چند روز پیش. 

همان روزی که درگیر افکار پنج صبحی بودم و یک آن به سرم زد که آن کار را انجام بدهم. که واقعا اینهمه مقاومت و مقصر دانستن دیگران برای چیست؟ منکه دیگر بچه نیستم. و مگر تو واقعا از من چیز بیشتری می‌خواهی؟


انجامش دادم و تو دیدی. که شاید چندسال بعد موقع خوردن کیک و چای، این خاطره را برایت بگویم. که یادت می آید آن روز در چارچوب در ایستاده بودی و اشک شوق می ریختی؟

من یادم می‌آید. شرط می‌بندم تو هم یادت هست...

و بعد یادی از مادر جان بهار جولیک می کنیم که شاید خود او این فکر را توی سرم انداخت. که دل یک مادری شاد شود و از خوشحالی اشک بریزد و سجده ی شکر بگزارد. 

مامان این روزها را یادت نرود...باشد؟



+ممنونم دخترک... تولدت جلوجلو مبارک :)

+ فاتحه یادتان نرود


۹۵/۱۰/۱۳ موافقین ۸ مخالفین ۰
Faella

نظرات  (۹)

۱۳ دی ۹۵ ، ۰۸:۱۳ همه‌چی‌دون
مدتیه توی فضای بیان نیستم.
این چالش رو اولین بار اینجا باهاش آشنا شدم.
دوست دارم منم بنویسم. :)
پاسخ:
بنویسید :) حتما 
آخی. آهنگهم  قشنگ بود
پاسخ:
:)
۱۳ دی ۹۵ ، ۰۹:۱۴ من مُبهم
😢😢😢روحشون شاد باشه🌹🌷
پاسخ:
خدا اموات هممون رو رحمت کنه
۱۳ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۷ خانومی ...
آخی ...
پاسخ:
:)
چشام اشکی شد اصن...
سکوت میکنم:)
پاسخ:
عزیزم :)
الهی همیشه شاد و سرزنده باشن.
پاسخ:
ممنون ...
راستش من نفهمیدم ... مادرت رو خدا حفظ کنه! ولی من نفهمیدم هستن یا  ... :( پست خیلی سنگین بود و امیدوارم که خط‌های آخر رو درست فهمیده باشم و باشن و خدا بهشون عمر طولانی و با برکت بده.
پاسخ:
بله هستند. 
فاتحه رو برای مادر جولیک عزیز نوشتم 
مامان من اینقدر با چیزهای ریز ریز و کوچولو کوچولو شاد میشه ولی من فقط همیشه سرسختانه و لجوجانه ایرادهای بنی‌اسراییل می‌گیرم و همه چیزو بزرگ می‌کنم و ناراحتش می‌کنم -_-

این خواسته‌ی جولیک بدجوری تلنگر واسم بود و باعث شد یادم بندازه که چقدررر یادم رفته که قدر مامانمو بدونم :(
پاسخ:
دقیقا. منم همینطور...
هییییی روزگار، مادرم همیشه تلاش می کرد من شبیه اش نباشم، شبیه آرزوهایش باشم، ولی الان ها فکر می کنم واقعا شبیه اش شده ام، شبیه خودش :)
پاسخ:
منم خوشحالم.... حتی اگه ذره ای شبیهش شده باشم..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">